وبخند

غیر از طنز همه چی تعطیل!

چرا این روزها طنز و طنزنویسی به حاشیه رانده شده است؟


پاسخهای زیادی برای این سوال می تواند وجود داشته باشد که برای شرح دادنش یک دسته بندی نیاز است. مهم است که این دسته بندی کاربردی باشد، هردمبیل و بدون ترتیب بودنش چندان اهمیتی ندارد:

 دلیل عقلی: اصولاً آدم عاقل خیلی چیزها می تواند بنویسد، چرا طنز؟

 دلیل احساسی: وقتی  دل و دماغ خندیدن نیست طنزنویس برای که بنویسد؟ خود گویی و خودخندی که کار آدمیزاد سالم العقل نیست.

 دلیل وجودی: طنز اصیل مثل سابق طالب ندارد. همه دنبال فال قهوه و مشخصات ماه تولد معشوقه و عکس  لو رفته فلان بازیگرسینما می گردند. کسی وقت نمی گذارد متن طنزآمیز بخواند که.

 دلیل وجوبی: وقتی همه مسئولین گوش شنوا و روحیه انتقاد پذیری فراخ دارند و نیاز و الزامی نباشد که با جملات کنایه آمیز حرفها زده بشود خب نویسنده که دور از جانش مریض نیست وقت خودش و خواننده را همینطور بیخود و بی جهت بگیرد.

 دلیل احتیاطی: عقل سلیم به آدمیزاد میگوید نوشتن چند خط طنز سیاسی ارزش تور تفریحی و بازدید نزدیک از بند 209 اوین را ندارد. آنها که رفته اند حرف بنده را حتما تایید می کنند. سوال بفرمائید!

 دلیل شرطی: طنز نوشتن به شرطی که نون آدم را نبرّد خوب است. از آنجا که معمولاً این دو موضوع با هم سنخیتی ندارند پس داستان از بیخ و بن مشکل دارد.

 دلیل فلسفی: افلاطون و ارسطو و سایرین که نه طنز نوشتند نه خواندند مگر زندگی نمی کردند؟ والّا

 دلیل عشقی: گفته یکی از بزرگان است که: "وقتی عشق از یک در وارد می شود عقل از آن یکی در می رود بیرون." این را از من داشته باشید: عقل و حس طنازی با هم از آن یکی در می روند بیرون!

 دلیل منطقی: طنز را چه به منطق؟ نویسنده این دلیل رانوشته بگوید مثلا خیلی روشن فکر و فهمیده است.

 دلیل زمانی: این برهه از زمان همه جور کار به آدم حال می دهد غیر از خندیدن و خنداندن!

 دلیل موضوعی: آنها که سوژه طنزنویسی بودند یا مثل کردان مردند یا مثل رحیم مشائی وارد غیبت صغری شدند یا مثل آیت ا... جنّتی بُنجُل شده اند و هنوز تصمیم مردن هم ندارند یا مثل احمدی نژاد اصلا ارزش ندارند آدم مخش را به کار بگیرد در باره آنها بنویسد! طنزنویس هم تا وقتی یک سوژه ناب و قرص و محکم دم دستش نباشد که الکی نمی تواند بنشیند و کاغذ سیاه کند. که چی مثلا؟!

 دلیل جانی: سربسته بگویم آمار مرگ و میر بین طنزنویس ها بیشتر از عوام است. اکثراً یا مفقود الجسد می شوند یا جوان مرگ می شوند یا به وضع مشکوک میمیرند یا به وضع فجیع یا امثالهم. خلاصه طنزنویسی و مرگ گرفتگی با هم نسبت مستقیم دارند.

 دلیل تحصیلی: خیلی ها قصد طنزنویسی ندارند چون می خواهند ادامه تحصیل بدهند.

 دلیل سیاسی: بیخیال. بعد از سه سال هنوز جای باتوم که توی سرم خورده درد می کند. ما را وارد این بازی های کثیف نکنید لطفا.

 دلیل جنسی: از آنجا که اکثر طنزنویس ها مرد هستند و اکثر کسانی که مورد طنزنویسی و خنده قرار می گیرند خانم، لیکن طنز میانه آقایان و خانمها را به هم می زند. چه بسا بعد از یک مدت زبانم لال نسل بشر در خطر انقراض قرار بگیرد.

دلیل اقتصادی: دوره زمانه نان دانه ای هزار و دویست تومن، از ما زرنگترش توی تامین مخارج مانده اند. کسی که به امید نان طنزنویسی نشسته قلم دست گرفته باید برود کشکش را بسابد.

 دلیل جوّی: جدیداً دیده ام از ما جوگیرتر کم نیست. یک مدت ما نوشتیم بقیه خواندند حالا بگذارید همین عده جوگیر بنویسند ما پاهایمان را بندازیم روی هم، تخمه بشکنیم و بخوانیم.


+ نوشته شده در  شنبه 1391/04/17ساعت 17:0  توسط شیخ ابو امیر  | 

ايران 1404

 

1)    درپي شكوفايي اقتصادي سال جاري، شركت سايپا نسل هفدهم «پرايد» و شركت ايران خودرو نسل بيست و يكم «روآ» را وارد بازار كردند. در همين راستا مديرعامل دفتر جنرال موتورز در ايران اعلام كرد: «گرچه چندين سال از حذف تعرفه هاي واردات خودروهاي خارجي مي گذرد ولي با اين وجود، اعتراف مي كنيم ياراي رقابت با محصولات ايراني را نداشته و نداريم.»

 

2)    نسل جديد سامانه ضدهوايي وزارت دفاع موسوم به «خورزو-ال 800» ديروز طي رزمايشي بكار گرفته شد. وزير دفاع ايران پس از مراسم طي مصاحبه اي مدعي شد اين سيستم موشك هاي ضدهوايي تاكنون 20 سفارش از كشورهاي گوناگون مثل فرانسه، روسيه، چين و ... داشته است كه البته به آنها نمي فروشيم. ايشان افزودند: «با استفاده از نانوتكنولوژي تواناييهاي منحصر به فردي دراين سامانه قرار داده ايم.  برد هشتاد هزار كيلومتري، دقت هدف گيري در حد ده نانو سانتي متر، قدرت انفجاري سي مگاتن تي ان تي، قابليت استفاده در فصول مختلف سال در هر وضعيت جوّي و حتي در روزهاي تعطيل از مزاياي اين سامانه است كه در نمونه هاي خارجي وجود ندارد.»

 

3)    امروز قرار است طي مراسمي در تالار همايشهاي بين المللي نهاد رياست جمهوري، بزرگداشت سالروز اجراي طرح هدفمندكردن يارانه ها برگزار شود. دبير اين همايش اظهار كرد: «همه ي ما دوران سخت پس از اجراي لايحه را به ياد داريم. نانهاي چند هزار توماني و كرايه هاي چند ده هزار توماني و قحط ميوه و برنج و روغن كه البته آن نرخهاي كذايي و فضايي هم در پي حذف چند صفر از پولمان مرتفع شد. و البته از ياد نخواهيم برد جان باختگان محترم آن سالها كه با خونشان به گردن ما حق زيادي دارند، ولي نبايد انصاف را كنار گذاشت. به هر حال پس از آن دوران مردم شاهد اين بودند كه تورّم از سي و هفت هشت درصد به زير سي درصد كاهش يافت و نرخ بيكاري بيش از همان بيست درصدي كه بود نشد! هرچه نباشد مردم از اينكه انرژي هسته اي به سر سفره هايشان راه پيدا كرده خرسند هستند و خدا را شاكر.»

 

4)    معاون بازرگاني رئيس جمهور در كنفرانس خبري كه به مناسبت هفته ي صادرات برگزار شد به خبرنگاران گفت: «الحمدلله خيلي زود به چشم انداز ايران 1404 رسيديم و ا كنون مفتخريم اعلام كنيم برنج ما به كشورهاي تايلند، اوروگوئه، پاكستان و هند؛ زيتون ما به مناطق فلسطين اشغالي؛ گلابي ما به تركيه و لبنان؛ گندم ما به امريكاي جهانخوار و هشتاد و هفت كشور ديگر؛ عطر ما به فرانسه؛ حاجي هاي ما به عربستان سعودي و ساير محصولاتمان به كشور چين صادر مي شوند. ضمنا مفتخريم بگوئيم تراز بازرگاني ما به سمت صادرات سنگيني و به سمت واردات احساس سبكي مي كند!»

 

5)    قرار است ناظران ثبت ركوردهاي گينس امروز همزمان با رئيس جمهوركشورمان وارد ونزوئلا بشوند. اين اقدام در پي آن صورت مي گيرد كه آقاي هوگو چاوز در آستانه ي سي امين سال تكيه زدن به كرسي رياست دولت ونزوئلا، از آنها(ناظران كتاب گينس) خواسته تعداد سفر رئيس دولت ايران به اين كشور را بعنوان بيشترين تعداد دفعات سفر يك مقام رسمي خارجي به پايتخت يك كشور ديگر در كتاب ركوردهاي گينس به ثبت برسانند. معاون اول رئيس جمهور ادعا كرده از اين موضوع بي اطلاع است ولي اگر چنين باشد باعث افتخار ملّت ما و نشاندهنده عمق روابط ايران و ونزوئلا خواهد بود.


پ.ن: بعد از مدتها خاک گرفتن مخ مبارک این نوشته ی سبک را قبول کنید لطفا!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/22ساعت 10:42  توسط شیخ ابو امیر  | 

یک آدم نما: رابطه ی من و حضرت آقا رابطه ی پدر و پسری است!

 

ناطق سپس افزود: «پدر و پسر دعوا کنند، ابلهان باور کنند!» اینکه بین یک پدر و پسری مرافعه پیش بیاید طبیعیست. اصلاً اگر پیش نیاید یک جای کار بدجوری می لنگد و چه بسا در موارد اینچنینی دست عوامل بدخواه بیگانه هم در میان باشد.

یکی از حضّار سوال کرد: با احتساب گفته ی حضرتعالی آن پدر و فرزندهایی که بینشان شکرآب نیست غیر آدمیزادند؟!

ناطق لبخندی زد و گفت: پس چه؟ آدمیزادند؟! معلوم است که نیستند. آدم عاقل باید روابط حسنه اش را با ابوی اش به گونه ای جلو ببرد که حسادت همسایه ها و سایر اهالی منزل را بر نیانگیزد. یعنی با پا پس زدن و با دست پیش کشیدن، یا شاید هم بالعکس! ولی نکته ی مهم اینجاست که نباید پدر و پسرها خیلی هم قربون صدقه ی هم بروند، اگر بروند آنوقت است که چشم بقیه از حسادت بترکد و بپاچد به در و دیوار. برای همین است که گهگداری خوب است با هم دعوا کنند، تو سر و کلّه ی هم بزنند، حرف هم را سبک کنند و بگویند «گور بابای فلانی، گفته که گفته، برای خودش گفته» و بعد همان کار خودشان را بکنند و طرف را به هیچ جایشان حساب نیاورند!

در این لحظه بغضی توی گلوی ناطق نشست، سرش را دور از میکروفن گرفت، از روی میز دستمالی برداشت و فین کرد. بعد هم یکی دو قورت آب خورد و ادامه داد: خدا اموات همه ی جمع حاضر را بیامرزد. آقام وقتی بچّه بودم ترکه ی انارین کف پام می زد، فلفل می گذاشت روی زبانم، یک وقتهایی هم که آمپرش بالاتر بود با انبر داغم می کرد! ولی همیشه جلوی بقیه تعریف می کرد «من از این دنیا همین بنده زاده را دارم که خدا برایم نگهش دارد الهی. قرار است نام و رسم خانوادگی را همین پدرسوخته حفظ کند.»

دوباره ناطق سرش را گرفت آنطرف ودستمال برداشت و ... . سرفه ای کرد و گفت: اصلاً یک وقتهایی میشد پدرجانم از داربست مو آویزانم میکرد تا درس عبرتی بشوم برای سایر حضرات، یا مجبور می شدم پشت در بخوابم. اینها مهم نیست، مسائل داخلی است که به احدی مربوط نمی شود و نبایداز چهار دیواری خانه درز کند بیرون. فوقش بچه میمیرد، باغچه را می کنند و چالش می کنند. چیزی که زیاد است از این بچه مچه ها! ولی مهم اینست که آدم اگر پسرش کوتوله و خرفت و ملنگ هم باشد باید جلوی سایرین ازش تعریف تمجید کند و "آقازاده آقازاده" از دهنش نیافتد بلکه دیگران جرات نگاه چپ کردن به او را به خود راه ندهند. حکایت خاله سوسکه و پای بلوری فرزندش!

شخصی داخل جمعیت گفت: ولله پدر ما نه پوست از سرمان کند نه توی گونی مان کرد ببرد بیابان ولمان کند. همیشه هم جلو و پشت دیگران مجیزمان را گفت و لوسمان کرد. نه کسی حسودی کرد و وردی خواند که بلائی سرمان آمده باشد نه حرفمان افتاد سر زبان این و آن که مثلاً این پدر و پسر باهم اختلاف دارند. این چه مرضی است که آدم آن کارها را بخواهد بکند؟

ناطق پوزخندی زد، سرش را خاراند و گفت: شما نمی دانید. من از روی سند حرف می زنم. به شما اطلاعات غلط داده اند، اسنادش هم موجود است! کلاً «چوب بابا گله هرکی نخوره خله» شما نخورده اید و این حرفها را می زنید عیب کار از بنده و ابوی مرحومم نیست که. هست؟؟! شاید ننه ی شما اسپند دانه ای چیزی بافته بوده بالاسر خانه تان آویزان کرده بوده. ننه ی ما که از این هنرها نداشت.

در اواخر جلسه ناطق تصریح کرد: از این دعواها همیشه بوده. حالا هم هست. بعدا هم تمام نمی شود. مطمئن باشید هیچ پدری به بد پسرش راضی نیست، نمی خواهد یک مو هم از تنش کم بشود.

صدای داد کسی آمد که: پس پسر چه؟ اگر روزی رسید که برای ارث خوری کلّه ی پدرش را هم زیر آب کرد حکمش چیست؟

ناطق تاب نیاورد و کفشش را به طرف چانه ی همان شخص پرت کرد. بعد هم جلسه شلوغ شد و حرفهای ناطق ناتمام ماند...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 1:2  توسط شیخ ابو امیر  | 

زیور عشق نوازی نه کار هر مرغیست!

 

خیلی وقت است که به دلیل مشغله های مرغی(!)-قاطی مرغها شدن و این صحبتها!- فرصت نوشتن پیدا نکرده ام، بخشهایی از مطلبم را که 5-6 ماه پیش یادم نیست در کجا (احتمالا نشریه حدیث زندگی) چاپ شد با موضوع نه چندان بی ارتباط «عشق» اینجا و کاملش را در ادامه ی مطلب قرار داده ام تا اگر دوست داشتید بخوانید.

 


... اینکه از هر زاویه ای می شود به عشق نگاه کرد و تلنگری به آن زد، هم خوب است و هم بد. به قول معروف از آن خرهاست که می توان با هر چوبی آن را زد و به هر طویله ای آن را راند. در هر مغز و مُخی هم متناسب با ظرفیتش جا می شود!...

 

... عشق هم زیادش خوب نیست؛ آنوقت است که کوه کنی و سربه بیابان گذاری و گذر از هفت خوان و چه و چه در پی دارد. اگر هم امروزی تر باشد که جار و جنجال و قهر و فرار از کانون داغ خانواده و این قبیل اتّفاقات روی شاخش است!...

 

... نمونه ی معروفش همین (یا همان) مجنون که شهره ی آفاق است و همه می شناسیمش. آنقدر بی خورد و خوراک شد، خماری و بی خوابی کشید، سر به بیابان گذاشت و کلّه ی مردم زمان خودش را کچل کرد تا آخرِ سر، پادشاه را هم ضلّه و عبیر کرد؛ او هم با وصفیات آب و لعاب داری که از زبان مجنون شنیده بود خواستار دیدار لیلی شد. لیلی را آوردند؛ یک دختر کم ابرویِ یک وریِ کچلِ خِپِلِ سیاه (نه سبزه!) با دماغی به قاعده ی این هوا! همه ی دربار مانده بودند گیج و ویج و حیران که مجنونِ فلان فلان شده عاشق چی چیِ لیلی شده است. این است فلسفه ی عشق؛ «اگر در دیده ی مجنون نشینی» و این حرف ها...

 

... نمونه ی مجنون و لیلی توی فرهنگ و آثار پارسی کم نداریم. شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین، بیژن و منیژه و قس علیهذا. بین آثار غربی های ملحد و شرقی های کمونیست هم مانند رومئو و ژولیت، رز و جان، هایوتا و آمیئوری، جومونگ و سوسانا(!) و غیره زیاد پیدا می شود. همه ی این عاشقانه ها یا آخر و عاقبت خوشی پیدا نکرده اند یا اگر هم به سرانجام رسیده اند در طی مسیر و کسب نتیجه، دمار از روزگار بانیانشان درآمده!...

 

... به قول مولانا «چاره ای کو بهتر از دیوانگی؟». این دیوانگی از آن دیوانگی های دفعتی و هردمبیل و قضاقورتکی نیست هان. این دیوانگی، حاصل عاشقی و زدن به سیم آخر از نوع کنترل شده و خودخواسته اش است. خوبی اش هم همین است که می شود توجیهی برای هر چیزی تراشید و با گفتن «من عاشقم» از شرّ نگاه های زاویه دار و غُرغُرهای خشونت بار خلاص شد و دیوانگی را بهانه کرد...

 

... وقتی سعدی (علیه الرحمه) اینگونه گفته چه توقّعی می شود از جوان امروزی داشت که نصف اشعارکتب فارسی اش متعلّق به گلستان نویس و بوستان پرور است؟! تازه اگر فرض را بر این بگذاریم که ابیاتی مثل «پرده بردارز رخسارکه دیدن داری/ سر برآور ز گریبان که دمیدن داری» از کلیم کاشانی را نخوانده و نشنیده باشند! اینجسات که وجوبِ وجود بازوهای برخوردی مثل ارشاد (چه گشت، چه وزارتخانه اش) بیشتر احساس می شود...

 

... عیّاری و رندیِ خواجه ی شیراز، از همه ی اشعارش مشخّص است و در این میان ساقی و شاهد هم شاهدند! به قول خودش «شاهد و رند و نظر بازم و می گویم فاش/ تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام». هیچکدام از این هایی که حافظ گفته در دسته بندی هنرهای هفت گانه نمی گنجد ولی به هر حال هرکدام هنریست برای خودش و حافظ هم با این حساب، اوّل و آخرِ هرچه هنرمند بوده است!...

 

... جای دیگری هم فتوا داده که «هر آن کس که در این حلقه نیست زنده به عشق/ براو نمرده به فتوای من نماز کنید» که من خودم شخصاً نمازگزار صف اوّل صفوف اینچنینی خواهم بود...

 

... نمی خواهم صغری کبری بچینم که عشق مُرد، یا فاتحه ی عشق را باید در این زمانه خواند، نه. هنوز هم شاید باشد مواردی ازعشق و عاشقی که ارزش قصّه پردازی و فیلمنامه شدن را داشته باشد ولی غالب عشق های امروزی قابل اعتنا نیستند. «فلان پسر می خواسته زنگ بزند به موبایل پدرش اشتباهاً شماره ی دختر ناشناسی را گرفته؛ بعدش هم عذر خواسته و گفته اگر ممکن باشد بازهم در فرصت مقتضی مزاحمتان بشوم! در جواب فرد مورد مزاحمت واقع شده که دلیل را جویا شده، عرض کرده: شنیدن صدایتان باعث شد دلم قیلی ویلی برود!» یا «فلان دختر که در بهمان سایت معلوم الحالِ دوست یابی خورده به تور یک پسر بیست و شش ساله ی خدمت رفته، با مدرک کارشناسی ارشد که ساکن زعفرانیه و پدرش صاحب شرکت واردات-صادرات است. با قد یکصد و هشتاد و پنج و دو دهم سانتیمتر و چشمان آبی و موهای خرمایی. طرف، شک هم نمی کند برای شصت و چندمین بار رفته باشد سرِکار!» یا «فلان دانشجو (پسر و دخترش توفیری نمی کند) دو روز نشده رفته دانشگاه، برمی گردد اظهارمی کند دریچه های جدید نور از جانب یکی از همکلاسی ها رو به زندگی اش باز شده! بعدش هم یک ازدواج مختصر و مفید دانشجویی که به لطف دولت و دانشگاه ها با وام های چند صد هزار تومانی تمامی سدهای موجود بر سر راه امر مبارک ازدواج برچیده شده و به لقای یکدیگر نائل می آیند.» یا «فلان آدم ماشین گیرش نمی آمده، کسی پیدا شده ترمزی زده و او را رسانده (حالا بماند که چه موقع و کجا)، بعدش هم بادا بادا مبارک بادا!»...

 

...مشکل اینجاست که عادتمان داده اند روی هر حسّ و حالی که اسمی برایش پیدا نمی کنیم، نام"عشق" را بگذاریم و خلاص. نباید فراموش شود به قول حافظ «زیور عشق نوازی نه کار هر مرغیست!»

سلامت و پایدار باشید و زیر سایه ی عشق، برقرار

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 15:1  توسط شیخ ابو امیر  | 

بدنبال آلودگی شدید هوای کشور فاش شد

 

بدنبال آلودگی شدید هوای کشور فاش شد

 

در پی احاطه شدن آسمان ایران توسط انواع آلاینده های جوّی، سخنگوی دولت انگشت اتهّام را مجدّداً به سمت گروه های معترض به نتایج انتخابات 22 خرداد نشانه رفت. در این نشست خبری که بین باقی مانده ی خبرنگاران که هنوز سر از اوین در نیاورده اند برگزار شد، غلامحسین الهام اظهار کرد: «بدون نام بردن مستقیم از شخص خاصی همینقدر بگویم کسانی که قصد زیر سوال بردن عملکرد ما در انتخابات را داشتند طی اقدامی از پیش تعیین شده و سازمان یافته با تحریک ذرّات معلّق گرد و غبار اقدام به آلوده کردن فضای سیاسی کشور نموده اند» ایشان در پاسخ به سوال خبرنگاری که خواستار توضیحات بیشتر بود اضافه کرد: «برادران خدوم ما در عبادتگاه(وزارت اطلاعات سابق) تایید کرده اند که این اغتشاش در لایه های زیرین جو، و با هماهنگی بین منافقین و مقادیری از خس و خاشاک صورت پذیرفته است» الهام در حالی که زیر لب غرغر می کرد و کلماتی را می گفت که از انعکاس آن شرم داریم به سخنانش ادامه داد: «هماهنگی ها توسّط عده ای از اطرافیان آقایان موسوی و کروبی و همکاران رجوی در قرارگاه اشرف انجام شده و بدست توده هایی پرفشار در خاک عراق و عربستان سعودی به مرحله ی اجرا درآمده است» ایشان در مورد اینکه کارمندان اطلاعات این اطلاعات را از کجا بدست آورده اند تصربح کرد: «بخشی از این توده های فوق الذّکر با کمال رضایت به ارتباط خود با گروهک های بیگانه و استعمار پیر انگلستان اقرار کرده اند که البته فیلم اعترافات آنها هم درحال صداگذاری و میکس است و در صورت لزوم از طریق رسانه ی ملّی پخش خواهد شد» در این میان صدای یکی از حضّار در جلسه به گوش رسید که سوال کرد: «شما که گفتید اسم از شخص خاصی نمی برید!» الهام سریعاً جواب داد: «آقایان کروبی و موسوی از دید ما اصلاً آدم محسوب نمی شوند که نام بردن از آنها بر ما ایرادی وارد بکند» صدای همان شخص قبلی در حالی که مدام ضعیف و ضعیف تر میشد به گوش می رسید که: «مگر از اطرافیان این اشخاص کسی هم خارج از زندان هست که بخواهد کار هماهنگی را انجام داده باشد؟!» و پاسخ غلامحسین الهام واضح بود: «یکی دو نفری باقی مانده بودند که به لطف حق تعالی و امداد غیبی امام عصر، به دست سربازان گمنام امام زمان دستگیر شده و الآن در راه اوین هستند!» صدای تکبیر خبرنگار روزنامه ی کیهان آخرین صدایی بود که در این کنفرانس خبری به گوش می رسید...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/16ساعت 0:28  توسط شیخ ابو امیر  | 

طنز در طنز!

 

انتخابات ریاست جمهوری دهم ایران

 


پی نوشت: به بالای صفحه دقت کنید. نوشته ام «غیر از طنز همه چی تعطیل!» و چه طنزی از این بهتر؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 15:8  توسط شیخ ابو امیر  | 

این طرف انتخابات اون طرف انتخابات هرطرف انتخابات!

 

آگهی های انتخاباتی

 

 به عده ای بیکار و دست از جان شسته، جهت فعالیتهای شدید انتخاباتی نیازمندیم.

مسئول ستاد فلانی

 

اگر به من رای ندهید خیلی نامردید؛ همین!

 

 یک ساعت سوئیسی اعلا جهت بیدار نگهداشتن کاندیداها در صبح شمارش آراء به مزایده گذاشه می شود.

کاسب وقت شناس

  

نیازمندیم

به تعدادی متن سخنرانی، متناسب با حال و هوای انتخابات نیازمندیم.

 

 -   اگر می خواهید به رئیس جمهور آتی غبطه نخورید؛

-   اگر دنبال شعارهای ایده آل و دست اول می گردید؛

-   اگر می خواهید چهار سال تمام عکستان را بر در و دیوار ببینید؛

-   اگر می خواهید با یک تیر، هزار و یک هدف همزمان را بزنید؛

-   اگر می خواهید متون سخنرانیتان اشک درآر و اثرگذار باشد؛

وقت را از دست ندهید

با انجمن نویسندگان نخبه ی «باری به هر جهت» تماس بگیرید!

 

 

من فعلاْ خاطر شما را خیلی می خواهم، شما چطور؟!!

کاندیدای محبوب و مردمی

 

 اگر از فقر آهن رنج می برید، اگر توی عمرتان دو وعده ی پیاپی کباب نخورده اید، اگر فرق سینه ی مرغ را با کت و بالش نمی دانید، اگر سالهاست گوشت قرمز از سبد خانوار شما خط خورده، اگر نمی خواهید زیر خط فقر هلاک بشوید، وعده ی ما ستاد انتخاباتی ما! 


توصیههاییبرایسادیمیشدن(انتخاباتی!)

 

-   روبروی ستاد انتخاباتی اصولگراها، شعار حمایت از اصلاح طلبان را سر بدهید و بالعکس!

-   یک برگه با مضمون تشویق مردم به عدم شرکت در انتخابات، روی شیشه ی ماشین فرمانده سپاه ناحیه بچسبانید!

-   توی یک میتینگ انتخاباتی بروید پشت تریبون و از برنامه های خودتان در صورت پیروزی در انتخابات صحبت کنید!

-   با سنگ بزنید شیشه ی ستاد کاندیدای محبوبتان را خرد و خاکه شیر کنید!

-   خانمهای محترم، همسرانتان را تهدید کنید که اگر به کاندیدای مورد علاقه ی شما رای ندهد مهرتان را می گذارید اجرا!

-   پشت شیشه ی ماشینتان پوستر هر چهار کاندیدای حاضر در انتخابات را در کنار هم قرار دهید!


گفت و شنود انتخاباتی

(۱)

 -  الو، سلام. برنامه ی "صباحی با رئیس جمهور آینده" ی رادیو؟

-   سلام از ماس پدرجان. بفرمائید، درست گرفتین

-   من درخواستی از رئیس جمهور آینده دارم.

-   امیدوارم ایشون پای رادیو باشن و بشنون. بگو پدرجان

-   پسرِ ناخلفِ یتیم مرگ شده ی جزّ جگر زده ی من، یکی از مفسدین اقتصادیه. هرچی تو این سالا من و ننه ش منتظر شنیدن خبر مرگش از اخبار شدیم بی فایده بود. از رئیس جمهور آینده میخوام بیش از این مارو منتظر نذاره، آخه معلوم نیس عمرمون قد بده!

 

(۲)  

-   آقا این چه وضعشه؟ چه مملکتیه درست کردین؟

-   علیک سلام قربان!! مگه چی شده که انقد توپتون پره؟

-   به رئیس جمهور آتی بگین روی واحدای صنعتی بیشتر نظارت کنن.

-   چطور مگه؟ حتما چنین نظارتی از طرف وزارتخونه ها اعمال میشه.

-   آقاجون، کیفیت لوله های ساخت داخل پائینه، همین الان دارم از زیر یه متر و نیم آب باهاتون قُل قُل قُل...

-   الو... الو...

 

(۳) 

-  الو، من از شما می خوام توی انتخابات شرکت نکنید. ما یه گروهیم که مردمو ترغیب به رای ندادن می کنیم.

-   آخه دلیلی واسه این کار وجود نداره. ما باید همه توی سرنوشت کشورمون شریک بشیم. باید رای بدیم. باید...

-   یعنی شما و بقیه بچه های رادیو قبول نمی کنین که رای ندین؟! حتی اگه بهتون پول بدیم؟

-   نخیر، ما هیچ وقت زیر بار همچین خیانتی نمیریم!

-   آفرین به غیرت توی ایرانی، درود بر تو! اونطرفو نیگا کن، شما در مقابل دوربین مخفی قرار دارین!!


پی نوشت:

 شماره ی جدید نشریه ستون آزاد منتشر شده است. ندیده ام و نمی دانم توفیق چاپ نصیب چندتا از مطالب فوق شده است!! می توانید نسخه ی اینترنتی نشریه را در اینجا دیده و دانلود کنید.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/22ساعت 1:8  توسط شیخ ابو امیر  | 

تشابه دولت نهم با عدد 13!

 

علاوه بر عدد ۱۳، چیزهای دیگری هم هستند که بتوانند نحوست به بار بیاورند!

 

 در پی اوج گرفتن اتهامات علیه دولت خدوم و مهرورز ده منهای یکم، بر آن شدیم تا با بهره بردن از نظرات کارشناسان اجتماعی، سرخط بزرگترین معضلات اجتماعی این سالهای اخیر را به شرح ذیل در اختیار خوانندگان قرار دهیم:

 1)      بحران فقدان شوهر: نمی شود اتّخاذ سیاست خاصی را مایه ی ایجاد این بحران در حد وسیع معرفی کرد ولی چیزی که مشخص است حتی حربه های قدیمی شماره دادن خیابانی و یا تهیّه و تکثیر و توزیع جزوات دانشگاهی هم  در این دولت نتوانسته به کاهش این معضل عظمی کمک کند!

 2)      افزایش تولید ناخالص علم: آقای رئیس جمهور بعد از پدرکشتگی بی سابقه با دانشگاه آزاد و عیادی معلوم الحال آن، به گسترش دانشگاه پبام نور همّت گمارد و با افتتاح رشته های مهندسی و تخصصی در مدارج کارشناسی ارشد به بالا در این دانشگاه، تولید علم داخلی را ناخالص کرده و به خاک سیاه نشاند!

 3)      به اضمحلال کشاندن اقتصاد آمریکا و در نتیجه کل دنیا: دکتر احمدی نژاد در کنفرانسهای بین المللی ادّعای مدیریت جهانی را سرلوحه ی برنامه اش قرار داد و ترس امریکا از تئوریزه کردن اقتصاد جهانی توسط احمدی نژاد، موجب غافل ماندنشان از تولیدات صنعتی و در نتیجه ورشکستگی و فلاکت بنگاه های اقتصادی آمریکا من جمله جنرال موتورز و غیره گردید!

 4)      بحران مسکن و کمبود مکان: افزایش های نجومی قیمت مسکن چه در سطح خرید و فروش و چه در سطح رهن و اجاره، موجب شد تا علاوه بر اینکه جوانان نتوانند از اوقات بیکاری شان بهره ی کافی و وافی ببرند، زوجهای جوان و سایر افراد خانه بدوش هم با مشکل مواجه شده و خانه بدوش تر از گذشته شوند!

 5)      بازی با احساسات پاک جوانان توسّط گشت ارشاد: چه بسیار دختران و پسرانی که دست در دست عشقهای افلاطونی و اساطیری خود، به دام ون های گشت ارشاد افتاده و به مراکز مجهول الموقعیّت انتقال یافتند. این یک روی سکّه است و لطمه دیدن روحیّه ی لطیف آنها بر اثر گرفتن تعهّدنامه، روی دیگر سکّه!

 6)      تقویّت روحیه ی نشاط و احیای هرزگی: مدیران لایق فعلی، تک تک اقداماتشان را با طنز گره زده بودند، بطوری که در این چهار سال کاری نکردند مگر اینکه قبل از اقدام، صرف و سود طنزپردازان و سوژه سازان را مدّ نظر قرار دهند! گرچه طنز به خودی خود چیز بدی نیست، ولی وقتی افراد با خواندنش از خود بیخود شوند حتماً تاثیراتش بد خواهد بود!

 7)      بحران دکترین تخصّصی: مناظره های تخصّصی علاوه بر آشکارکردن حلقه های قدرت، بخش دیگری از نظام را هم به چالش کشید و آن، همانا کمبود کارشناسان خبره و دکترای تخصّصیست که در این چند وقت اخیر تمام این کمبود ها را احمدی نژاد یکّه وتنها جبران کرده بود ولی باید برای سالهای آتیِ بدون احمدی نژاد، چاره ای اندیشید!

 8)      بحران کمبود بنزین: کمبود بنزین و جیره بندی آن، نه تنها حمل و نقل مملکت را دچار مخاطره کرد بلکه عده ای دیگر مانند اشخاصی که از زندگی در این کشور سیر شده بودند را برای خودسوزی، و مسافرکش های پسر با نیّات خدا پسندانه را برای رساندن خواهران دینی به مقاصد مورد نظر، دچار اخلال و مشکل کرد!

 9)      کمبود آب، برق، گاز، تلفن والباقی موارد: جیره بندی آب، قطعی گاز در زمستان های استخوان شکن و قطعی برق در گرمای خفه کننده ی تابستان، در سالهای اخیر چیزی نیست که از یادمان رفته باشد. تاثیرات منفی اش از برنامه های تلویزیونی که نیاز مبرم به آب بستن دارند گرفته تا ایجاد مقدمات ازدواج که نیاز به تعرفه های مناسب مخابرات دارد، همه و همه در زندگی مردم مشهود وملموس است!

 10)  گرانی خوراک و اشاعه ی ضعف جسمانی: طبق آمارهای دولت نقل از بانک مرکزی، جداول و گرافها حکایت از افزایش وزن متوسط سالانه در مردها از هفتاد کیلو به هشتاد و هفت و نیم کیلو و در زنها از سی و چند کیلو به حوالی پنجاه کیلو دارند! چیزی که مردم با نگاه کردن به هیاکل خود و خانواده شان، و همچنین استفاده از یک ترازوی سالم غیر دولتی به آن معتقد نیستند و رسیدن کارد به استخوان و آب شدن گوشت تنشان، گواه ضعف جسمانی شدید است!

 11)  از بین رفتن روحیه ی کمال طلبی در جامعه: بسیاری از روان شناسان عقیده دارند احمدی نژاد در سخنانش، با تصویر کردن کشوری فوق پیشرفته و غرق در نعمات اقتصادی و رفاهی، باعث شده تا بسیاری از ایرانیان ازفرط خوشی سکته کرده و با سرعت تمام، به دیار باقی بشتابند. آنهایی هم که زنده مانده اند، حس کمال جوئی و زیاده طلبی در وجودشان مرده و منطقی در پس حیاط در ایران نمی بینند و تصمیم دارند از این شرایط به جائی بگریزند که شرایط اقتصادی و رفاهی نامیزان باشد تا دلیلی برای فعالیت و تکاپو در خود ببینند!

 12)  دامن زدن به بیکاری: این گزارش توسط کارشناسان اقتصادی تهیه نشده و تنها دلیلی که برای افزایش نرخ بیکاری به ذهنشان رسید، همانا غلامحسین الهام بود که بر بیش از شصت و اندی صندلی دولتی به صورت گردشی تکیه زده است!

 13)  تقویت فرهنگ فحّاشی: بدلیل ترسمان از مفعول واقع شدن، از بسط این مورد می پرهیزیم و به ذکر سه نام بدون توضیحات اضافه بسنده می کنیم. اول؛ سرکار خواهر محترم فاطمه رجبی، دوم؛ برادر ارزشی و بهتر از جان آحاج حسین شریعتمداری و سوم؛ دکتر همه فن حریف، متخصص مغلطه و فنّ بیان، فخر تمام زیبارویان جهان، خود شخص شخیص رئیس جمهور(لامدّظله العالی)!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/20ساعت 14:20  توسط شیخ ابو امیر  | 

10 دلیل واضح برای رای دادن به دکتر احمدی نژاد

 

"هرکسی" ممکن است برای "هرکاری" که تصمیم به انجامش دارد "هردلیلی" بیاورد، ولی این روزها کسانی را می بینم که دلیل و منطقی برای رای دادن به احمدی نزاد نمی بینند ولی داد سخن از حمایت او می زنند. من هم خوب که نگاه کردم دیدم دلیل و منطق همینطور ریخته روی زمین، گفتم چندتا دلیلم را برای حمایت قاطع و تمام الجوانب از این معجزه ی بی بدیل تمام هزاره ها به شرح زیر اعلام کنم. من به فلانی رای می دهم چون:

 

1)  از بچگی علاقه ی خاصی به کارتون پینوکیو داشتم و در حال حاضر شخصیتی تا این حد شبیه به او نمی بینم. چونان یک روح هستند در دو بدن!

2)      به داستان چوپان دروغگو عشق می ورزم و در زمانه ی ما، همانا این قصّه همان قصّه است!

3)      گرچه فلانی مرد عمل نیست ولی به هرحال خوب که بلد است حرف بزند و شعار بدهد، دیگران عرضه ی همین شعاردادن های بی عمل را هم ندارند!

4)      کشور ایران کشور ادیب پروری است و فلانی از مفاخر ادبیات فارسی است. اگر باور ندارید از آنها بپرسید که "قطعنامه دانشان" پاره شد!

5)      من از علاقه مندان زبان عرب هستم. اگر کسی را پیدا کردید که بتواند غلیظ تر از فلانی"ح"های «بسم الله الرّحمن الرّحیم» را تلفّظ کند، بگوئید تا به آن یکی رای بدهم!

6)      به ترکیب گردشی، چه در تیم فوتبال چه کابینه ی سیاسی معتقدم. جابجائی پیاپی وزراء کمک زیادی به کاهش نرخ بیکاری خواهد کرد(البته نقش غلامحسین الهام را هم نباید نادیده گرفت)!

7)      عاشق مدیریّت جهانی هستم. ایشان اگر بماند حتماً من هم مدیریت ساخت و ساز کلیه ی بناهای دنیا و متعلّقاتش را بنا به رشته ی تحصیلی ام به دست خواهم گرفت!

8)      هیچوقت فکر نمی کردم عمر من و نوه نتیجه هایم به دیدن اضمحلال و نابودی امریکا و انگلیس و فرانسه و بقیه ابرقدرتها قد بدهد. ولی فلانی گفته می دهد!

9)      ولایت فقیه در ایران یعنی همه چیز. "آقا" هم که یک جورهایی گفته: «من به احمدی نژاد رای می دهم، حالا شما به هر کس می خواهید بدهید»!

10)  توی فیلم تبلیغاتی دور قبلش فهمیدم پسرش نمیداند "ویلا" اصلاً چی چی هست! پس این آدم دزدی نیست و در این دزدبازارهرکس دزد نباشد حتماً لیاقت ریاست جمهوری راهم به رغم غرق در توهّم بودنش، دارد!

 

حرف هایم را خلاصه می کنم. به احمدی نژاد رای می دهم چون فلسفه ی ماکیاول را قبول دارم، «هدف» چیزیست که «وسیله» را توجیه می کند. حتی اگر وسیله "مردم فریبی""جعل آمار""استفاده از امکانات دولتی برای تبلیغات""سوء استفاده از امکانات سپاه و بسیج""به بازی گرفتن مقدسات دینی""تخریب حلقه های قدرت(!) و مافیها به مقصود حمله به رقیبی که مثلاً با آنها یکبار توی کافی شاپ کافه گلاسه خورده""اخراج منتقدان و مخالفان""توسّل به دیکتاتوری""اتهام زدن به ناموس مردم""ارث پدری دانستن صداوسیما""بداخلاقی انتخاباتی""مایه گذاشتن از تونی بلر و استعمار پیر انگلیس!""گل گرفتن دهان هرچه نشریه و جریده ی منتقد و ژورنالیست و ناشر کتابهای پرطرفدار""پشتیبانی از دیوانه هایی مثل فاطمه رجبی و حسین شریعتمداری و الخ""آسفالت کردن دانشجوهای فعّال و دانشگاه های فعّال" یا هر ترکیبی از موارد بالا که می خواهد باشد!

 

اصلاً رای می دهم پس هستم، رای می دهم تا باشد تا باشم، رای می دهم تا... ولم کنید... دِ به من دست نزن پدر سوخته... چرا منو می برید؟ این لباسا چیه می خواین تنم کنید؟ پس آستیناش کو؟؟! رای... من... دکتر!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/17ساعت 17:47  توسط شیخ ابو امیر  | 

مکتب انتخابات(انتخاباتیزم) قسمت اول

 

دیدم در آستانه ی انتخاباتیم؛ گفتم چه کاری بهتر از نوشتن در همین باره؟ ما ایرانیها که اصولاً شناگرهای خوبی در جهت جریان هستیم، بادی به هر جهت بودن هم که از خواص اکثریت ماست. من هم که شخصیتی نیستم بخواهم خلاف جریان در جریان باشم؛ پس با موضوعات انتخاباتی می نویسم علی الحساب تا چه پیش آید!

(توضیح ضروری: پاراگراف بالا را بخوانید و هرجایش را نخواستید باور نکنید!)

سیستم تایید صلاحیت های پیشین از جانب شورای محترم نگهبان به من اثبات کرده که اظهار نظر پیش از موعد در مورد افراد تایید صلاحیت شده کار عبثی است. در واقع چطور می شود چیزی را پیشبینی کرد که خود سهام داران و داخل گودها هم نمی توانند به ضرس قاطع در موردش اظهار نظر کنند؟!

پس فعلاً از کسانی که هنوز امیدی به تاییدشان نیست چیزی نمی نویسم و صاف می روم سروقت دکتر احمدی نژاد که همه مطمئنیم هرکه تایید نشود ایشان به واسطه ی خدمات شبانه روزی و مهرورزانه ی چهارسال اخیر اگر خودش هم نخواهد از همین الآن، تایید صلاحیت شده به حساب می آید!

این آقای دکتر آدم خوبیست. کمتر کسی را می شناسم که به خودش اجازه بدهد با الفاظ رکیک خطابش کند و بدش را بگوید. حالا نمی دانم به واسطه ی رضایت قلبی یا ترسی که علیحده توی قلوب عموم ملت وجود دارد! البته می دانید که توی هر موردی استثناء هم وجود دارد واین مورد هم، استثناء نیست که بخواهد مشمول استثناء واقع نشود(ترجمه ی سلیس ترش می شود اینکه: هستند کسانیکه بی توجه به رضایت عمیق قلبی، زبانم لال زبان به توهین میگشایند و بستگان اناث درجه یک طرف را مورد مرحمت قرار می دهند!) خلاصه که بگذریم...

خوب است آدمیزاد جسارت داشته باشد و ابراز وجود کند. من خودم به شخصه هرچه دارم از همین ابراز وجودها دارم که در محافل عمومی و خصوصی به کار بسته ام. چیزهایی را هم که ندارم تقصیر خودم است با وجود اینکه می توانستم بیخود و بیجهت توی آن موارد ابراز وجود کنم، نکردم! که اگر کرده بودم الآن مجبور نبودم اینطور با سوز و گداز از نداشته ها بنالم.

اینها را مقدمتاً گفتم که ادامه بدهم این دکتر احمدی نژاد عجب آدم با دل و جراتیست. آدمیزاد باید یا مغز خر خورده باشد یا خیلی شجاع باشد که بخواهد هنوز روی کارنیامده پا روی دم آقاها و آقازاده ها و مفسدین اقتصادی، یا دانشگاه آزاد و بانیانش، یا اسرائیل و هلوکاست، یا در اواخر لای کار رفتنش پا روی دم سازمان حج و زیارت و مرتبطین امورش بگذارد. از آنجا که من غلط بکنم بخواهم بگویم دکتر از دسته ی اول(مغز خر خورده ها) است، عجالتاً و از سر مصلحت اندیشی مجبورم فرض دوم(شجاع بودن) را بپذیرم! پس همه ی ما باید ببالیم به چنین آدم با دل و جراتی که با یک و نیم متر قد و نهایتاً پنجاه و خورده ای کیلو وزن، اینطور چوب توی سولاخ زنبور می کند. اینکه کدام یک از این اظهار نظرها جواب داد یا به نفع خود سخنران و ملّتش تمام شد شاید کمترین اهمیت را در این میانه داشته باشد. مهم همان ابراز وجود کردن و نظرپراکنی بصورت مستمر و بی وقفه است که ابشان دمشان گرم، هیچجوره مضایقه نکرده اند!

 

به شدت ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/29ساعت 0:56  توسط شیخ ابو امیر  | 

کاریکلماتور(2)

 

۱) بعضی ها برای اطرافیانشان سنگ صبورند و برخی دیگر هم، سنگی سخت بر گیجگاهشان!
۲) خواننده ها آخر شب وسعت صدا دارند و خروس ها صبح خروسخوان!
۳) رفت و آمد زیاد خواستگارها به خانه ی دخترک، آنقدر توی دلش قند آب کرد که دست آخر دیابت گرفت!
۴) پیرمرد از وقتی گوش هایش سنگین شده اند به زحمت می تواند تعادلش را حفظ کند!
۵) اعصاب اطرافیانش را اغلب اوقات خط خطی می کرد، همه معتقد بودند ذات او خورده شیشه دارد!
۶) طوفان شدید شب گذشته، دودمان اهالی روستا را به باد داد!
۷) مرد بیچاره زیر مخارج درمان نازائی همسرش، زائید!
۸) همه دنبال راهی برای پیشگیری از بارداری اند و کشاورزان دنبال راهی برای بارور کردن ابرها!
۹) دست درازی اش به سیم برق، به قیمت کوتاه شدن دستش از زندگی تمام شد!
۱۰) آدمِ نَدار دستش به دهانش نمی رسد، چانه اش را می خاراند!
۱۱) جرم محبوسین دیوانه خانه ها، فرار مغزشان است!
۱۲) آقتاب تابستانی، داغِ یخ ها را بر دل یخ فروش می گذارد!
۱۳) یخ ها با دیدن خورشید خانوم، از خجالت آب می شوند!
۱۴) مرد بیچاره از وقتی یک دستش را از دست داده، دستِ تنها کار کردن برایش سخت شده!
۱۵) برخی آدم ها بازیچه ی دست شیطانند. در عوض، بعضی ها شیطان را هم بازی می دهند!
۱۶) نجارِ بت پرست، برای خداوند یکتا دشمن می تراشد!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 10:3  توسط شیخ ابو امیر  | 

بهاریه+کاریکلماتورهای عیدانه!

 

سلام

این آخر سالیه همه دارن به حساب کتاباشون می رسن. امیدوارم ما هم به حساب کتابامون برسیم. صمیمانه و بی تکلف فقط میگم عیدتون مبارک... برای منم دعا کنید پای سفره هفت سیناتون

 

کاریکلماتورهای عید محور!

 

چهارشنبه سوری، سور و سات ترقّه فروشها را جور می کند، و ایضاً متخصّصین سوختگی را!

همه از نزدیک شدن سال تحویل خوشحالند جز ماهی قرمز ها!

شاید سنّت پرورش سبزه ی عید، ریشه در زندگی چارپایان داشته باشد!

دوتا از سین های سفره ی معتادها، “سیخ” و “سنگ” است!

معتادها به جای هفت سین، سفره ی هفت شین می چینند!

برای بچّه مدرسه ای ها نحوست چهاردهم فروردین کمتر از سیزدهم نیست!

در تعطیلات نوروزی، تنور دید و بازدید دزدها هم گرم است!

حاصل وصلت میمون ننه سرما و بابا فیروز، شده نوروز!

در ایّام نوروز، رژیمی ها هم رژیمشان را به حالت تعلیق درمی آورند!

خوش به حال درختان که لباس نویشان را رایگان از بهار می گیرند!

لینک مطلب در نشریه الکترونیک کافه طنز

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 10:49  توسط شیخ ابو امیر  | 

اندر احوالات کذّاب الوزراء، شیخنا کردان

 

خدا خیر بدهد دولت کریمه ی برکار را که دراین سه ونیم سال اخیر، ما غم هرچه اعم از بی پولی و بیکاری و تورّم را خورده باشیم غم بی سوژه ماندن برای طنزنویسی را عمراً نخورده ایم به خدا! از آلان هم داریم حرص می خوریم که بعد از خرداد آینده بر سر آینده ی حرفه ی ما چه خواهد آمد با کنار رفتن دولت فخیمه ی عدالت مدار... انشالله!

بگذریم. در آن دورانی که جناب کردان دکترایشان را گرفتند و صدای بسیاری از بخیلان و معاندان (بدلیل کوتاهی دستشان از بیت المال و وامهای کلان!) بلند شد که واحسرتا، در دول اسلامی فقط جاعل و کلاهبردار در سطح دولتی و حکومتی و وزیرستانی کم داشتیم که آنهم نصیب شد، ما هم دست به قلم بردیم و چیزی در سایتی نوشتیم که منتظر بودیم کمی آبها از آسیاب بیافتد تا در معرض دید عموم بگذاریم. حالا که آبها از آسیاب مذکور افتاده امید که کسی از خوانندگان اینجا، نخوانده باشد و به جا نیاورد!!


 اندر احوالات کذّاب الوزراء، شیخنا کردان

 

 آن رفیق پینوکیو، آن وزیر اسبق من و تو؛ آن دکتر حاذق غیر آمپولی، آن مالک پی اچ دیِ پولی؛ آن معاف سربازی به حکم کفالت، آن همردیف پت و مت در جهالت؛ آن وزیر جاعل بی مدرک، آنکه از کابینه زود شد دَک؛ آن به بارآور اکبر الافتضاح، آن جلوس کرده به مجلس استیضاح؛ آن گرفته خلق را به باد استهزاء، آن اخراجی کابینه با 188 تا امضاء؛ آن شیخ الشّباب همیشه خندان، مضحکة الخلق عوضعلی کردان (حفظ الله مدرکه) معاون لاریجانی بود و بسیاری را رفیق جانی بود و درکل آدم فانی بود!

 

آورده اند چو مادر گیتی چشمش به جمال وی روشن شد نیشش چونان امروز روز باز بود و همچو دختربچگان هماره سرشار از ناز بود. در عنفوان جوانی که هنوز طاسی بر کله ی وی چیره نشده بود در و دهات را رها کرده و به شهر طهران داخل اندر شد. او را کرامات بسیار نسبت داده اند و سرگلش دکتر شدنش به طرفة العینی بود، چونان که خودش نیز در سرّش واماند و انگشت حیرت به دندان گزید. نقل است عمری از کیسه ی دولت ارتزاق مفت نمود با مدرک نداشته و چون توسط سایت الف لامدرک بودنش هویدا گشت عرضه داشت: «ولله بی تقصیرم. مقالاتی گردآورده بودم از بریده روزنامه ها که آکسفورد بنا به آن مرا مستحق دریافت دکترای افتخاری دانست» و بعد که اظهر من الشمس شد آکسفور رشته ی مذکور را اصلاً ندارد که بخواهد به کسی مدرکش را اعطا کند، عرضه داشت: «بنده بی اطلاعم، شخصی که مدرک را به من داده متخطی است و شخصاً از او شکایت هم کرده ام.» علی ای حال تا این ساعت، کسی با آن تفاصیل یافت نشده و وضع بر همان منوال است که باید! در جایی هم سخنی ایراد نمود به این شرح که: «حالا یک غلطی کردیم. به خاطر یک دستمال که قیطریه را آتش نمی زنند!»

 

از دیگر کراماتش به تن کردن خرقه ی اوستادی بود و چه بسیار دکتر و مهندس که به حکم وی در رگ و پی جامعه ی بیمار ما تزریق شد. دکترایش که هیچ، ارشد و لیسانس و الخ هم کشکی از آب درآمد و فی الحال که قلم میزنم هنوز در جائی ندیده ام نبشته باشند لااقل ششم دبستان را به پایان رسانده. علی النهایه پایش دوم بار به بهارستان باز شد، هرآنچه کذّابی چو او را سزد بر سرش آمد و اکنون کسی را آگهی نیست زان پس به کدامین جعده پای گذاشته و سر از کدام بیابان درآورده و الآن کدام ننه مرده ی از همه جا بی خبری را دمخور است! اینگونه است که گویند: «الهی، جزای خلق، عملش باد هرچه باد…»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 0:34  توسط شیخ ابو امیر  | 

طنزپاره ها(2)

 

سلام،

باز هم رفتم سراغ طنزپاره های قرضی از وبلاگ آلونک خودمان! اکثراْ مینیمال است. الباقی را هم که شبیه چیزی نیست هر اسمی پسندیدید رویش بگذارید. کاریکلماتورها را گذاشته ام برای پست بعدی!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نیّت:

نیّت می کنم...

قربتاْ الی تو...

الله اکبر!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حفظ ایمان من کل وجوه:

دوستی داشتم که شنیده بود با ازدواج می تواند نصف ایمانش را حفظ کند. او هم برای حفظ تمام ایمانش رفت دو تا زن گرفت!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پرواز بی سرانجام:

جوجه ی پرنده در فکر پریدن است...

شنیده است که کافیست خود را رها کند پرواز را خواه ناخواه خواهد آموخت...

خود را از ارتفاع رها می کند...

 ولی اتومبیل که کاری به قوانین پرواز ندارد...

 پرپر می شود!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پخش مستقیم صدا:

پسر از بس با دختر تماس گرفته بود و گوشی او رفته بود روی پیغامگیر، خسته شده بود. پیغام گذاشت: شنیدن بازپخش صدایتان خوشایند نیست، لطفا مرا از برنامه ی پخش مستقیم صدایتان مطلع کنید!

 با تشکر- دوست پسر فعلی ات، غلام!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شتر ورپریده:

اگر معتقد باشیم که «ازدواج» از آن شتر هاست که روزی پشت در خانه ی هر کسی خواهد خوابید، چه بهتر که این شتر، چرتی بزند و رفع زحمت کند. نه اینکه کنگر بخورد و لنگر بیاندازد!

 

تست مرتبط: کدامیک از گزینه های زیر نشان دهنده ی رابطه ی «خوابیدن» و «چرت زدن» است؟

الف) نامزدی - دوستی

ب) هیچکدام موارد!

ج) ازدواج - صیغه

راهنمایی: کسانی که گزینه ای جز جیم را علامت زده اند، سری به نزدیکترین پزشک حاذق بزنند!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آینه ی متافیزیکی:

یکی از قوانین فیزیک: آینه ی تخت تصویر جسمی را که روبرویش قرار دارد منعکس می کند!

استثنا: آینه ای که به قاعده ی یک و نیم وجب (یا بیشتر) خاک و زنگار رویش را پوشانده باشد!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نماز خواندن به من نیامده:

آورده اند: روزی چندی از بازاریان که با هم دوست بودند، راه روستایی در اطراف محل سکونتشان را پیش گرفتند تا به زیارت امامزاده ی آنجا بروند. ظهر که شد، به نماز ایستادند و دیدند یکی از آنها که سایرین می دانستند اهل نماز نیست، نشسته و بر نمی خیزد تا نماز کند. سایرین به او تذکر دادند این یک روز را که برای زیارت آمده اند، خرق عادت کرده و نمازی به کمرش بزند! او نیز پذیرفت و همراه بقیه مشغول شد. مرد که نمی خواست انگ بی دینی را بیش از این همراه بکشد، سجده ی اول را بسیار طولانی کرد تا القا کند غرق در معنویات شده. همین زمان عقربی سر رسید و نیشش را بر پیشانی مرد بازاری فرو کرد! او نیز نماز را شکسته و شروع کرد به خدا بد و بیراه بگوید که فلان فلان شده، مگر نمی بینی برای تو سجده کرده ام؟ چرا گذاشتی آن کژدم حرامزاده به مقصودش برسد؟! بعد هم رو به دوستان کرده و گفت: نگفتم نماز خواندن به من نیامده؟ این هم نتیجه اش!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بینی عامل:

مرد نگاهی غضب آلود به همسرش انداخت و گفت: چرا بی اجازه ی من رفته ای بینی ات را عمل کرده ای؟ من همان قبلی را بیشتر می پسندیدم. اصلا تا حالا به این فکر کرده ای که اگر نبود آن دماغ شما، ممکن بود هیچوقت مجذوب قیافه و صورتت نشوم؟!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نخود:

آورده اند ۵۰-۶۰ سال پیش که سفر ها به راحتی امروز نبود، عده ای تصمیم گرفتند برای زیارت مقبره ی سیدالشهدا به کربلا بروند. با شرایط آن زمان و وسائل تردد (الاغ و قاطر و الخ!) مربوط به آن، چیزی حول و حوش سه چهار ماه طول می کشید تا چنین سفری به سرانجام برسد. یکی از حاضران در کاروان زیارتی، یک پیرمرد شیره ای بود که به زور سر پا می توانست بایستد! جمع به او گفتند: «سفر ما سفریست مشکل، با مشقت زیاد، گرما، بیماری، شاید هم کم آبی و کم خوراکی. حالا تو با این وضعیت می آیی چیکار؟ بعید است پایت به کربلا برسد!» او هم با حنجره ای بغض آلود پاسخ  داد: «نیت کرده ام شفایم را از آقا بگیرم. شفا از شر این افیون لعنتی را.» همه ی همراهان تحت تاثیر قرار گرفتند و وی را همراه بردند. بگذریم از مشکلات فی الطریق الی حصول بالهدف!! خلاصه رسیدند به کربلا و حرم حضرت امام حسین(ع). رفتند داخل و هرکسی به فرمی شروع کرد به مویه و زاری و دعا. آن مرد معتاد هم رفت جلوی ضریح و خودش را با پارچه ای سبز، دخیل وار بست به ضریح! خوب که دل جمع سبک شد و حاجاتشان را خواستند و اشکهاشان را فشاندند، گرسنگی بر ایشان مستولی شد و تصمیم گرفتند بروند به کاروانسرائی جائی برای خورد و خوراک و استراحت. موقع رفتن به پیرمرد گفتند: «تو ناراحت نباش، همینجا بمان، ما میرویم غذایت را هم می آوریم همینجا بخوری تا انشالله به زودی پاک و سالم با هم برگردیم به شهرمان.» دیدند پیرمرد معتاد فوراْ پارچه را از دستش باز کرد و همراه جمع آماده ی رفتن شد! گفتند: «کجا؟ مگر نمی خواهی ترک کنی؟» گفت: «شما دیگر چه جور رفقائی هستید؟ مگر قصد کشتن مرا کرده اید ای از خدا بی خبرها؟! اینطور که نمی شود ترک کرد. باید بیایم یک لقمه غذا بخورم، یک نخود چیزکی بکشم تا توان نشستن پای ضریح و گریه زاری کردن را داشته باشم یا نه؟!!»

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 14:57  توسط شیخ ابو امیر  | 

سقوط آزاد!

 

مرد داستان من، دانشمند به نامی بود. از همانها که هر کسی دوست دارد جای او باشد. سالهای طولانی عمر را گذاشته بود برای کسب تئوریک علوم و چند سالی هم می شد که سعی در اثبات تجربی آموخته هایش داشت. پروژه ی آخرش مربوط به انسانی بود که اتفاقا (یا غیر اتفاقی!) از طبقه ی نود و هفتم یک ساختمان پرت می شود پائین! می خواست بفهمد چقدر طول می کشد تا بخورد زمین و مغزش پخش و پلا بشود. کارهای تئوری را با در نظر گرفتن وزن انسان، سرعت باد، اصطکاک هوا، سرعت و شتاب پرتاب در لحظه ی صفر، نیروی ثقل زمین در آن منطقه ی بخصوص ارضی، و خیلی چیزها که منِ بی سواد سر در نمی آورم انجام داد. حالا نوبت رسیده بود به عمل... آزمایش را با ماکت های شبه انسانی گوناگون و در اوقات یکسان و همگون انجام داد. بارها و بارها آزمایشات را تجدید کرد و هیچ دوباری نشد که نتایج یکسانی بدست آید! به معلومات و دقت عمل خودش ابدا شک نداشت، پس دوباره همه ی دستگاهها و سنسورها را چک کرد و خودش را برای آزمایش نهائی آماده کرد. رفت به طبقه ی نود و هفتم، از همسرش خواست که برای بار آخر همراهی اش کند، دستگاههای اندازه گیرنده را بکار انداخت، دوتائی ایستادند لب پنجره، لبهای همسرش را بوسید و از اینکه قرار است تنهایش بگذارد عذر خواست، دست برد به سمت سینه، در جهات افقی و عمودی حرکتش داد، اشک در چشمانش حلقه زد، چشمها را بست، نفسش را حبس کرد و همسرش را به پائین هل داد!! نتیجه ی آزمایش، کاملا رضایتبخش بود...

 مندرج در ماهنامه ی فانوس شرق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 23:43  توسط شیخ ابو امیر  | 

پیر و مراد ما، آخر هم عزب دست در دست عزرائیل گذاشت!

 

 پیر و مراد ما، آخر هم عزب دست در دست عزرائیل گذاشت!

 

منوچهر احترامی به صابری و صلاحی و حالت و توفیق و گلستان و الباقی طنزپردازان فقید ایران پیوست. از این به بعد قصه های ده شلمرود را کسی نیست که تعریف کند. کسی نیست تا از حسنی برای بچه ها بگوید و بسراید و بنویسد. از پنجشنبه تا پنجشنبه را کجا بخوانیم؟! دنیا دیگر تاب تقدیم سبیلی آنچنانی را به یک مرد نخواهد داشت! عمو پورنگ، استاد اینکاره ی ما رفته...

یکی از بزرگترین حسرت هایم اینست که چرا نرفتم تا برای یکبار هم که شده از نزدیک ببینمش و بگویم که چقدر نادیده و دورادور به او مدیونم. هر که می شناختش از مهربانی و خاکی بودنش دم می زد. از اینکه سن و سالش مانعی برای جوشش او با جوان تر ها نبوده. از نسل قدیمی های طنز فقط او مانده بود که او هم...

سزای کسی که عمری با وقار و فروتنی گوشه ای از شادی اطرافیان و هموطنانش را به حد کمال فراهم آورده جز بهشت هم می تواند باشد؟ امیدوارم آنجا هم چنان کند که عمری اینجا می کرد!

چیزی برای گفتن ندارم...


مرتبط:

 منوچهر احترامی رفت که دیگر چشمش به ما نیفتد! (به روایت عباس حسین نژاد)

منوچهر احترامي درگذشت (به نقل از فارس)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/23ساعت 12:36  توسط شیخ ابو امیر  | 

بیانیه ی دانشجویان بسیجی بومی همیشه در صحنه

 

باسمه تعالی

 

فاصبروا... ان الله مع الصابرین...

 

ملت شهید پرور و سرافراز ایران، سلام علیکم و رحمت الله

خبر منتشره در مورد دستاور عظیم فضائی کشور اسلامی و عزیزمان را، که باعث ایجاد موجی از شادی با قدرت چندین هزار هرتز در میان هموطنان گرامی شده، خدمت مولانا رهبر عظیم انقلاب، روح رهبر فقید انقلاب، و حضرت ولی عصر(ع) -ارواحنا فداه- تبریک عرض می نمائیم. ما، جمعی از دانشجویان بومی-انقلابی-بسیجی همیشه در صحنه، وظیفه ی خود دانستیم تا دستاورد اخیر دانشمندان بومی مملکت را در پرتاب ماهواره ی کاملا بومی بوسیله ی ماهواره بر کاملا بومی و از جایگاه ساخته شده به دست بومیان این کشور بومی، تبریک گفته و مانند صدا و سیمای کشور اسلامی مان، آمادگی خود را برای فروکردن این موفقیت بی سابقه توی چشم دشمنانمان، به فواصل هر نیم ساعت یکبار اعلام کنیم. گرچه از دید فنی، چندین دهه از پرتاب اولین موشک ها و ماهواره ها و فضاپیماهای با و بدون سرنشین می گذرد، ولی این موفقیت بی سابقه ی ما با آن اعمال مارکسیست های بی همه چیز و سوسیال دموکرات های اصطلاحا نواندیش با تفکرات منحرف پادمذهبی، نه قابل مقایسه بوده و نه قابل مقایسه است.

 

لازم به تذکر است بیش از سه دهه از تحریم های سنگین علیه ایران می گذرد و این نه از آن تحریم هاست که مثلا در دوران دفاع مقدس، سلاح و مهمات را قاچاقا و به کمک کشورهای ثالث (که همینجا تشکر خود را از آنها اعلام می داریم) خریداری نموده و استفاده نمودیم. این گام بلند در راه فتح قلل نیمه مرتفع دنیای علم، به همان دلیل فوق، بومی محسوب شده و شایعات پیرامون کمک گرفتن از کشورهای متحد شمالی و غیره برای دستیابی به این تکنولوژی، یک سناریوی از پیش طراحی شده توسط شبکه های منحط فارسی زبان فاقد مجوز می باشد. در این راستا بر خود واجب دیدیم بر این نکته پافشاری کنیم که اگر نبود کمک دانشجویان و اساتید بسیجی ما در امر خطیر و طاقت فرسای سرچ مقالات، امروز نمی توانستیم این بیانیه را صادر و نقش خود را در این حرکت انقلابی، تنویر کنیم.

 

برخی از داشجویان بسیجی نیز از این تریبون استفاده کرده، مجددا یادآوری می کنند که همچنان برای انتحار در مسیر تعالی اسلام و مسلمانان و منهدم کردن نود و نه و چند دهم درصدی اسرائیل غاصب از صفحه ی روزگار توسط تکنولوژی های نو، آمادگی کامل دارند. امضای نویسندگان بند فوق به پیوست تقدیم می گردد. لازم به ذکر است خواهران عفیفه ی بسیجی با دامنهای پرمهرشان، در تمام مراحل صدور این بیانیه (و حتی قبل و بعد از آن) یاور برادران بودند، ولی بدلیل حفظ کرامت انسانی خواهران از گزند دشمنان ایران اسلامی، حضورشان مقابل انظار عموم به مصلحت دیده نشد. چنان که افتد و دانید.

 

در پایان، مفتخریم اختصاصا از تمامی احزاب اپوزوسیون داخلی و خارجی برائت جسته، پیشاپیش خشنودیمان را از تمدید سمت ریاست محترم جمهوری، استاد متعهد بسیجی، جناب برادر، دکتر محمود احمدی نژاد اعلام کرده، پیشنهاد تنظیم طرحی برای رفع مشکلات ورازمینی بشر توسط ایشان را ارائه دهیم.

 

اجرکم عندالله...

برادران حوزوات مقاومت بسیج دانشجویی جمهوری اسلامی ایران

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 12:47  توسط شیخ ابو امیر  | 

کودتا و براندازی از نوع نرم!

 

اصولا نگارنده ی این رقوم، خود را ملزم به تاکید این نکته نمی داند که کودتا و براندازی چه عمل شنیع و بدی است، چراکه هر آدم بی سواد و کم سوادی هم این را می داند. در همین رابطه باز هم نگارنده خود را ملزم به محکومیت کودتا و بر اندازی نرم هم نمی داند، چرا که اینها، زیرگروه همان عمل شنیع هستند! در رابطه ی موضوع دیگری که بی ارتباط به این موضوع نمی تواند باشد و از آن به عرق میهن پرستی یاد می شود و طبق نص صریح خیلی جاها از اهم امور است و بر هر مرد و زن مسلمان یا لامصب نیز واجب، باز هم باری بر دوش نگارنده از بابت اطلاع رسانی و تنویر افکار عمومی، نیمه خصوصی و بالکل خصوصی نیست. چراکه همه از این حقیقت آگاهیم که اگر کسی چوب لای چرخ نظام مقدس بگذارد و یک هل کوچولو هم بدهد، حاصلش می شود برافتادن کشور و به موازاتش ملت، اینرا هم هیچ انسان عاقلی -جز عوامل خودفروخته ی بیگانه-  خواهان نیست!

اخیرا اخباری در اینجا  و آنجا منتشر شده مبنی بر دست داشتن ایرانیانی که در لفافه ی کارهای اصطلاحا مدنی، براندازی نظام را نیز بعنوان شغل دوم، آنهم از نوع نرم دنبال می کرده اند. گرچه عزیزان شاغل در وزارت اطلاعات دست تمام سازمان های امنیتی عالم و مافیها را از پشت بسته اند، ولی بر خود واجب دیدیم اطلاعاتمان را در اختیار آنان بگذاریم تا شاهد تکرار اتفاقات اینچنینی نباشیم و رنگدانه ی هر انقلاب رنگینی در نطفه، خفه و نیست و بیرنگ شود! تمامی مشاغل ذیل، پتانسیل بالقوه ی براندازی نرم را دارا می باشند و پیش از بالفعل شدنشان باید چاره ای اندیشید.

 

زارعان پنبه و کشاورز نمایان: پنبه از جمله کالاهایی است که به نرمی معروف می باشد و این هم به تجربه ثابت شده است! این نرمی چنان سبقه ی تاریخی ای دارد که از همان چند صد سال پیش اصطلاح «سر بریدن با پنبه» مرسوم شده و مورد استفاده اش هم در مواقع خشکسالیست که نمی شود سر کسی را زیر آب کرد. باتوجه به اینکه برای خنثی سازی هر توطئه ای باید لوازم مورد نیازش نابود شود، پیشنهاد می کنیم همه ی زارعان پنبه به جرم اقدام علیه امنیت نظام، توسط اطلاعاتیون دستگیر شده و روانه ی زندان شوند. برای عیب نکردن کار از محکم کاری، بهتر است مزارع پنبه طعمه ی حریق شده و بذر پنبه نیز با استفاده از فناوری بومی هسته ای عقیم و نابارور شود!

 

ورزشکاران حرفه ای: پولهای هنگفتی که در سالهای اخیر در ورزش هزینه شده و به جیب ورزشکاران روانه می شود، بیش از آنست که آنرا حاصل عرق ریختنشان در میادین ورزشی بدانیم. قطعا این مبالغ، بابت خدمات جانبی آنها به اجنبی ها پرداخت می شود و آن نیز چیزی جز حرکت در مسیر براندازی نرم نیست! نمونه ی بارزش همین فوتبالیست های خودمان که با اعمال شرمگنانه، توپ را نرم بلند می کنند که به آن اصطلاحا ضربه ی «چیپ» هم گفته می شود. ضمنا کشف رمز لغت مرموز «چیپ» بر عهده ی کارشناسان خبره ی وزارت اطلاعات بوده و بدلیل عدم تجربه، از عهده ی ما خارج می باشد.

 

متخصصین حرکات موزون(رقص): این صنف از خدا بی خبر، علاوه بر آنکه تمام هنجارهای اعتقادی اجتماع را با حرکات تبرج مآب و تحریک کننده به لجن می کشند، نقشی بی بدیل در تربیت نیروهای بیگانه و عناصر خودفروخته ی طالب فراگیری اعمال نرم و گاها گرم بر عهده دارند! چه کسی را می شناسید که نعوذبالله شاهد اجرای رقص هماهنگ باله یا یک تانگوی خانوادگی وسیع بوده باشد و به نرم بودن حرکات، سکنات، وجنات، مفاصل و اندام رقاصان آن اذعان نداشته باشد؟! اگر شما هم دیده باشید اقرار می فرمائید که محال است.

 

شاعران پسا مدرن: شکی در نرم بودن احساسات شاعران نیست. این را من نمی گویم، خودشان هم بارها گفته اند! باز صد -و بلکه هزاران- رحمت به شاعران قدیمی موزون سرا. امروزی ها و فردائی هاشان به شدت در کارشان نرمی افتاده و این از اجابت مزاجشان -طبق اخبار محافل خصوصی- مبرهن است. برخورد نزدیک و مقتضی با این نرم براندازان نظام جمهوری اسلامی، نه تنها لطفی در حق نظام و پابرجایی عزیزان شاغل در وزارت اطلاعات در پستهایشان، که می تواند خدمتی بی بدیل به جوامع ادبی و شعری ایران نیز باشد!

 

نویسندگان و اصحاب رسانه: البته در بین این قشر تنها باید با آنانی مقابله کرد که برای نوشتن، از مدادهای اچ.بی نرم یا خیلی نرم استفاده کرده و با انتقادهای غیرسازنده، غیر کارشناسی، مغرضانه و کور، آب به آسیاب دشمن می ریزند!

 

ادامه دارد... انشاءلله اگر وبلاگ و نویسنده اش مشمول براندازی نرم نشوند!

 


پی نوشت: خدا عاقبت مارا با یوسف پیامبر و فرج ا... سلحشور بخیر کند. این مسیج ها حین پخش سریال مربوطه، از سوی ما برای چندی از دوستان مخابره شد:

 

بدینوسیله سوء قصد نافرجام به جان جناب یوزارسیف را شدیدا محکوم می نمائیم. (جمعی از بینندگان)

 

/خبر فوری/ تصویب ساخت هفت سیلو و تعدادی سد در جلسه ی اخیر هیات دولت کریمه ی مصر

 

یوزارسیف در جمع اصحاب رسانه: عده ای با کارشکنی در کار دولت مصر، قصد مایوس کردن مردم و ایجاد انحراف در تحقق عدالت را دارند!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/28ساعت 1:38  توسط شیخ ابو امیر  | 

شهروند نمونه!

 

یا «گاو، این شهروند همیشه راضی!»

اگر از من بخواهید نام یک شهروند خوب را ببرم میگویم گاو. حداقل حُسن گاو در گاوبودنش است. اجاره بها برود بالا او علوفه اش را که چندان مشمول رشد تورّم نیست می خورد. قیمت مسکن متورّم شود در قیمت طویله ی گاو که در حومه واقع است توفیر چندانی نمی کند. میوه گران شود او که سالی یکبار آن هم نهایتا شلغم (تازه اگر شلغم را میوه حساب کنیم!) می خورد اعتراضی ندارد. در افتتاح متروی شهری تاخیر بیفتد او با وقار راه خودش را می رود و سرش را هم بلند نمی کند چون می داند افتتاح هم بشود توی مترو راهش نمی دهند. ازدیاد موشها مناظر شهری را به گند بکشد از ترس جیغ نمی کشد و به "مو مو" کردن اکتفا می کند. نزدیک انتخابات باشد یا نباشد دفعات نشخوار کردنش در شبانه روز کمافی السابق ثابت خواهد ماند. شیر گران باشد یا ارزان، یارانه ای باشد یا فاقد یارانه، همچنان اجازه ی لمس پستان و دوشیدنش را به آدم ها می دهد. بهره ی بانکی عود کند سرش را می کند توی آخور و به ریش بنی بشر می خندد. هزینه ی سزارین در بیمارستان های خصوصی سر به فلک بگذارد او همچنان طبیعی می زاید و از "دعوت" هیچ گوساله ای به جامعه ی شهری ناخشنود نمی شود. خلاصه با این تفاصیل کدام شهروندی از وضعیت شهری تا این حد رضایت دارد و کدام شهروندی بهتر از آن کسی که از همه چیز راضی باشد؟ پس شما هم با من هم کلام شوید «زنده باد گاو، این شهروند همیشه راضی!»

 


پی نوشت:

این مطلب با حداقل تعدیل ممکن (تنها یک خط!) در نشریه ی طنز و کاریکاتور ستون آزاد به چاپ رسید.

 بعد التحریر: وبلاگ کلام هم به روز شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/21ساعت 1:9  توسط شیخ ابو امیر  | 

به مناسبت هفتمین روز تعطیلی گل آقا+ کلام

 

سلام... شاید برخی ها بعد از خواندن این سطر که: <دیروز وبلاگ دیگری ساخته م به نام کلام که قرار است علاوه بر وبخند و آلونک توی آن هم بنویسم> شروع کنند به فحش دادن و بد و بیراه گفتن! ایرادی ندارد. حلالتان می کنم! مطلبی هم نوشته ام به مناسبت هفتمین روز تعطیلی گل آقا که اگر مایل باشید می توانید بخوانید. زین پس هم خواننده ام در اینجا آنجا یا هرجای دیگر باشید. نظرات این پست را هم می بندم که برای نظر دادن بالاجبار از بخش کامنت پست قبلی استفاده و نظری هم بر رخ آن بیاندازید!!

یا حسین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 19:47  توسط شیخ ابو امیر 

نیازمندی ها

 

اطلاعیه

برادر ارزشی، پرزیدنت حسین اوباما، از حسن انتخابت در گزینش منزل بنده برای پست وزارت صمیمانه سپاسگذارم. فرصتی باشد جبران کنیم اخوی!

بیل کلینتون

 

دعوت

اگر شما بفهمید که ناخواسته برای صرف شام به منزل اصغرآقا دعوت شده اید چه کار می کنید؟!

دعوت- حرکتی متفاوت از همسر اصغرآقا

 

تاخیر موجب پشیمانی ست

تعدادی مدرک اصل اسپورت و اوکازیون جهت ارائه و حفظ آبروی سیاسیون موجود است.

انجمن جاعلان نخبه

 

نیازمندیم

به چندین رمّال و متخصص حرفه ای امور طاس ریزی و استطرلاب در حدّ کلاس جهانی، جهت کمک به مربی تیم ملی نیازمندیم.

قُلی آبادی

 

دعوت به کار

به یک پیک موتوری جهت استرداد افتخارات تیم ملی محتاجم. از آوردن کمپرسی جدا خودداری فرمائید.

واحدی نیکبخت (یا بالعکس!)

 

دست خدا به همراه همه

ای قلب شیر، ای بازی بین المللی، ای داگ هاوس، ای تماشاگران با احساس، ای روحیه ی قهرمانی، ای پسرم دی کارمو، مصطفوی، واحدی، حتّی تو ای مرزبان و یا شیث رضایی، خداحافظ...

استاد ادبیات فوتبالی- افشین قطبی 43 ساله از دبی

 

از کران تا بی کران

از تمامی کشورهای مستقل یا نیمه مستقل که اهمّیتی هم ندارد کجای نقشه اند، با جمعیّت بالای 40 نفر و با وسعت بالای 250 متر مربع جهت گسترش همکاری ها دعوت بعمل می آید.

سخنگوی همه کاره


پ.ن۱: قالب جدید وبخند کاریست از دوست و همکار عزیزم محمد رازقی که مجددا از او تشکر و یادآوری می کنم که ناهار مربوطه فراموشم نشده است. (برای غیرمطلعان بگویم که بنده مهمانم!!)

 

پ.ن۲: بخشی از مطلب فوق در شماره ی جدید نشریه ستون آزاد(در حال احداث و کلنگ خوردن!) به چاپ رسیده و بخشی هم طبق معمول رفته زیر ساطور!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 1:26  توسط شیخ ابو امیر  | 

از پنجشنبه تا پنجشنبه

 

پنجشنبه
جیغ بنفش

صبح زود جیغی به رنگ بنفش باعث شد از خواب بپرم. گفتم خانم جان؛ مراعات این قلب من را بکن که باتری اش رو به اتمام است. باید در مصرفش صرفه جویی کرد. تکرار جیغی اینچنینی همان و بی شوهر شدنت هم یحتمل همان. می گوید بیا این موش لامصّب را بکش تا خود تو را نکشته ام و این شب جمعه ای مشمول فاتحه نشده ای. می گویم "چشم" که ناراحت نشود!

جمعه
کشیک شب

پلکهایم آویزان است. از دیشب تا حالا چشم برهم نگذاشته ام و کشیک کشیده ام که مبادا گذر موش دیروزی بر بالین خانم مکرّمه بیفتد. سرانجام پلکم می افتد. بازهم صدای جیغ (به رنگ بنفش یا شبیه به آن). از جا می پرم. موش فلک زده دارد تِیکاف کشان دور اتاق می دود و خانم هم با گلدان یادگار مرحوم والده ام در پی اش. هیچ وقت اورا انقدر پرانرژی ندیده بودم، مصمّم است دخلش را بیاورد.

شنبه
گلدان مرحوم والده ی مرحومه

می پرسم موفّق شدید؟ می گوید در چه موردی؟ می گویم در له کردن همان مهمان ناخوانده. می گوید نه. موش زنده است ولی گلدان مادرجان... همان دیروز مشخّص بود کمر به شکستنش بسته!

یکشنبه
خاک بر سر جفتمان

می گوید خاک بر سر من با این شوهر کردنم که عرضه ی گرفتن یک موش فکسنی را هم ندارد! می گویم اولا چندان هم فکسنی نبود. در ثانی خیلی هم دلت بخواهد. یادت رفته شب خواستگاری هنوز دستم به دکمه ی زنگ نخورده بود که در را برایمان باز کردی؟! می گوید دست کم چهل سالی از ماجرا گذشته من یکی که چیزی یادم نیست. می گویم خاک بر سر من با این زن گرفتنم. می گوید چیزی گفتی؟

دوشنبه
دستش به آشپزی نمی رود

می گوید شما دیشب چیز خاصّی گفتی؟ می گویم نه! سراغ شام را گرفتم که نهایتا هم خبری از آن نشد. می گوید توی خانه ای که موش دارد دست و دلم به آشپزی نمی رود. می گویم کدام موش؟ سه روزاست خبر مرگش پیداش نیست. همان موقع از بغل دیوار می دود می رود توی آشپزخانه، به روی خودم نمی آورم!

سه شنبه
خیار با(بی) نمک

همسرم دارد خیار پوست می کند و خورد می کند. می گویم عزیزم، نمکدان هم آورده ای یا بیاورم؟ می گوید برای چه؟ می گویم برای خیارها دیگر. می گوید اینها برای شما نیست. قرار است سمّی کنم بدهم آقا موشه ببینم تن به خوردنش می دهد یا نه.

چهار شنبه
فوتبالیست هم فوتبالیست های قدیم

"فوتبالیست هم فوتبالیست های قدیم". این را که گفتم با یک زیردستی پر از خیار پوست کنده و نمکزده از آشپزخانه آمد به طرفم و آنرا گذاشت بین من و تلویزیون. می گوید برای شما آورده ام. نوش جان بفرمائید. می گویم بردار ببر میلم نیست. چهل سال است خیار نمکزده از دست شما نخورده ام و به زنده بودنم هم اعتراضی ندارم! می گوید هرجور مایلی ولی یادت باشد آخر هم حریف این موش زِپِرتیِ پیر و پاتال نشدید آقا.

پنجشنبه
موش خوش غیرت

می گوید کشف کردم که ازدیاد موش ها بعد از اجرای طرح عقیم سازی گربه ها شدّت گرفته. می گویم احسنت، جایزه نوبل 2009 را بردی خانم جان. می گوید توان حفظ حریم خانه از دست موش بی حیا را که نداری تکّه پرانی هم که می کنی. اصلا می روم منزل همشیره ام تا موش را نکشی بر نمی گردم. در را باز می کند. در را می بندم و می گویم این بچه بازی ها چیست؟ تازه تو که ساک برنداشته ای بخواهی بروی قهر! می رود ساکش را می آورد. می گویم می دانی که منّتت را نمی کشم. دررا باز می کند و قبل از او موش می دود می رود بیرون از منزل! فورا در را می بندد ساکش را زمین می گذارد و باخوشحالی داد می زند شام چی میل داری سرورم؟! خوب که فکر می کنم می بینم عجب موش خوش غیرتی بود!


پ.ن۱: خدا ابوی استاد احترامی را بیامرزد و سایه ی والده اش را بر سرش مستدام کند که خیلی اوقات فرم نوشتارشان مبدا و مرجع ماست!

پ.ن۲: الحمدالله و المنه متن بالا در هیچ جریده ای به چاپ نرسیده (و احیانا نخواهد رسید!)

پ.ن۳: شماره ۱۹ نشریه الکترونیک سنگ پا با مسئولیت دبیر اجتماعی بنده به چاپ رسید! بخوانید...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 0:49  توسط شیخ ابو امیر  | 

طنزپاره ها!

 

سلام و درود و دوصد درود و کلی شادباش به مناسبت این اعیاد فرخنده

حدود سه ماهی می شه که آلونک رو افتتاح کردم تا بتونم کمی از شر طنزپردازی خلاص بشم که البته چندان به این هدف نرسیدم. اونجا هم گهگداری قلمم پا روی خط طنز میذاره و چون کوتاه تر از نوشته های معمول و قبلی من هستن شاید خوندنشون خالی از لطف نباشه. وبلاگ مثل قهوه خونه س و مشتری های خاص خودشو داره! به همین دلیل خیلی از کسایی که خواننده ی وبخند هستن آلونکو نمی خونن و بالعکس! چندتایی از پستها رو براتون همراه با لینک (چون شاید باشن کسایی که مایل به خوندن کامنتهای مربوطه هستن!!) میذارم. امیدوارم خوشتون بیاد

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شاد کردن دل مومن:

از زبان یک مومن:

از همشیره های محترمه تقاضا دارم درخواست آقا پسرهای محترم برای بوسیدنشان را رد نکنند. لذا نقل است که شاد کردن دل مومن ثواب دارد!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 بوی نم بارون:

قطرات بارون که شروع کردن با عجله بخورن کف حیاط و پخش موزائیک بشن تازه یادم افتاد که چقد بوی نم رو دوست دارم. انگار خدا هم از دل من خبر داشت.

ولی آخه خدا جون... در حد نم دوست دارم نه بیشتر! نمی خوای یه کاری کنی این بارون بند بیاد؟ قربونت برم... داره خونمون رو سیل می بره!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ای خدا...

 امان از این حافظه ی زغالی من! چی میشد اگه انرژی هسته ای حق مسلم منم بود؟؟!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بوس نکن:

 دیروز پسر بچه ی کوچولوی همسایه اینوریمون سوار سه چرخه بود و داشت تو کوچه بازی میکرد. یه دفعه از پشت افتاد و از ناحيه ي حساس نشیمن خورد زمین! شروع کرد زار زار گریه کردن...

دختر همسایه اونوریمون از در خونه اومد بیرون و دید بچه داره گریه می کنه. گفت چی شده خاله جون؟ بمیرم الهی... جاییت اوخ شده؟ بذار بوسش کنم خوب شه!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 توچال:

یکی از عزیزان برای کوهنوردی و عوض کردن آب و هوا امروز داشت به توچال میرفت. حین خدافظی گفتم:

"داری میری توچال بپّا یه وقت نری تو چال!"

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 فانوس:

من اینجا تنها نشسته ام... سوار بر کشتی عشقت... متلاطم در دریای پرخاشگر حوادث... هرازچندگاهی سرکی میکشم تا بلکه نور امیدی از جانبت ببینیم... خسته ام... کورسویی نیست... نسیم احساس میوزد و مرا پیش میبرد... امواج ناملایمند و آزار دهنده... باز سرک میکشم... خبری از ساحل امن چشمانت نیست... بازهم هیچ... اینارو بعدا بخون. فعلا اون فانوس دریایی رو روشنش کن تا این لکنته غرق نشده خب!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 ضعیفه:

"ضعیفه" از جمله ی آن لغاتیست که باید همه ی لغتنامه ها و کتب و رسائل را از لوث وجودش پاک کرد. ضعیفه هم ضعیفه های قدیم... امروزی تر هاشان که از هرچه قویست هم قوی ترند!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 کامران:

فارغ از دوست یا دشمن بودن مخلوقات موجود در عالم، هر کدام برای خودشان اسم و رسمی دارند.

من هم اسم قلیانم را گذاشته ام "کامران" !

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 مدیریت فرهنگی:

ايرج تقي پور: مديريت فرهنگي بايد ثبات داشته باشد (جراید)

من هم محض بیکار نبودن خودم، خالی نبودن عریضه و رفع تکلیف در قبال فرهنگ مملکت، براي توفیق روز افزون عزیزان مربوطه در ايجاد ثبات هرچه بيشتر در امر مدیریت فرهنگی، پيشنهاد بستن دست و پاي فرهنگ با رَسَن مستحکم مميّزي را مي دهم تا فلج و مفلوک و بالکل تثبیت بشود...  ان شاءالله !!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 باکرگی:

دختر به نظر کم سن و سال می آمد. دفعاتی که سر و کارش به گشت ارشاد و بخش پرمخاطب منکرات افتاده بود دورقمی بود. مرشد مربوطه(!) گفت: هر بار با پسر جدیدی میگیرن میارنت اینجا و تو باز روز از نو روزی از نو! کی می خوای آدم شی؟ اصلا هیچ نقطه ی مثبت و قابل افتخاری تو زندگیت وجود داره؟!

دخترک با وقاحت تمام جواب داد: باکرگی !!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 خواب معشوقه نما:

برای اثبات اینکه عاشق کسی هستید لازم نیست مبدا و مقصد همه ی خوابهایتان را به او منتسب کنید!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 عمرا مو نمی کارم:

آنروزها جوان و خام بودم. به دختر مورد علاقه ام گفتم اگر به من "بله" را نگوئی تک تک موهایم را از ناراحتی می کنم. تهدیدم کار خودش را کرد و قبل از آنکه به قیمت پرپرکردن موهایم تمام شود "بله" را گرفتم!

الآن قریب به بیست سال گذشته و حتی یک موی سیاه و سالم هم بر سر ندارم. چند شب پیش تهدید می کرد می گفت: یا میروی مو می کاری یا بساطم را جمع می کنم میروم منزل پدر جانم.

شما که بهتر می دانید... عمرا مو نمی کارم!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قانون بقای ترشیدگی:

ترشیدگی تحت هیچ شرایطی از بین نمی رود. بلکه از دختری به دختر دیگر منتقل می شود!

بعدالتحریر: علی الخصوص در ایران!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد التحریر: لینک این مطلب در وبسایت عصرایران

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/23ساعت 1:12  توسط شیخ ابو امیر  | 

بالانشینی جناب ملاّ !

 

پیشنماز مسجد عادت داشت هر شب بعد از نماز چند کلامی با اهالی محل صحبت کند. آن شب هم تک تک پله های منبر را پیمود و رفت آن بالای بالا نشست. دو سه تایی سرفه کرد، یک ته استکان آب جوش هم خورد و شروع کرد به موعظه:

-  از بلندای کاخها و برجها به مردم ضعیف و زیردست خودتان نگاه نکنید. تاریخ اثبات کرده که هیچگاه نه این بالانشینی ها برپا بوده و نه بالانشین برجا! هیچ کس از یک لحظه بعدش هم خبر ندارد...

ملاّ یکدفعه دستش را گذاشت روی قلبش ناله ای مختصر کرد و از آن بالا افتاد کف مسجد. فردای آنروز نظر پزشک قانونی بدین شرح اعلام شد که دلیل اصلی مرگ بر خلاف ذهنیت عوام سکته نبوده و برخورد سر جناب ملاّ به خاطر سقوط از ارتفاع منجر به مرگ وی شده است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/10ساعت 14:7  توسط شیخ ابو امیر  | 

طنز مکتوب

  

 در حاشیه ی اعلام اسامی برگزیدگان جشنواره ی طنز مکتوب رئیس هیات داوران این جشنواره در دیدار با خبرنگاران اشاره کرد: بشر جایز الخطاست. اصولا اشتباهات داوری هم بخشی از طنز مکتوب است!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 21:1  توسط شیخ ابو امیر  | 

اندر احوالات گلشیفته فراهانی (کثر الله من وجهه)

 

اندر احوالات گلشیفته فراهانی (کثر الله من وجهه) 

 

آن عاشق فیلم وسینما، آن وارث میراث بابا، آن خالق ارث پدری، آن عازم بلاد دَدَری، آن همسر علی سنتوری، آن دم کننده ی چای در قوری، آن ستاره ی میم مثل مادر، آن نزدیک تر ز هر خواهر، آن دخترک سبزه ی مو وِزوِزی، آن دختر خاله ی کلاه قرمزی، آن مسلّط بر زبان انگلیسی، آن عاشق اکشن های پلیسی، آن همبازی اسبق بهرام رادان، آن پس از خروج از وطن بسی شادان، آن قدم گذارنده در عالم هالیوود، آن که قبل از رفتن جیبهاش خالی بود، آن بازیگر با آتیه ی خوش سایز، آن بازیگر نقش زن "بادی آو لایز"، آن که دی کاپریو را یار بُوَد، آن دورگه که پرستاری اش کار بُوَد، آن دارنده ی عناوین جهانی، دوشیزه گلشیفته فراهانی –کثر الله من وجهه- محبوب دل پسران بود و البسه اش بس گران بود و وجناتش نیز عیان بود.

نقل است که چو پای به جهان نهاد از اعماق وجود، شیوَن و داد سرداد. از کرامات وی آن بود که به لمحه ای حالاتش تغییر کرد چونان که هیچگاه نگریسته است و بر گلی که بر بالین والده اش بنهاده بودند خنده بکرد. اطرافیان که شیفته ی ملاحت لبخندش گشته بودند چون باعثش را گل یافتند، نامش گلشیفته کردند.

گویند اسکات اول بار که دیدگانش به جمال گلشیفته روشن شد برای دوم بار درطول تاریخ فریاد برآورد: "یافتم، یافتم" و چون همراهان جویای احوالاتش شدند دگربار از جانب اسکات پاسخ شنیدند که: "متغیّر گشته ام و دیگر رهایش نخواهم کرد همچو مولانا پس از دیدار شمس! "

الغرض؛ با گلشیفته مذاکره نمودند و راضیش نمودند و پای قرارداد همکاری را انگشت کرده، آنورترش را امضا نمودند و با زاجرات بسیار ازمملکت خارج بکردندش. وقتی دلیل رفتار، از گلشیفته خواستند بگفت: "عمری بود می خواستم از راسل کرو و دی کاپریو امضا بگیرم که متاسفانه تا کنون موقعیتش مهیّا نبود" و وقتی جماعتِ حاضر توجیه نشدند و دیگر بار سوال را تکرار کردند پاسخ شنیدند: " آمده ام اینور دنیا تا کمی روی فرش قرمز قدم های "تی وی مُدا"یی بردارم و حالش را ببرم. تا کور شود هرآنکه نتواند دید"

در آخر کار او آورده اند قصد رجعت دارد و گویی اظهار کرده امضا گرفتن از بازیگران عالیوودی خودمان را بر امضا گرفتن از بازیگران هالیوودی ترجیح می دهد. لیک چندان اخبار موثقی از وضعش و سلامتش یا عدم آن در دست نیست... الله اعلم!


 در همین رابطه محمد رازقی نوشته بود:

برای گلشیفته فراهانی که گفته بود: "من فقط کار فرهنگی می کنم"

آن مرغ پريچهر خوش‌آهنگ تويي!
آن را كه كند آب، دل سنگ تويي
اين‌ها همه يك طرف، مهمتر اينكه
مقصود هنر، منجي فرهنگ تويي!

شیخ کشک الدین بدپیله:
گلشيفته جان منجي فرهنگ شده ست؟!
پس با من و توعجب هماهنگ شده ست!
برخيز كه في الفور به سنگر برويم
چون باز عليه ما سه تا جنگ شده ست!

ماهم افزودیم (شیخ ابو امیر):

میدان جهاد و جبهه و جنگ کجاست؟
آن فخر هنر ناجی فرهنگ کجاست؟
کردم به تن خود زره جهد و جهاد
کو مرغ پریچهر خوش آهنگ؟ کجاست؟



چاپ شده در نشریه طنز و کاریکاتور ستون آزاد

پی نوشت:

آنطوریکه به من ثابت شده حوصله ی خوانندگان اینترنتی اندکی کم است و کاسه ی صبرشان کوچک. به همین دلیل متن بالا ویراست شده و کوتاه تر از اصلش است. کاملش را در صورت تمایل می توانید در ادامه ی مطلب بخوانید...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 23:0  توسط شیخ ابو امیر  | 

استیضاح مفتضحانه

 

این روزها شاید هیچ کس به اندازه ی دولتمردان گنجیده در دل دولتی که بوی رایحه از همه جایش به شدت بلند شده است از اتفاقات اخیر و استیضاح مفتضحانه ی وزیر کشور اسبق خشنود نباشند. به قول لاریجانی دولت به لبه ی تیغ رسیده و تنها یک تغییر دیگر در کابینه به قیمت ساقط شدن کابینه ی فعلی و درخواست رای اعتماد مجدد به وزرا تمام خواهد شد. ولی بعضی از ما من جمله رئیس قوه ی مقننه چقدر ساده ایم! این رئیس جمهوری که بنده می شناسم حتی به قیمت نثار کردن فحش کش دار به خودش هم که شده عدالت را زیر پا نمی گذارد و اگر کسی را مستوجب اخراج از جمع دوستانه ی خود و همکارانش تشخیص دهد بی تاخیر با یک اردنگی عذرش را خواهد خواست!

می گوئید نه؟! امتحانش مجانیست!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/24ساعت 10:44  توسط شیخ ابو امیر  | 

زن بور (بانوی بلوند!)

 

دوست خوبم منوچهر انتظار در وبلاگش چیزی نوشته است که می توانید در اینجا بخوانید. من هم در بخش کامنتهایش چند بیتی نوشتم که اگر هم خوب نیستند بگذارید به پای فی البداهه بودنشان!

 

امان از دست این زنبور نالوطی

که حال مرد خود را کرده درقوطی

همه نیشش ز جنس آتش است انگار

مروت هم به کارش نیست لاکردار!

ندارد ذره ای مهر و محبت زن

نگوید این حکایت را فقط یک تن

همه نالان و گریان معترف هستند

که مکرش را به دمب(!) روبهان بستند

و نافش هم که با گریه شده کوتاه

ز دست جمله این زنها بنالم آآآآآه !

شدم خارج ز بحث شهد و زنبوران

چنان گویی که آب افتد ور موران

ولی زنبور بر عقرب شرف دارد

و کژدم هم که نسبت با طرف(!) دارد

نتیجه میشود روشن برای ما

نه برما بلکه بر انبوه انسان ها

زن خوب ار بود جایی چو در باشد

ولیکن همسرش باید شتر باشد!

میان اشتر و در هم نباشد ربط

ببخشائید بر شاعر که کرده خبط

نمانده طاقتی بهر سراینده

که میترسد ز خشم شیر درنده

بوقت جنگ باید شد بعید از زن

خصوصا از کنار نسوه ی چکزن

..........................................

ندایی آمد از آنور: - تو کی هستی؟

- منم من همسرت هانی(!) مگر مستی؟

- فدایت گردم ای همسر کجا بودی؟

نباشد بی زنم در زندگی سودی !

سرودم شعرکی در وصف نیکوئیت

ز مهر و خوبی و عشقت ز خوش خوئیت

بیا بنشین کنارم خوانم این اشعار

که از لطفت شده اشعار من در کار:

 "فدای همسر نازم پری رخسار

همو کان صورتش باشد مه دوار

تو هستی صاحبم من هم خر تو

تو ایضا(۱) صاحبم من نوکر تو! "

.....................................

نباشد شاعر ماضی ابومیر(۲)

نبندیدم به باد قبح و تزویر

هرآنچه گفته شد درباره ی زن

جمیعا محض شوخی بود کلا !!

.....................................

پی نوشت:

(۱) در نسخه ی اصلی همین "ایضا" بوده که در برخی چاپها "ای زن" نیز نوشته شده. در این مورد خاص آزادید برای تفسیر به رای!

(۲) ابو میر همان ابو امیر است که خواسته باحذف یک الف ناقابل از زیر بار مسئولیت سرودن شعر به شکلی شانه خالی کرده باشد و هم محبوب قلوب اناث باشد هم منفور جماعت ذکور نباشد! ان شاءالله

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/11ساعت 14:38  توسط شیخ ابو امیر  | 

عمران صلاحی

 

تقدیم به شاعری که خدا از روی قالبش یکی بیشتر نساخت و او هم پنجه در نقاب تیره ی تراب کشید!

 

جایی ستونی تشکیل داده بودیم از دوستان خیالی برخی از شخصیتها و به نقل قول از آنها مینوشتیم. پارسال از زبان یکی از همین دوستان مجازی(!) مرحوم صلاحی نوشتم:

" بودند کسانی که عمران را تا سرحد مرگ دوست داشتند و ما آنها را که علاقه ای به ما نداشتند دوست نداشتیم! راستش را بخواهید همه عمران را دوست داشتند و ما هم دشمنانمان همچین کم نبودند. خدا بیامرزدت عمران جان که مردی و با مردنت که منجر به مرگ برخی از همان هواداران نیز شد، در حق چشمان ما که تاب دیدنشان را نداشت لطف کردی... خدا بیامرزدت... مردنت هم شادمان کرد! "

 

... و کوتاه از زبان عمران صلاحی:

آهن و آدم

با قطار آمد
از دهكده‏اي دور ...
بهار
خسته و كوفته و خاك آلود
نه كسي آمده از شهر به استقبالش
نه كسي دنبالش
گيج و تنها و غريب
دود ، از آهن‏ها بر‏ مي‏خاست
آه ، از آدم‏ها
با قطار آمد ، از دور بهار
چمدانش را از روي سكو دزديدند!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/08/02ساعت 6:53  توسط شیخ ابو امیر  | 

حسني به مكتب نمي رفت...

 حسني به مكتب نمي رفت، وقتي مي رفت جمعه مي رفت!

بعضي اوقات جملاتي را به كار مي بريم كه از صحّتشان اطلاع نداريم يا اگر هم داريم شبهات و سؤالاتي پيرامون قضيه وجود دارد. يكي از همين جملات، ضرب المثل معروف "حسني به مكتب نمي رفت، وقتي مي رفت جمعه مي رفت" است. متناسب با آغاز به كار واحدهاي آموزشي كه ورژن آپتوديت شده ي مكتب هستند، سؤالاتم حول و حوش اين جمله را بيان ميكنم:

چرا حسني به مكتب نمي رفت؟ وقتي حسني به مكتب نمي رفت، غير از حسني كس ديگري به مكتب مي رفت؟ اصولاً خود حسني كه به مكتب نمي رفت به كجا مي رفت؟ مگر جايي كه حسني به آنجا مي رفت از مكتب بهتر بود؟ چطور مي شود كه حسني به مكتب نمي رفت (طبق بند اول)، ولي جمعه مي رفت (طبق بند دوم)؟ آيا زمان شكل گيري ضرب المثل (زيست حسني) به جملات معترضه و افعال پارادوكسيك قائل بوده اند؟ تازه، اگر حسني هم به مكتب مي رفت و هم نمي رفت آيا او دچار ياس فلسفي نمي شد؟ ياس فلسفي را هم كه كنار بگذاريم و به اصل ماجرا بچسبيم، مگر پدر و مادر حسني حواسشان را جمع نمي كردند كه او به مكتب نمي رفت؟ يا مگر آنروزها كانون حمايت از كودكان نبوده كه پدر و مادر حسني را بازخواست كند كه چرا حواسشان جمع حسني نيست؟ اصلاً حسني به پدر و مادرش مي گفت و به مكتب نمي رفت؟ يا نمي گفت و نمي رفت؟ تازه اگر هم حسني نمي گفت، بدون كمك والدين و با نبود سرويس اياب ذهاب، چگونه به مكتب مي رفت؟ آنهم روز جمعه كه ماشين گير نمي آمده! راستي زماني كه مكتب بوده، ماشين هم بوده؟ اگر نبوده، الاغ و قاطر و گاري و گاري چي كه قطعاً بوده؟ گاري چي هاي آنروزها هم حتماً مثل راننده تاكسي هاي اينروزها جمعه ها در حال استراحت بوده اند! پس حسني با چي مي رفت؟ پاي پياده مي رفت؟ احتمالاً بله، ولي در صورت دور بودن راه مكتب، پاي پياده خسته نمي شد؟ گرچه اگر هم مي شده كسي نبوده كه خبر بدهد، چون طبق نصّ صريح جمله، آن موقع كه همه مي رفتند حسني نمي رفت، پس احتمالاً آن موقع هم كه حسني مي رفت بقيه نمي رفتند! شايد حسني جاي ديگري مي رفت و مي گفت مي رود مكتب؟ شايد آنجايي كه حسني مي رفت سر راه مكتب بوده و چندان هم بيراه نمي گفته؟ راستي، آنجايي كه حسني جمعه ها سر راه مكتب مي رفت، همان جايي نبود كه بقيه ي روزها، مكتب نمي رفت و آنجا مي رفت؟! سؤال اساسي تر، اصلاً حسني آدم سالمي بود؟ يك برادر متعهّد ارزشي كه براي بومي سازي علم به مكتب مي رفت، يا عنصري خودفروخته كه به بهانه ي مكتب به جاهايي كه نبايد مي رفت، مي رفت؟ آنهم جمعه! خود واقع شدن واقعه در روز جمعه شك برانگيز نيست؟ آنجا كه حسني بود مگر گشت ارشاد نبود كه حسني سرخود هرجا دلش مي خواست مي رفت؟ يا شايد هم گشت بوده و جمعه ها مثل گاري چي ها در حال استراحت بوده؟ اين حسني قصّه ي ما كجا بوده كه گشت نبوده و واقعاً حيف نيست ما آنجا نيستيم كه حسني بوده و مع الوصف، خبري از گشت ارشاد نبوده؟ اينكه ضرب المثل نقاط مبهم دارد يا ندارد، به ما چه ربطي دارد؟ اصلاً حسني بيكار بود؟ بود كه بود، ولي بيكار بود كه به مكتب نمي رفت و در ذهن ما ايجاد سؤال كرد؟ بيكار بود كه جمعه رفت و سوالات بيشتري ايجاد كرد؟ شايد هم فكر نميكرد بيكارتر از خودش هم پيدا بشود و اين سؤالات را طرح كند! اگر از حق نگذريم؛ يكي نيست به ما بگويد بالاخره حسني به مكتب رفت يا نرفت؟؟!

 پی نوشت:

ندیده ام ولی اینطور که شنیده ام این متن با ضرب و جرح و شتم بسیار در نشریه ی ستون آزاد به چاپ رسیده و حالش هم بدجوری وخیم است. برایش ( و برایشان!) دعا کنید...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/26ساعت 14:14  توسط شیخ ابو امیر  | 

روحش شاد

 

خبر جدید: پیرزن نود و خورده ای ساله ای در پی دیدن یکی از سکانسهای پایانی سریال روز حسرت که شامل سایش و مالش محدود لبهای پوریا پورسرخ و کودک خردسال بازیگر نقش فرزندش بود، قلبش طاقت نیاورد و از شوق بروز این حرکت انقلابی در ساز و کار برنامه سازی رسانه ی ملّی، بدرود حیات گفت!            روحش شاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18ساعت 6:10  توسط شیخ ابو امیر  | 

نصايح مرحوم ابوي

 

خدا بيامرزه همه رفته هارو، ابوي من رو هم مثل بقيه رفته ها. اون وقتا كه نوجوون بودم يه دفه بابام نشوندم پا حرف كه: "پسر، بيكاري انقد درس مي خوني؟ مي خواي بري دانشگا كه چي بشه؟ بچه هاي مردم ميرن سركار يه كمكي به خرج خونه بكنن، حالا مي خواي از خرج خونه بزنم بدم تو بري درس بخوني؟!"

حرفاي بابام به خرجم نرفت. كلي زور زدم و از پولاي بي زبون ابوي ريختم تو دومن اين كلاساي آمادگي كنكور، آخرم عقلم به سراسري قد نداد و رفتم شدم مهمون آزاد! سه چار ماهي خونده بودم كه تير سه فاز برق چشم يه دختراي دانشگا از چلّه ي كمون در رفت و صاف خورد وسط اين دل وامونده. ماجرارو به مرحوم بابام گفتم، البته اون روزا هنوز مرحوم نشده بود! گفت: "بيكاري پسر جون؟ حيف جووني و وقتت نيست، داري زندگيتو مي كني؟ ميدوني گردوندن زندگي شراكتي چقد سخته؟ يه روز خرج خونه و وسيله، يه روز قبض آب و برق، فرداش خرج خوراك و پوشاك، خرج زايمان و پوشك، .... اوووه! تا دلت بخواد ريخته از اين خرجا. تازه اگه دختره خيلي خوب باشه آخرش ميشه عين ننه ت، بعد يه عمر، هر روز ناز و ادا و قُر ناشتا! "

بازم به خرجم نرفت. گرفتمش! انقد سرم گرم زن و زندگي شد كه سه چار ترم مشروط شدم و از دانشگا انداختنم بيرون. بعدشم كه زنم بساط ناسازگاري گذاشت و ول كرد رفت خونه باباي جونم مرگ شده ش. غافل از اينكه من از كجا بيارم ماهي يه سكّه بدم بالا مهريه ي سركار؟ ديدم ابوي كه تو خرج خودش مونده، بايد برم سركار. به بابام گفتم ميخوام برم شاطر بشم. گفت: "اين همه كار، حالا چرا مي خواي بري نونوايي؟ اونجا آتيش هست، خطر داره. سنگ هست، خطر داره. ميخ و سيخ هست، خطر داره. اصلاً هرچي هست و نيست خطر داره! نرو بچه، به حرف پدر پيرت گوش كن" البته دور از حالا اون روزا هنوز موي سفيد تو كلّه ابويم تك و توك بود، خودش فك مي كرد پير شده!

دلسوزياي مرحوم ابوي به خرجم نرفت. رفتم شدم شاگرد شاطر، كم كم هموني شد كه ابوي گفته بود. عملم كه سنگين شد، نونوايي كفاف خرج و برجمو نداد و ناچار افتادم به گدايي. همون روزا بود كه همزمان با اجراي نمي دونم كدوم مرحله ي طرح امنيت اجتماعي منو گرفتن آوردن اينجا. همون اوايل حبس بود كه تو خماري سير مي كردم و خبر مرگ بابامو برام آوردن. خدا رحمتش كنه، عجب نصايحي كرد و به خرج من خر نرفت، عجب پير دنيا ديده اي بود و من خاك تو سر خبر نداشتم. البته اين كه ميگم پير، واسه اينه كه اين آخريا ديگه مو سفيداش بيشتر از مو سياهاش شده بودن!

باز جا شكرش باقيه اين يه جو سواد به دردم خورد تونستم توي حبس خاطراتمو بنويسم تا شما جوون ترا روشن شين، وگرنه ممكن بود مثل من برين دانشگا عاشق شين زن بگيرين بعد برين طلاقش بدين واسه پرداخت مهريه ش برين سر كار وردست يه شاطر معتاد شين بيفتين پي گدايي بگيرنتون بندازنتون تو زندون! تازه اگه شانس مي آوردين و ايدز نمي گرفتين... راستي فك كنم يادم رفته بود بنويسم تنها چيز مثبت اين سالا، جواب آزمايش ايدزم بوده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/10ساعت 12:29  توسط شیخ ابو امیر  | 

بزنگاه، سريالي كه "عمل" در آن محور عمل قرار گرفت!

 

به اواخر ماه مبارك كه نزديك بشويم، صدا و سيما از نظر سنجي در مورد سريال شبكه هاي سيما آماري مي دهد و فلان سريال با هفتاد هشتاد درصد جذب بيننده و هشتاد نود درصد رضايت نسبي، لقب جذّاب ترين سريال را به خود اختصاص مي دهد.

 طبق معمول چون تنها سريال تمام كميك بين شبكه ها بزنگاه بوده و از شبكه ي سه كه محبوبيت بيشتري هم دارد پخش شده، اين عنوان احتمالا به بزنگاه مي رسد. دست اندركاران سريال، شبي را در سالن اجتماعات صدا و سيما مهمان سفره ي افطار دكتر ضرغامي خواهند بود و تجليلي از آنها خواهد شد و بعدش هم همه مي روند خوش و خرّم بشكن مي زنند و سوت حواله ي گوش اين و آن مي كنند تا سال بعد و ماه رمضان بعد و سريال كمدي بعد كه احتمالا باز هم تحويل گروه آقاي عطاران خواهد شد!

نه سروش صحّت نويسنده ي بي تجربه و سطح پاييني است و نه خود رضا عطاران كسي است كه كار نكرده و خام باشد. ولي اينكه چرا بزنگاه كمتر از سطح انتظار از آب درآمد آنهم تا اين حد، سوالي است كه بايد بطور جدي از سازندگان آن پرسيد.

از تشابهات فرم كلي اين كار با كارهاي قبلي عطاران مي توان به اين نكته اشاره كرد كه تعدادي از بازيگران سرقفلي او، ايفاي نقش كردند؛ خانواده اي متوسط از قشر آسيب پذير و اتفاقات حادث در آن، موضوع فيلمنامه بود؛ و خود عطاران مثل هميشه جزء كليدي ترين بازيگران سريال خودش بود!

البته نقاطي هم باعث تنوع شده بود من جمله اينكه "عمل" يا به گفتمان روتين تر اعتياد، محور عمل بزنگاه واقع شد و تقريبا يك سوم ابتدايي سريال تماما روي شاخ "عمل" و "عملي" و "چيز" مي گشت، صحنه و سكانسي نبود كه ديالوگي در اين ارتباط نداشته باشد و يا حركت ضربدري شكل دست علي صادقي آنرا نمكين نكند!

نمي دانم آيا وجهه ي اعتياد يا انواع استفاده از مخدّرات، با نمايش جزئيات كامل، واقعا همان چيزي بود كه عطاران دنبال به تصوير كشيدنش بود، فارغ از اثرات تربيتي آن روي گروه سني كودك و نوجوان، كه ناخودآگاه پاي سفره ي افطار دوشادوش خانواده بيننده ي اين سريال بودند؟

بگذريم از تذكراتي كه از گوشه و كنار به همين دلايل توسط افراد گوناگون به مسئولان سيما داده شد...

 

عنصر تكرار در خيلي جاها مي تواند به قوّت يك سريال كمك كند و يا پيام خاصي را انتقال دهد، ولي استفاده ي غير حرفه اي از "تكرار" در اين سريال نظرم را تا حد زيادي در اين ارتباط تغيير داد. صحنه هاي مكرر قرض بلا عوض گرفتن كارتهاي سوخت توسط توفيق يا پول قرض گرفتنهاي متمادي توسط نادر از اين و آن، يا تدافع كامران مقابل فريده و گرايشش به فرزانه به خاطر كريه الچهره بودن اين و زيبا بودن آن يكي، شايد مواردي بودند كه قرار بود نقدي را به جايي وارد كنند ولي تكرر در دفعات به تصوير كشيدنشان از تاثير گذاري آنها كاست.

علي الاصول سريالهاي كميك ماه رمضان بايد تفاوتهايي با ديگر سريالهاي كميك داشته باشند كه بدون در نظر گرفتن آنها نمي توان سريال خوب و موفقي را عرضه كرد. بالا بودن تعداد مخاطبين، اقشار گوناگون بيننده، گروه هاي سني متعدّد كه بينندگان را تشكيل مي دهند، فضاي مذهبي جاري و ساري در اين زمان خاص و غيره و غيره، همه از موارديست كه بايد مورد توجه خاص سازندگان قرار بگيرد. بهترين موضوعات مطروحه در چنين سريالهايي بايد معضلات اجتماعي معمول جامعه باشد، به خصوص در شرايط اقتصادي نابساماني كه اين اواخر گريبانگير اقشار ضعيف مردم شده است. وقتي در چنين برهه اي چنين تريبوني در اختيار كسي قرار مي گيرد كه مي تواند با استفاده از آن مشكلات اقتصادي و رفاهي مردم را جار بزند و به گوش مسئولين برساند، استفاده ي صحيح از اين تريبون حداقل ديني است كه بر گردن اوست و عدم بهره بردن از اين فرصت مناسب، از ديد من خيانت است.

جايي خواندم كه سازندگان بزنگاه از حسن انتخاب نام اين سريال شديدا دفاع كرده بودند كه البته خود اين هم جاي بحث دارد!

تا كنون بيش از نيمي از سريال را پشت سر گذاشته ايم. اگر الباقي سريال هم همين روال را داشته باشد و به همين فرمي كه تا كنون پيش رفته پيش برود، نميتوان اميد زيادي به تاثير گذار بودن اين سريال داشت. البته منظورم در بين اشخاصي غير از عوام است كه جز حركات ساده و ديالوگ هاي مختصر فكاهي، به ديگر ابعاد سريال هم توجه دارند.

براي رضا عطاران و همكاران او در ادامه ي راهي كه پيش رو دارند آرزوي توفيق ميكنم. اميدوارم در آينده كارهاي بهتر و ثمر بخش تري از جانب كساني كه ساخت چنين سريالهايي را برعهده مي گيرند شاهد باشيم.

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

... و این هم طنازی رویا صدر مرتبط با همین موضوع!

مضاف بر غرغروی بلاد ایران در اینجا !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/28ساعت 13:52  توسط شیخ ابو امیر  | 

ستون اجتماعی که نون توش نیست!

 

قدیم تر از امروز که در حضور شمائیم، دورانی بود که توی جراید بحث اجتماع داغ بود و بحث مشکلات اجتماعی هم داغ بود و هر چیز مربوط به اجتماع هم ایضاً داغِ داغ!

اصلاً هرکس هرچقدر هیزم خشک داشت به تنور معضلات اجتماعی می ریخت و گرم نگهش می داشت، تک و توکی هم که آب داشتند (البته آن زمانها کمبود آب کمتر از الآن بود!) به جای آنکه به این تنور بریزند و نقشی در تلطیف آب و هوای آن داشته باشند، بدتر به آسیاب دشمن می ریختند و جامعه هم ناگزیر همراه با تنورش به سوختن و ساختن ادامه می داد!

الغرض؛ به تازگی یکی از رفقای همکار به من پیله کرده که می خواهم توی نشریه، ستون اجتماعی راه بیندازم. گفتم چرا ستون اجتماعی؟ در این روزگار کسادی وبی خبری از جامعه مگر قحطی موضوع آمده که رفتی سراغ این موضوع؟ برو از گل و بلبل بنویس، موسیقی رپ و زیر زمینی و خرپشته ای، المپیک پکن، فوتبال لیگ برتر با داوران برتر و فدراسیون برترترش. با وجود این همه موضوع جورواجور، ستون اجتماعی که نون توش نیست اخوی.

مگر نمی بینی که مسائل اجتماعی کم و بیش بوی سیاسی کاری می دهد و خطر مرگ گرفتگی، فعّالان این عرصه را تهدید می کند.  پس بیا و بیخیال ما شو! به فکر خودت نیستی لااقل به فکر اهل و عیال و صغیران من باش. از من انکار و از ایشان هم اصرار که الّا و بلّا یا ستون اجتماعی و مسئولش هم خودِ فلان فلان شده ات یا اصلاً درِ این مجموعه را تخته می کنم، آنوقت مسئول بیکاری این قشر زحمتکش نگارنده توئی و بس، مسئول سماق مکیدنشان هم باز توئی و الخ!

من هم که حسّاس-لطفا به شدّت مشدّد بخوانيد!- ؛ دیدم پذیرفتن صفحه ی اجتماعی از پذیرفتن مسئولیت بیکاری همکاران و زبانم لال احیاناْ معتاد شدنشان راحت تر است. از طرفی هم به فکر فرهنگ اجتماع بودم که که با این اقدام نابخردانه ی من ممکن بود زمین گیر شود و به ورطه ی فلاکت بیفتد! علی النهایه پذیرفتم و این جام بلا را تا ته تهش نوش کردم. اینکه حال خراب الآنم و این اراجیفی که فی الحال جلوی ديدگان شماست تحت تاثیر نوشیدن همان جام است یا جام دیگری اطّلاع دقیقی ندارم. قضاوتش با شما...

 لینک این مطلب در نشریه الکترونیک سنگ پا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 13:3  توسط شیخ ابو امیر  | 

آلونک امیر کریمی

 

یه وقتایی بدون نوشتن طنز، حرفای نگفته ی زیادی می موند تخت سینه م، حالا می بینم با وجود نوشتن طنز هم حرفای زیادی تو گوشه کنار دلم ناگفته می مونه.

این شد که تصمیم گرفتم از نو بنویسم. از همه جا و یه جوری که بهش میگن همینجوری!

نمی دونم تا چند وقت یا به چه ترتیب، فقط می دونم که می خوام توی این آلونک بنویسم...

می خوام بنویسم. از همه چیز و همه جا، بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت!!

 

آلونک امیر کریمی 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 13:12  توسط شیخ ابو امیر 

اقتصاد ما زور و بنیه ش زیاده!

 

شبا که میرم واسه فرار از فکر و خیال زندگی، سیگاری بچاقم و بذارم مغزم یه کم هوا بخوره، یه حاج آقایی هم هست توی پارک همیشه پیشم میشینه. مدام قُر میزنه که نکش جوون، نکش این صاب مرده رو. سرطان میگیری تلف میشی باید از تو جوب جمعت کننا!

من هم به احترام اون بنده خدا همیشه سیگارمو جلوش خاموش می کنم. بود و بود تا دیشب. منو که توی پارک دید یه نخ سیگار ازم خواست! گفتم پدرم؛ شما دیگه چرا؟ شماکه دشمن شماره یک سیگار بودین. چی شده حالا سیگار می خواین؟ عصبانی و بی تفاوت، یه نخ سیگار از دستم کشید و آتیش زد و همراه با بیرون دادن اولین پُکی که به سیگار زده بود گفت: تُف تُف! من نمی دونم این مردم خجالت نمیکشن؟ یه نفرم که می خواد یه خدمتی بکنه همه سرش نق می زنن و واسش جُک و پیامک(!) درست می کنن. اصلاً این مردم ما از اقتصاد چی می فهمن که هی اظهار نظر می کنن" فلانی پاشو گذاشته روی رگ عصب اقتصاد مملکت" ؟! نه، می خوام ببینم اینایی که نظر می دن خبر دارن اقتصادو با کدوم سین می نویسن؟!

من که گیچ و منگ بودم با تعجب پرسیدم چطور مگه؟ مگه طرح جدیدی داره پیاده میشه که مردم فکر می کنن اقتصادی و عملی نیست؟

گفت: همین جمع آوری اطلاعات خانوارو میگم دیگه. خدا خیرشون بده. می دونی چَن وقته من و حاج خانوم اطلاعات خونوار دو نفره ی خودمون رو هم فراموش کرده بودیم؟ حالا که فرمو گرفتیم و شروع کردیم به پُر کردن تازه یادمون افتاد خونه که نداریم، ماشین هم که هیچ، سایر مستغلات هم در کار نیست که بخواد قیمت تقریبی داشه باشه، حالا چه به مقیاس هزار ریال چه میلیون ریال چه هر چیز دیگه! ولی خیالمون راحته که بعد از اجراي این طرح قراره مالیات سنگینی از اونایی که سه چار پنج تا خونه دارن بگیرن. شایدم اصلاً املاکشون رو ضبط کنن، بعد تبدیلش می کنن به سهام عدالت و میدن دست چارتا بدبخت بیچاره مثل من و حاج خانوم! آخ که اگه بشه چی میشه. شاید من و متّعلقه، صاحب سهام یه ویلای ساحلی بشیم اون بالا مالاها، اون وقتا که جایی نداشتیم بریم ماه عسل بلکه سرپیری قسمت بشه بریم!

گفتم اگه اینطور باشه که شما میگین خیلی خوب میشه. گفت آره، ولی اگه این مردم بذارن. یه مشت اقتصاد دان نمای به اصطلاح منتقد، جمع میشن دور همدیگه و هی تو گوش مردم می خونن این طرح عملی نیست، آماری رو که این همه سال نتونستن بگیرن چطور میشه یه ماهه گرفت؟ میگن حیف این چند صد میلیون هزینه نیست که واسه این کار صرف میشه و سال دیگه همچین موقعی معلوم نیست اصلاً رئیس جمهور بعدی ادامه ش بده یا نه؟ میگن تازه اگرم عملی باشه این یارانه هارو که بعداً نقدی میدن توّرم رو از این 30-40 درصد فعلی هم میبره بالاتر. چمیدونم والّا، از این مزخرفات و اراجیفو میگن دیگه، نمیذارن یه دولت مهروز هم که هست کارشو بکنه و عدالتو برقرار کنه. البته تقصیر خودشون نیستا، اطّلاعاتشون پایینه! اینا که نمی دونن، من خبر دارم. اقتصاد ما، زور و بنیه اش زیاده. بیش از اونیه که بخواد با این چیزا لطمه به جاییش وارد بشه!

من که نمی دونستم چی باید بگم یا اصولاً چی می تونم بگم، یه نخ سیگار آتیش زدم و پا به پای پیرمرد شروع کردم به کشیدن... حالا نكش كِي بكش؟؟!

لینک این مطلب در نشریه الکترونیک سنگ پا

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خبر خبر!! بر و بچه های طنز پرداز... دوستان و رفقای وبلاگر.... توجه توجه!!

اولین جشنواره ی ملی طنز اینترنتی به همت دوستان طنز نویسی که عمدتا معرف حضور طنزنویسهای عزیز هستند از تاریخ دوازدهم شهریور لغایت دوازدهم مهرماه سال جاری برگزار میشود. این حرکت مشخصا به دست گردانندگان اصفهونی! نشریه الکترونیک سنگ پا و نامشخصا با کمک چندی از معلوم الحالان عرصه ی طنز ایران من جمله خانم رویاصدر- رضا رفیع- علی زراندوز- لاله ضیائی و ... پایه ریزی شده است و دبیر جشنواره مجید یوسفی مدیر مسئول سنگ پاست!

از تمامی دوستان وبلاگ نویس که به شکلی مرتبط با حال و هوای طنز فعالیت می کنند دعوت می شود که لااقل برای چاق سلامتی و سردرآوردن از اصل ماجرا هم که شده به سایت اینترنتی جشنواره با آدرس http://webtanz.net  مراجعه کنند و نقشی در هرچه بهتر برگزار شدن و پر و پاگرفتن جشنواره داشته باشند...! دست اندرکاران جشنواره در موارد و نواحی بهتر به اشکال درخور و مطلوب تر! از خجالت همه ی شرکت کنندگان در خواهند آمد... ان شاالله !!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/16ساعت 21:57  توسط شیخ ابو امیر  | 

خدا رو شکر!

سلام. چند روزی رفته بودم مسافرت چالوس و تنکابن و رامسر و اسالم و انزلی و تالش و خلخال و آستارا و سرعین و اردبیل و قزوین و ... جای دوستان خالی کلی خوش گذشت. به خصوص اردبیل به خاطر هوای خوب و قزوین(!) به خاطر اینکه بالاخره این دوست خوبم یعنی محمد رازقی رو دیدم! البته شرح مفصل تر این دیدار نسبتا کوتاه رو به زودی می نویسم.

مطلبی که گذاشتم توی شماره ی جدید نشریه الکترونیک سنگ پا چاپ شد. دو تا مطلب دیگه هم هست که روی سایت نشریه هست و بعدا با فاصله می ذارمشون توی وبلاگ!

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------

به خاطر شیطنت یکی از اهالی وبلاگستان که به نظر میرسه چندان هم غریبه نیست(!) و دو بار بدون دلیل در قسمت کامنت ها شماره ی موبایلم رو به اسم "شیخ ابو امیر" گذاشته بر خلاف میل باطنی مجبورم کامنتها رو بعد از تایید در معرض دید عموم بذارم...

فراموش نکنید تو این ماه عزیز برای شفای اون بیمار بینوایی که دست به این اقدام بچه گانه زده دعا کنید!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

خدا رو شکر

پدر مرحومم یک روز از روزهای همان اواخر عمرش گفت چیزی از مال دنیا ندارم که برایت به ارث بگذارم و مرگم نزدیک است. گفتم پدر من، عزیز من، دور سر و کلّه ی کچلت بگردم، امروز توی دنیا وقت طلاست؛ نه اینکه قبلاً نبوده باشد ولی الآن عیارش بالا رفته. علی ایّ حال نباید وقت را پای چیزهایی گذاشت که پول توش نیست؛ یا حرف شیرین پول و مال دنیا را بزن یا بگذار با غم نداری و بیچارگی خودم بمیرم! او هم گفت ول کن این سوداگر زمانه را، پول را می گویم. ولش کن، چرک کف دست که دیگر این حرف و حدیث ها را ندارد. نصیحتی به تو می کنم که بیشتر به کارت می آید. گفتم حالا شما نصیحتت را بفرما شاید یک جوری از یک طریق غیر مستقیم از این نصیحت شما هم بشود پولی به جیب زد! اشک در چشمانش حلقه زد و ادامه داد: همیشه و در همه حال شاکر خدا باش. وگرنه کلاهت پس معرکه است، شاید هم یک وجب آنطرف تر از پس معرکه! این را گفت و سرش را گذاشت و مرد...

من ماندم و غم بی پدری. کمی که گذشت غم خرج و مخارج زندگی غم بی پدری را هم تحت الشّعاع قرار داد. هر اتّفاق بدی که برایم می افتاد به جای اینکه شکر به جا بیاورم، بندگان خدا را کوچک به بزرگ و بزرگ به کوچک و گاهاً میانسال به دو طرف(!) ردیف می کردم و شروع می کردم به بد و بیراه گفتن. از بقّال و نقّال و چقّال گرفته تا سوپور ذلیل مرگ شده ی محلّه مان، آقا غلام! خلاصه به جای شکرگزاری بساط فحش گزاری راه انداخته بودم.

همان اوایل که ابوی تازه مرحوم شده ام را روانه ی بهشت زهرا کرده بودیم تغییر و تحوّلاتی در سیاست مملکت رخ داد. من که سوادم قد نمیداد ولی دیگران که سوادشان قد میداد می گفتند با انتخابات جدید، تغییرات نیمه عمیق (و در مواردی هم خیلی عمیق) در سیاست رخ داده. عقلم نرسید شاکر باشم! چندی بعد قیمت خانه شد 3-4 برابر و صاحب خانه ی بی انصاف ما هم گذاشت روی اجاره خانه، بازهم عقلم نرسید شاکر باشم! بنزین سهمیه بندی شد و بازار مسافرکشی من با پیکان جوانان گوجه ای رنگ مدل چهل و هفتم هم خوابید، عقلم پاره سنگ برمیداشت و همچنان شاکر نبودم! گوشت گران شد، تخم مرغ گران شد، کوفت و زهر مار گران شد، بازهم خوان ناشکری این حقیر پهن بود! آب کم شد، ایضاً! برق قطع شد، ایضاً! این اواخر که خوب فکر می کنم می بینم عجب توصیه ي فنّی اي کرده بود مرحوم ابوی ما و خودمان بی خبر بودیم. دیدم اگر به همین روال پیش برود بعد از یک ماه این حقوق دویست و بیست هزار تومنی من کفاف خرید نان دانه ای پانصد تومن (با احتساب توّرم یک ماه آینده!) را نخواهد داد، این شد که تصمیم به تغییر رویه گرفتم و هرچه می شود خدا را شکر می کنم. پول خورد و خوراک ندارم خدا را شکر می کنم، اجاره خانه ندارم بدهم خدا را شکر می کنم، همسایه ی روبرویی فحش می دهد که وقت بیرون گذاشتن زباله ساعت دو و نيم نصف شب نیست خدا را شکر می کنم، برق می رود شکر می کنم، فشار آب پایین می افتد شکر می کنم، فشار خودم بالا می رود شکر می کنم، تلفن یک طرفه می شود شکر می کنم. الغرض؛ همیشه و حتّی همین الآن خدا را شکر می کنم! درست است که بابای بیچاره ام از مال دنیا چیزی برایم نگذاشت و فلنگ را بست، ولی لااقل باعث شد دل از دنیا و مافیها بکنم و ذهنم معطوف به آخرت شود. خدا را شکر!!

لینک این مطلب در نشریه سنگ پا

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/06/07ساعت 17:36  توسط شیخ ابو امیر  | 

نشریات الکترونیک و حال و روزشان!

 

اين مطلب را داده بودم نشريه الكترونيك سنگ پا براي چاپ كه نميدونم چي شد(!) سنگ از آسمون افتاد(!) برق قطع شد(!) يا اينترنت سوخت(!) كه به هرحال از قلم افتاد و غير از اسمم كه رفت توي ليست تحريريه، نشاني از من پيدا نشد! به هر حال... بد نبود اندكي تصحيح انجام مي دادم (به توصيه ي يكي از اساتيد) ولي متاسفانه وقت چنداني براي اين كار نبود و به كشيدن دستي مختصر به سر و گوش مطلب بسنده كردم.

 

 

نشریات الکترونیک و حال و روزشان!

مقدمات:

      بحث نوشتار و اسباب و ملزومات آن فراتر و سابقه دارتر از آنست كه بخواهم اينجا همه را از نو مقدمه چيني كنم و بسط دهم. از همان قديم كه بني بشر هنوز نمي دانست چگونه براي خود سرپناه بسازد يا با چه چيزي غير از برگ هاي بزرگ مي تواند بدن عريان خود را بپوشاند، قلم – يا وسايل مشابه- به دست گرفت و مشغول شد به خط خطي كردن ديواره ي غارها! (شايد توضيح اين قسمت كمي نامربوط باشد كه بگويم نقاشهاي امروزي بيخود سعي مي كنند آن حركات كاملا خود آگاه اجداد ما را به بحث نقش زني و نگارگري ربط بدهند، در حالي كه آن رفتارها بخشي از چرخه ايست كه امروزه به روشني مي دانيم در حيطه ي نوشتار مي گنجد- پايان افاضات و اضافات راوي) انسان نخستين در همان دوران چندهزار سال گذشته هم به خوبي توانست اين نكته را بفهمد كه اين نوشتن ها و چاپ به اصطلاح افكارش چه تاثيرات ژرفي بر تمام ابعاد زندگي اش مي تواند بگذارد. همان دوران هم به وسيله ي نوشتن خيلي ها را بزرگ و توانا جلوه مي دادند و خيلي ها را هم كوچك و ناتوان! حتي نشر اكاذيب هم مي كردند و شواهد تاريخي نشان داده كه در مواردي هم قصد تشويش اذهان عمومي و براندازي نظامهاي نه چندان بنياندار آن روزگاران را داشته اند!

اينها همه و همه حكايت از اصالت نوشتار و پيوستگي تنگاتنگ آن با رگ و پي آدمي دارد. ولي به هر حال اين ديرينه و اصالت، نمي توانست موجب حفظ روشهاي ابتدايي نوشتن به همان اشكال بدوي بشود و منتهي شد به گشت و گذار انسان دوپا به هدف يافتن روشهاي جديد و جديدتر براي ادامه ي راه پرفراز و نشيبي كه به سمت اشاعه ي افكارش توسط نوشتن آغاز كرده بود.

بعد از گذشت قرنهاي متمادي و سرد و گرم چشيدن روزگار، انسان به چاپ نوشته هايش بر روي كاغذ و كمثلهم روي آورد و اين كار را براي مدت بسيار زيادي ادامه داد. به طوري كه عمده ي دوران پيشرفت علم دنيا و مافيها، متقارن شد با همين دوران نوشتار بر روي كاغذ و بسط و توزيع كتب گوناگوني كه نمي توان نقش آنها را در پيشرفت علم ناديده گرفت. (حالا اينكه آيا اين همه مقدمه چيني براي زدن حرف اصلي لازم بود يا نه برميگردد به تشخيص نويسنده ي اين رقوم ولي  به هر حال من هم معتقدم حق با مشتريست و به همين دليل مقدمه را همينجا قيچي مي كنم و خير سرم ميروم سر اصل مطلب- پايان افاضات و اضافات راوي)

 

اصل مطلب:

      الغرض؛ مي توانم به جرات بگويم دوره ي زندگي ما كم و بيش با پايان دوران استفاده از اين شيوه ي چاپ نوشتار مصادف شده است. بايد پذيرفت كه اختراع اينترنت و پيشرفت دنياي الكترونيك بيشترين تاثير را بر شيوه ي زندگي امروز انسانها گذاشته است و اين تاثيرگذاري همچنان با تمام قوا ادامه خواهد يافت. به مجرد شكل گيري اينترنت استفاده از آن به عنوان يك وسيله ي اطلاع رساني و راهي براي ارتباط با انسان هاي گرداگرد كره ي زمين، جايگاه خود را پيدا كرد و اين همان چيزي بود كه انسان مدتها بدنبال آن مي گشت. راهي براي چاپ و در معرض ديد گذاشتن نوشته ها، در عين سهولت دسترسي به آن در تمام نقاط دنيا، و همچنين اطمينان از اينكه همه ي اطلاعات مربوط به زمانهاي مختلف را مي شود حفظ و حراست كرد. اينها تنها گوشه اي از رجحان نوشتار اينترنتي در قياس با شيوه ي سنتي آنست.

 

دغدغه ها:

 

پول:

     هرچيزي اركان و پايه هايي دارد كه عموما قابليت حذف يا چشمپوشي ندارند. كار نوشتار و به خصوص شيوه ي اينترنتي و نوع نشريه هم از اين قاعده مستثني نيست و چيزي كه كم و بيش حرف اول و آخر را ميزند "درآمد" يا به گفتار ساده همان "پول" است! پول اگر نباشد طراحي در كار نيست كه فورم سايت نشريه را بسازد، پول اگر نباشد نويسنده اي در كار نيست كه بخواهد مثلا بنويسد، پول اگر نباشد مدير مسئول و مابقي دور و بريها من جمله آبدارچي و غيره هم بيكار نيستند كه بيخود وقت عزيزشان را بگذارند پاي كار! خلاصه پول اگر نباشد همه بايد بروند كشكشان را بسابند. گرچه هدف كساني كه دست به نشر اينترنتي مي زنند تنها و تنها افزايش سطح آگاهي مردم، كمك به فرهنگ مملكت، علاقه به كار نوشتن و از اين قبيل است و پول در اولويت بعديست (البته اين حدس اوليه است و بعضي اوقات هم مي بينيم كه دستخوش تغييراتي كلي در نظام آن يعني همان خدمت و علاقه و كمك و اين چيزها مي شود- پايان افاضات و اضافات راوي) ولي به هر حال بايد پذيرفت كه نقش آن قابل صرفنظر كردن نيست. اين همه تبليغات رنگارنگ لوازم آرايشي و گن لاغري و قس علي هذا كه مترادف است با عكسهاي قشنگ قشنگ خانمهاي عرب و ترك و يوروپ(!) و به هر حال غير عجم، براي چيست؟ براي منحرف كردن ذهن جوانان و ترويج تبرج در سطح جامعه كه نيست؛ براي كسب يك لقمه نان حلال به طريق اينترنتي است! خلاصه يكي از بزرگترين مشكلات روياروي نشريات الكترونيك كه امروزه دارند پر و پا مي گيرند، تامين هزينه هاست.

 

فيلترينگ:

      در دوره اي كه نشريات باسابقه ي قطع روزنامه اي دارند يكي پس از ديگري بسته مي شوند، دغدغه ي ديگري كه فعالان نشريات اينترنتي دارند فيلتر شدن است. به هر حال فضاي كار در اينترنت بازتر، با حائل و كنترل كمتر و به نوعي براي نويسندگي و عواقب آن خطرناك تر است! اين مسئله ربط به مرز خاصي ندارد -چراكه اين اتفاق در تمام كشورها رخ مي دهد- و همينطور به دولت خاصي هم مربوط نمي شود (به طوريكه در تمام دول اعم از سازنده، گفگتگوي تمدني و يا مهرورز شاهد اين واقعه بوده ايم و هستيم- پايان افاضات و اضافات راوي). همين موضوع باعث حساس تر بودن كار در فضاي اينترنت مي شود و حواس جمعي را از سوي گردانندگان نشريات مي طلبد. به هر حال بايد مواظب بود، هر حرفي كه قدري از چارچوب اصلي منحرف باشد قابليت آن را داراست كه انگ تشويش اذهان و براندازي به آن بچسبد و مقارن با فعل ناشايست و ناصواب فيلترينگ بشود! اينهم يكي از معضلات و سختي كار در عرصه ي الكترونيك...

 

امنيت در مقابل هك و نفوذ:

       مسئله ي ديگر امنيت سايت رسمي اينگونه نشريات است. با وجود اينكه خدمات دهندگان سايتهاي اينترنتي هميشه دم از امنيت بالا و نفوذ ناپذيري هاستشان توسط هكرها مي زنند، ولي شما هم مثل من مي دانيد كه هيچ اعتباري به اين تضمين ها و سخنوراني ها نيست كه نيست! چه بسيار نشريات الكترونيك كه پس از كلي فعاليت و استخوان تركاندن در كار نشر، يكباره اسير طوفان بلاي هكرها شده اند و رخت سفر بربسته اند (البته سايت شناخته شده شان، وگرنه در مورد خودشان كه خدا آنروز را نياورد- پايان افاضات و اضافات راوي). پس بحث امنيت را هم به مشغوليات ذهني فعالان اين عرصه اضافه كنيد.

 

 

و اما مسئله ی اساسی:

      (محض اطلاع دوستاني كه فكر مي كردند حرف اصلي زده شده بايد بگويم نه آقا جان، تازه اوايل قسمت شيرين بحثيم صبر داشته باشيد- پايان افاضات و اضافات راوي)

تازه بعد از پيمودن تمام اين خوان هاي چندگانه و دست و پنجه نرم كردن با بلاياي آسماني، زميني و بعضا دريايي مي رسيم به مشكل اصلي؛ حتي اصلي تر از پول!

 

بازديد:

    خواسته ي هر نشريه اي و هدف نهايي آن، بدون شك "خوانده شدن" يا بعبارتي "در معرض ديد بودن" است. اينترنت با وجود اينكه خيلي فراگير شده و خيلي ها خيلي جاهاي دنيا خيلي وسايل مورد نياز خود را به خيلي طرق و با واسطه ي اينترنت مي توانند تهيه كنند، يا خيلي كارهاي خود را در خيلي نواحي از طريق اينترنت انجام دهند، ولي بايد بپذيريم كه در ايران اينترنت تا حدود زيادي يعني دوغ! تحقيقات نشان داده تنها 5 درصد ايرانيان بالاي 40 سال از اينترنت استفاده مي كنند، در حالي كه 65 درصد خوانندگان روزنامه ها و جرايد را همين قشر سني تشكيل مي دهند؛ نتيجه را خود شما تصور كنيد. يعني در واقع فقط 3 و 25 صدم درصد قشر اهل مطالعه ي ايران از اينترنت استفاده مي كنند!! تازه مشخص نيست چندتا از آنها در اينترنت به دنبال خواندن نشريات الكترونيك باشند يا بين اينهمه سايت و وبلاگ كه معرفي آنها در ميان اين جمع زياد بيشك آسان هم نيست، صاف بروند سروقت نشريه ي مورد نظر ما و از آسمان اينترنت بيفتند در دامن آن!

فكر كنم عمق فاجعه به راحتي نمايانده شده باشد. اينها همه و همه، گوشه اي از مشكلات و معضلات بيشمار كار در دنياي مجازي و به طور اخص "نشريات اينترنتي" است.

 

آخر الامر و ديگر هيچ:

       در دنياي امروز كه كمتر وقتي باقي مي ماند براي بيرون رفتن و نشريه خريدن، كمتر حوصله اي هست براي زير و رو كردن نشريه و پيدا كردن مطلب مورد نظر، كمتر پولي را مي شود خرج اين بخش از زندگي كرد، سخت است حفظ و نگهداري نشريه ي كاغذي كه ممكن است چندي بعد به آن احتياج داشته باشيم و كلا از اين قبيل، مفيد بودن نشريات اينترنتي به خوبي مشخص است. در اين وادي هم كمك و همياري مسئولين امر لازم است تا بشود با اين سرعت هاي نجومي اينترنت(!) از اين پديده استفاده كرد، هم كمك رسانه ها كه نقش زيادي در شكل دهي به فرهنگ استفاده از اينترنت دارند، و در پايان كمك خود دست اندر كاران عرصه ي نويسندگي؛ چراكه به هر حال تا دل خود اين قشر به حال خودشان نسوزد و حركتي در جهت گسترش نشريات اينترنتي نكنند، يقينا دل ديگران (آن هم در اين دوره زمانه ي كم آبي و بي برقي كه درد و خون جگر كافي براي خوردن هست-پايان افاضات و اضافات راوي) به حالشان نخواهد سوخت و به نيابت از ايشان حركتي نخواهند كرد!!

       در اين مجال فرصت بيشتري براي بسط كيفيت و موضوع مطالبي كه امروزه در نشريات اينترنتي محور عمل است ندارم، اگر بشود در آينده به اين موضوع ريزتر و مفصل تر خواهم پرداخت...

يا علي

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

ولادت حضرت ولی عصر (روحی فداه) را هم اختصاصی و ویژه به همه تبریک و شادباش عرض می کنم...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25ساعت 22:3  توسط شیخ ابو امیر  | 

غلط ناخودآگاه!

 

يادش بخير. يك استادي داشتيم -البته مشاعرش درست كار نمي كرد- هميشه ميگفت: هر فاجعه اي از يك غلط ناخودآگاه شروع ميشود و ادامه ي غلط بطور خودآگاه صورت ميگيرد!

خدا بيامرزدش... تا دم گور و آن لحظه كه گذاشتندش آن پايين هنوز هم بر همين عقيده بود و البته زياد هم بيراه نميگفت! نمونه اش همين غلطش در گرفتن زن دوم و مابقي مسائل منجر به سكته ي سوم و مرگ دائمش! شروع غلط ناخودآگاهش همانا گرفتن زن اول بود و ادامه ي غلط خودآگاهش هم به پا كردن تمبان ثاني كه متصل شد به پيجامه اي كه علي الابد مجبور است در برزخ به پا كند، تا آن موقع كه چوب توي پاچه ي همان پيجامه فرو كنند كه: ديوانه، آبت نبود، نانت نبود، شغل نداشتي، دانشجوي فهيم -چون من- كم داشتي، چه مرگت بود كه خودت را دستي دستي بدبخت و خاك بر سر كردي؟!!

آخر هم ننه مرده نه خيري از دنيا و حوريان دوبله ي-کریه الچهره ی- آن ديد، نه خيري از آخرت خواهد ديد به احتمال قريب به يقين! خودش را مفت و مسلم نابود كرد...

اين تفاصيل از آن جهت بود كه بگويم اخيراً همه ي خانواده پيله كرده اند به من كه الا و بلا بايد زن بگيري! حالا هرچه ما به سر مي كوبيم و ناله و فغان ميكنيم كه: لا مصبا! مگر چه بدي در حقتان كردم كه راضي به بيچارگي من شده ايد؟ گوششان بدهكار ما نيست كه نيست. آنها سرنوشت استاد بينواي مرا نمي دانند درست، من ذليل مرده كه خوب مي دانم پس مرگ با عزت بهتر از مرگ كمي ديرتر ولي زير ننگ و ذلت است! نتيجه اش همين شد الان كه داريد اين نامه را مي خوانيد احتمالا جسد اين حقير را آويزان از سقف و تلوتلو خوران مقابلتان ميبينيد. به هرحال من هم معتقدم به فلسفه اي كه اشاره می کند: اگر به طور خودآگاه، جلوي غلط ناخودآگاه اول را بگيريم فاجعه اي اتفاق نمي افتد و همه چيز احتمالاً ختم به خير مي شود!

 

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: یه دوستی دارم میگه همه ی حرفایی که زده میشه واسه شنیدن همه ی آدما نیست که!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 2:47  توسط شیخ ابو امیر  | 

"بعد روانشناختی دانشجو!" + "سادیسمی ها"

 

بعد روانشناختي دانشجو

 

 

-         سلام جناب دكتر. من دختري هستم كه سنم اصلا به شما مربوط نيست! قبل از ورود به دانشگاه همه مي گفتند براي اينكه شوهر باب ميلي بيابم بايد بيايم دانشگاه ولي الآن بعد از گذشت 7-8 سال خبري نيست كه نيست. جسارتاً شما مورد مستقل، خوش تيپ، فارغ التحصيل يا لااقل ترم آخري، مايه دار و خوش اخلاق سراغ نداريد؟!

-         بايد خدمت اين خانم عزيز عرض كنم اولاً اينجا دفتر مشاوره است نه بنگاه شوهريابي! ثانياً اگر مورد اوكازيون با اين شرايطي كه گفته ايد پيدا كنم مگر خودم اينجوري هستم؟ تا دلتان بخواهد از اين دخترهاي دم بخت داريم توي فاميل خودمان. يكي از آنها را خوشبخت ميكنم خب!

 

 

 

-         با سلام. در ترمهاي ابتدايي از هر دختري كه طلب جزوه مي كردم بي برو برگرد و بدون من من كردن، دو دستي تقديم مي كرد. ولي يكي دو ترمي ميشود كه هيچ دختري به من جزوه نمي دهد! اخيراً به دپرسينگ حاد دچار شده ام و تمايلم به خودكشي افزايش يافته. لطفا مرا راهنمايي كنيد.

-         موضوع مهمي كه شما فراموش كرده ايد همگامي با امكانات و تجهيزات مدرن روز است. مبحث جزوه خيلي وقت است كه به كل جمع شده رفته پي كارش! پيشنهاد مي كنم سايت يا وبلاگي با عنوان "بحث پيرامون مقوله ي زيباي تحصيل(تحت اختلاط!)" راه اندازي كرده و از بين همكلاسي ها عضو بگيريد!

 

 

 

-         دكتر محترم، اخوي گرام، سلام عليكم. صبحكم الله بالخير!! اصولا بنده در ايجاد رابطه ي صحيح با خواهران مكرمه دچار مشكل هستم، علي اي حال حتي در موارد غير منكراتي و غير منافي عفت نيز كمثلهم! مي دانم كه مربوط به عفت و چشم پاكي من است ليكن خواستم نظر شما را هم جويا شوم.

-         عرض كنم كه بله، همان كه فرموده ايد مباح است احيانا! صبور باشيد كه همانا گفته شده: ان الله مع الصابرين! التماس دعا

 

 

 

 

توصیه هایی برای سادیسمی شدن

 

 

  • چلْه ي تابستون كرسي رو بساط كنيد و ظهر برين زير لحافش بخوابين!

 

  • سوراخهاي زمين گلف رو با بتن پر كنيد!

 

  • دنبال سگ همسايه تون بدويد و با واق واق كردن بترسونيدش!

 

  • از ماشين كنترل نامحسوس پليس سبقت از راست بگيرين!

 

  • سعي كنيد سيگارتون رو از طرف فيلترش روشن كنيد!

 

  • بستني نوني رو با نون سنگك بخوريد!

 

  • بزنيد تو گوش استادتون و به نمره ي نوزده و نيمتون اعتراض كنيد!

 

  • آب طالبي رو بجوشونيد و بريزيد تو نعلبكي و با توت خشكه بخوريد!

 

  • به زني كه روي سنش حساسه مرتب يادآوري كنيد كه چقدر شكسته شده!

 

چاپ شده در شماره ی ۳۳(تیرماه) ماهنامه ی طنز و کاریکاتور ستون آزاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 9:38  توسط شیخ ابو امیر  | 

سلام + علیک + تفاسیر ناشیانه + توصیه هایی ... + نیازمندی + . . . !!

سلام

بالاخره امتحانامونم تموم شد. به قول يكي از رفقا: اين امتحاناي لعنتي!!

خوب يا بد اين ترم آخري رو هم پشت سر گذاشتيم و رفت پي كارش، اينكه چندتا از اين درسارو دوباره بايد اين دم آخري تحمل كنم تا چند روز آينده معلوم ميشه. راستش دليل اينكه اين مدت اخير نمي نوشتم فقط امتحانا نبود! كسايي كه منو مي شناسن خوب مي دونن كه من اهل شب امتحانم و براي درس خوندن هيچ كاري رو تعطيل نمي كنم؛ پس مي تونيد تصور كنيد اون موضوعي كه موجب شده تقريبا همه ي كاراي اين چند مدت اخيرم رو معلق كنم خيلي مهمتر از درس و امتحان و اين چيزا بوده!!

اگه از فضولي هم بتركين "البته جسارتا!" بازم نميگم كه اين موضوع خيلي خيلي مهم چي بوده، پس لطفا اصرار بيخودي نفرمائيد كه شيخ ابو امير عمرا نميگه و كلا تو اين مورد خاص معذوريت منو بپذيريد حتي شما دوست عزيز!!

فعلا علي الحساب دو تا مطلبو پيشنهاد ميدم. يكي مطالب اخيره (تفاسیر ناشیانه+توصیه هایی برای سادیسمی شدن) و دومی هم كه فقط لينكش رو ميذارم مطلبیه با عنوان "في منزلت ليلة الرغائب" كه پارسال به همين مناسبت نوشته بودم و فکر میکنم خوندن مجددش خالی از لطف نباشه! بخشي از اون به اين شرحه: "خيل عظيمي از مريدان و دوستداران ما امروز دست بوس رسيدند و خواهان آن شدند تا خطبه اي ايراد بنماييم كه وجوب دعا در ليلة الرغائب را برايشان روشن سازد. از آنجا كه در مرام ما شيوخ نيست كه ديگران را از بلنداي منبر نظاره گر باشيم و به ريششان بخنديم، خواهش آنان را لبيك گفتیم. براي فراهم آوردن نسخه اي كه طالب زياد بيابد و بر حسن رسم ما بيافزايد، دوان شدیم سوي گنجه اي كه جزوات دوران تحصيل در مكتب را درونش جاساز نموده بودیم. ولي چه بگويم از بخت بد كه موريانه هاي اجداد به خطا( ولد الزنا)، يك خط در ميان آن نسخ را تناول نموده بودند و عمده ي بيانات به يغما رفته بود. آن شد كه به ناچار به بحر عظيم اطلاعاتمان پناه برديم و خودمان به جد، همه را تفسير نموديم؛ باشد كه همه مان را به ساحل نجات رهنمون سازد."

شرمنده چون نه وقت دارم تمام نظرات پست قبل رو جواب بدم و نه به نظرم كار جالبيه بخوام با توجه به گذشت زمان جواب اونها رو بنويسم. عذر منو بپذيريد. از همه ی دوستانی که در این مدت غیبت من مثل همیشه بهم لطف داشتن تشکر می کنم و آرزوی شادی و روزهایی خوش و خرم براشون دارم...

از صميم قلب.... از صميم قلب... و بازهم از صميم قلب...

يا علي

 

 

 

تفاسير ناشيانه ي شيخ ابو امير

 

 *وزير نيرو: بعد از گذشت اين مدت به جرات مي توان گفت كه احداث سد سيوند يك شاهكار بود (جرايد)

- البته تا چند وقت پيش در مورد مقبره ي كوروش هم همين نظريه وجود داشت!

 

*سردار رادان: خبر خوشحال كننده براي مردم اينكه طرح جديد امنيت اخلاقي در راه است (جرايد)

- تا گفتن خبر خوش فكر كرديم قراره به سلامتي كوپن برنج جديد اعلام بشه!

 

*باهنر: سر رياست مجلس با هم حزبي ها دعوا نمي كنيم (جرايد)

-بايد بالاخره واسه دعوا سر رياست جمهوري انرژي ذخيره كرد!

 

*صفار هرندي: تعداد دختران فراري به شدت زياد شده است، بايد كاري كرد (جرايد)

-از كرامات شيخ ما اينست، پنجه را باز كرد و گفت وجب!

 

*يك منتقد دولت: وضع قيمت گوجه فرنگي نگران كننده است (جرايد)

-تا بحث مسكن و برنج و بنزين و ... هست، وقت نگران شدن براي وضع گوجه فرنگي نيست!

 

 

 

توصيه هايي براي ساديسمي شدن

 

- با ماشينتون كه سيستمش متشكل از ساب و آمپلي فاير دوبل و چهار جفت بانده برين تو خيابون و در حالي كه توي گوشتون پنبه چاپوندين صداي سيستم رو تا آخر زياد كنيد!

 

- براي جشن تولد نود و اندي سالگي مادربزرگتون يه سرويس كامل آرايش هديه بخرين!

 

- سالگرد اول ازدواجتون به همسرتون بگين: راست ميگن كه خانوما بعد از ازدواج به سرعت پير ميشنا!!

 

- به 110 زنگ بزنيد و بخواين كه بيان و شما رو از شر موشي كه رفته تو آشپزخونتون قايم شده خلاص كنن!

 

- يكي از دوستانتون واسه مرخصي ميان دوره ي خدمت سربازي برگشته به شهرتون. بريد جلو و با خنده ي قاه قاه بهش بگين كه مدل موي جديدش خيلي بهش مياد، آرايشگرشو به شما معرفي كنه!

 

- روز اعلام نتايج كارشناسي ارشد بريد سراغ دانشجويي كه رتبه ش دو رقمي شده و بهش بگين كه متاسفانه حتي مجاز به انتخاب رشته هم نشده!!

 

- سوراخ سويچ در ماشين استادهاتون رو با چسب آهن پر كنيد!

 

- سر كلاس برنامه نويسي كامپيوتر از استادتون بخوايد كدهاي مخفي بازيهاي روز دنيا رو بهتون ياد بده!!

 

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

.... و طبق معمول چندتايي نيازمندي

 

 

نيازمنديم


به عده اي شاكي هميشه در صحنه و طلبكار رقم بالا احتياج داريم تا نام پرسپوليس را به كلي محو و نابود كنيم.


از طرف اتحاديه ي طرفداران جناح مخالف

 

 

 

با افزايش تخلفات حادثه  ساز و منجر به جريمه ي بيشتر، ما را در پرداخت به موقع حقوق كارمندانمان ياري رسانيد... لطفا!


روابط عمومي عدم راهنمايي و رانندگي

 

 

 

اطلاعيه


شما را تا رسيدن تضميني به بهشت رضوان همراهي مي كنيم. از ماشين جديد توليدي ما با امكاناتي چون: ترمز پايي، دنده اتومات بدون امكان معكوس دادن، فاقد كمربند ايمني استاندارد، لاستيك هاي بدون آج(!) اسپورت، سوخت رساني نشتي دار قطعي و مجهز به كفن جنس اعلي دوخت ترك، پرده برداري شد.
مهلت ثبت نام: تا هر وقت كه تمايل به مردن پيش از موعد داشته باشيد.


شركت خودرو ساز داخلي

 

 

مي خريم

هرچه مال فروشي داشته باشيد خريداريم. ويلا... زمين... خودرو... هواپيما... فضا پيما... فوري، با قيمت هاي كذايي!


صنف احتكاركنندگان اسبق برنج

 

 

خبررساني

دور جديد طرح برقراري امنيت اجتماعي شامل ساماندهي سرويس لباسهاي نوزادان است.

 

نمي گذاريم عده اي به بهانه ي نوزاد بودن در سطح جامعه اشاعه ي فساد كنند!!

 

رئيس طرح برقراري امنيت اجتماعي

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 12:2  توسط شیخ ابو امیر  | 

گرچه برام خیلی سخته ولی: تا بعد از امتحانات کرکره ها پایین!! (ضمنا التماس دعا!)

  تعطیلات آخر ترم
+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/24ساعت 14:59  توسط شیخ ابو امیر  | 

تست آگاهي سنجي فوتبالي!

 

1)  مجتبي جباري از لگد زدن به ابراهيم تقي پور چه قصدي داشت؟

الف- سنجش آمادگي جسماني تقي پور

ب- سنجش اثرگذاري استوكهاي كفشش

ج- محض تنوع و مزاح

د- ساير موارد

 

2)  استعداد علي عليزاده در كدام بخش فوتبال بيشتر است؟

الف- ايجاد موقعيت خطرناك بوسيله اوت دستي

ب- دادن پاس توي در بوسيله اوت دستي

ج- زدن گل بوسيله ضربه ي مستقيم اوت دستي

د- عليزاده؟ استعداد؟ فوتبال؟!!

 

3)  غلام پيرواني براي خريد بازيكنان چقدر پول مي پردازد؟

الف- هر سه سرباز يك ميليون، غير سرباز نيم ميليون

ب- كنترات- فصلي يك ميليون، روز مزد- روزي هفت تومن

ج- از بازيكنان پول دستي هم مي گيرد

د- تمامي موارد

 

      ۴) اگر ليگ برتر 4 هفته ديگر ادامه داشت چه اتفاقي مي افتاد؟

الف- پرسپوليس بالاخره 75 امتيازي ميشد

ب- استقلال به دسته يك سقوط مي كرد

ج- علي دايي مربي تيم برزيل ميشد

د- اتفاق خاصي نمي افتاد

 

5) نقش آرش برهاني به كدام يك از موارد زير شبيه تر است؟

الف- بادام زميني

ب- شلغم

ج- كدو تنبل

د-  گوجه وارداتي!

 

6) راز موفقيت پرسپوليس را در فصل جاري چه مي دانيد؟

الف- قلب شير

ب- بازي بين المللي

ج- روحيه قهرماني

د- عادل فردوسي پور

 

7) كدام بازيكن زير نزد افشين قطبي محبوب تر است؟

الف- بهادر عبدي

ب- واحدي نيكبخت

ج- علي دايي

د- شيث رضايي

 

8) اگر شما جاي فيروز كريمي بوديد چه مي كرديد؟

الف- خودم را با سيانور خلاص مي كردم

ب- از بالاي برج ميلاد پايين مي پريدم

ج- از خداوند طلب استغفار مي كردم

د- به روش علي اصغري خودسوزي مي كردم

 

9) آقايان واحدي نيكبخت- بالاك- خليلي- برهاني به ترتيب چه خصوصياتي دارند؟

الف- فرصت طلبي- پر رويي- شوت بودن- حرفه اي گري

ب- حرفه اي گري- شوت بودن- پر رويي- فرصت طلبي

ج- پر رويي- حرفه اي گري- فرصت طلبي- شوت بودن

د- شوت بودن- فرصت طلبي- حرفه اي گري- پر رويي

 

۱۰) سرنوشت انتخاب سرمربی پرسپولیس چه خواهد شد؟

الف- مثل فیلمهای هندی افشین قطبی را متقاعد به بازگشت می کنند

ب- حمید استیلی مدیر عامل و افشین پیروانی سرمربی می شود

ج- علی دایی با حفظ سمت سرمربی پرسپولیس هم می شود!

د- سرمربی بهانه است! استاد اسدی ماساژور سرمربی جدید می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 2:15  توسط شیخ ابو امیر  | 

توصیههاییبرایسادیسمیشدن + نیازمندی

 

توصیه هایی برای سادیسمی شدن!

 

  • ريماينر گوشي خود را روي ساعت سه نيمه شب تنظيم كنيد و وقتي همه از خواب پريدند بگوئيد كه خسوف شده و بايد نماز آيات به جا آورد!

 

  • با ماشين از روي گربه ي مورد علاقه ي دختر همسايه رد شويد و بعد پياده شده، ابراز تاسف كرده و با صداي رسا فاتحه اي قرائت كنيد!

 

  • چراغ قرمز را با ماشين رد كنيد و همزمان با تكان دادن دست، براي افسر مربوطه بوق هم بزنيد!

 

  • بعد از هر وعده ي غذايي در حضور جمع، با صداي بلند آروق بزنيد!

 

  • با نامزدتان به سينما رفته و پس از تعريف از مزاياي سكوت و تاريكي، كم خوابي هاي قبل را جبران كنيد!

 

  • وسط تدريس استاد دستتان را بالا بگيريد و از استاد بخواهيد كه كارت سوختش را بدهد تا سه چهار ليتر بنزين بزنيد!

 

  • جلوي همسرتان به حافظه ي خوبتان بباليد و براي اثبات، تاريخ تولدش را به همراه تاريخ خواستگاري، نامزدي، ازدواج و ... همه را جابجا بگوئيد!

 

  • همه ي دخترهاي فاميل را "عزيزم" خطاب كنيد و در جواب اعتراض همسرتان، به مقوله ي حسادت خانمها اشاره كنيد!

 

  • براي پخت سبزي پلو و ماهي ظهر عيد، به مادرتان اولين و ساده ترين گزينه يعني ماهي قرمز سفره ي هفت سين را پيشنهاد دهيد!

 

  • گوشي جديد دوستتون رو توي آب بندازين و بگين مي خواين مقاومتش در مقابل آب رو تست كنين!

 

  • جلوي چشم نامزدتون به يه خانم جوون و خوشگل درخواست ازدواج بدين!

 

  • به دختر ترشيده ي فاميلتون بگين مي خواين ازش خواستگاري كنين و بعد از چند روز پشيموني خودتون رو ابراز كنين!

 

  • توي بازي فوتبال به دروازه ي خودي گل قيچي برگردون بزنين!

 

  • شب عروسي دوستتون توي غذاش داروي خواب آور بريزين!

 

  • به دختر همكلاسيتون بگين اگه دماغش نقلي تر بود و خودش هم يه كم خوشگلتر، شايد بهش پيشنهاد ازدواج مي دادين!

 

  • ماشين نوي باباتون رو روز اول محكم بزنين توي تير چراغ برق و فاجعه رو به چشم شور اهالي محل نسبت بدين!

 

  • شب خواستگاري به عروس خانم بگين چايي دوست ندارين و براتون آب جوش بياره!

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

چندتایی نیازمندی!

 

نيازمنديم

به عدّه اي كارشناس حسابداري جهت رسيدگي به اقساط بانكي و بدهي هايمان نيازمنديم.

جمعي از فرهنگيان بازنشسته

 

 

بشتابيد

جايزه هاي بي نظير: ويلاي دوبلكس واقع در جزاير قناري، بوئينگ اختصاصي 747 جهت مسافرت تا محل ويلا، مرسدس بنز 2008 براي انتقال شما به فرودگاه و چك پول يك ميليون توماني به طول خط متروي تهران- شركت در قرعه كشي تنها با خريد يك سيمكارت ده هزار توماني!

 

شركت ايرانوِل

 

 فوري

به چند جاسوس خبره نيازمنديم تا محل سكونت همسر جديد اكبر آقا را به ما اطلاع دهد.

از طرف سه همسر فعلي اكبر آقا

 

 

گمشده

پس از اعلام نتايج احراز صلاحيت ها، تعدادي از كانديداها سر به بيابان گذاشته و هنوز رجعت نكرده اند. از كساني كه اطلاعاتي در اين زمينه دارند خواهشمنديم!

سخنگوي حزب مربوطه

 

 

شام

در آن شب موعود براي خوردن شام به منزل ما بياييد، اسباب پذيرايي مهياست و صبح ميعادگاه همه ي ما پاي صندوقهاي راي و به منظور كوبيدن مشتي بر دهان استكبار!

كانديداي محبوب

 

 

استخدام فوري

وبلاگ "وب خند" در جهت رفع شايعات آنتي دختر بودن اين وبلاگ و صاحبش، اقدام به استخدام تعدادي خانم طنزپرداز مي نمايد. بديهي است در صورت عدم مراجعه ي خانمها، پستهاي موجود به آقايان اختصاص مي يابد!

"مدیریت وب خند"

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

مطالب فوق به نشریه ی ستون آزاد تحویل شد جهت چاپ. البته تا جایی که یادم میاد تعدادیش چاپ نشد... دارم يواش يواش به این نوع گزینش مطالب توسط دوستان دست اندركار نشريه عادت مي كنم. البته اميدوارم نرسه اونروزي كه ترك عادت كنم و اين ترك عادت موجب مرض بشه و قس عليهذا! به هر حال به رسم وظيفه و اصول حرفه اي گري منبع چاپ آثار رو هم درج كردم. البته منبع بعضي(!) از آثار رو...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 1:49  توسط شیخ ابو امیر  | 

"شیخ ابو امیر" بیست و دو سال از خدا عمر گرفت! تولدم مبارک...

 

سلام به همه... همه ي همه.... حتي شما دوست عزيزی كه ممكنه اولين بار باشه اين وبلاگو مي خوني و اصلا هم شناختي از شيخ ابو امير نداري!

به مناسبت اتمام بيست و دو سال از زندگيم، خواستم بخشي از چيزهايي رو كه ممكنه بعضي ها بخوان در موردم بدونن بازگو كنم... و اما آنچه كه در مورد شيخ ابو امير ميشه اينجا گفت:

 

من "امير كريمي" هستم. آخرين روز از دومين ماه بهار يعني ارديبهشتماه سال يكهزار و سيصد و شصت و پنج، در بيمارستاني واقع در شهر اصفهان به نام بيمارستان امين راس ساعت 12 ظهر از ناحيه ي جفت پا توسط يك پرستار با كمالات آويزان شدم. البته اينطور كه گفته ميشود دو هفته هم قاچاقي تن به تولد نداده بودم و بار سه كيلو و دويست و پنجاه گرمي خود را به مادرم تحميل كرده بودم. خلاصه كه بالاخره بعد از آنهمه مقاومت نتوانستم در مقابل چرخ گردون دوام آورده، و اجبارا سر تسليم فرود آوردم. فرداي آنروز به محل زندگي ام يعني شهرستان نطنز واقع در همين استان منتقل شده و تا اين لحظه جز در مواردي اندك پا را از حيطه ي اين شهر بيرون نگذاشته ام. طبق روايات متعدد حتي يكبار هم جلوه ي افيوني شيشه و پستانك نتوانست مرا از راه به در كرده و وادار به استعمال اين وسايل بنمايد، از همان زمان بود كه كارشناسان امر، با تخمين خوبي آي كيوي حقير را بالاي صد و بيست تشخيص دادند! در كمتر از هفت ماه راه رفتن را آموختم و در ده ماهگي تمام عرصه ي منزل را بدوا به صورت يورتمه و بعدها به صورت چهار نعل درنورديدم. گرچه در آن دوران، اين پديده رؤياي شكستن ركورد دوي صد متر جهان را توسط من به ذهن اطرافيان متبادر ساخت ولي در كمتر از بيست سال همه فهميدند كه استعداد من در قلم دواني (البته به موازاتش موش دوانی!) به مراتب بيش از دوندگي است. به خاطر ندارم ولي نقل شده كه تا نزديك سه سالگي غير از كلمه ي بابا چيز ديگري به زبان نياوردم و خيلي ها پرحرف بودن الآنم را به دليل جبران همان سالهاي سكوت مي دانند!

مادرم ليسانس امور اجتماعي و مدير بازنشسته ي آموزش و پرورش (49ساله)، پدرم فوق ديپلم و مدير بازنشسته ي آموزش و پرورش (51ساله)، خواهرم كارشناس ارشد فيزيك حالت جامد و استاد دانشگاه، شوهر خواهرم دانشجوي دكتراي فيزيك حالت جامد و استاد دانشگاه، خواهر زاده ام 43 روزه و فعلا مبرا از مدرك دانشگاهي و خودم هم تا اين لحظه بحمدالله فاقد برادر و صدالبته ته تغاري(!) هستم!

 

متن کامل در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/31ساعت 1:40  توسط شیخ ابو امیر  | 

کاش + تفاسیر ناشیانه ی شیخ ابو امیر

سلام. بعد از مدتی تاخیر باز هم در خدمت دوستان خواننده هستم با دو پست. از همه ی دوستانی هم که در کامنتها انتقاد می کنن و مورد لطف قرارم میدن ممنونم... شاد باشید

 

 

کاش!!

 

کاش منهم خیر امواتم عيالی داشتم
در میان جمع مرغان قیل و قالی داشتم!


در برم هم گر نباشد یک عیال شوخ و شنگ
لا اقل يا بيوه اي يا يار مالي داشتم!


تا جوان گشتم توقع رفت بالا بد رقم

حسرت رفتن به تايلند و سومالي داشتم!

 

جملگي اعضاي منزل معتقد بودند: من

نيمه شب در بسترم رؤياي رالي داشتم!

 

کاش جای این حصیر پاره پوره لا اقل
بر کف سيمان اين بيغوله قالی داشتم!

 

یاد آن قلیان شاه عباسی ام را که شکست
خیر و خوش بادا که یک منقل ذغالی داشتم!


گرچه چون بشکسته بودش دختر همسایه مان
در حضور والده ش حال محالی داشتم!


ای خدا از قدرت صُنعت مگر کم می نمود
گر به لطفت حوری بگشوده بالی داشتم؟!


یا که یک هاپوی پا کوتاه و ناز و فسقلی
یا که یک پیشی ز نوع خال خالی داشتم!


گر که پیشی یا که هاپو هم ندارم از خودم
یک دو تا gf در اين حول و حوالي داشتم!


صورتم همچون هلوي له شده در زير پا

كاش من هم مثل دخترها جمالي داشتم!

 

كاش در يك شركت شيك و بزرگ و با كلاس
يك مقام معتبر يا پست عالي داشتم!


كاش مي شد رايگان اين غده را بيرون كشند
گر كه در تن غده ي ضعف ريالي داشتم!


 الغرض با شعر امروز از دلم بيرون برفت
گركه در پستوي دل رنج و ملالي داشتم!

 

قافيه در شعر من ديگر همي تنگ است دست

ورنه من باب غزل وقت و مجالي داشتم!

 

من طنز نویس بدی نیستم... شاعر بدی هم نیستم... ولی به نظرم "شعر طنز" سرای خوبی نیستم به هر حال! بابت شعر نه چندان خوب بالا از یکی از دوستان بسیار عزیزم که به درخواست خودشون اسمی ازشون نمی برم خیلی ممنونم. همینطور از مرد رند عزیز بابت چکش کاری!!

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

متن زیر عینا به دست دوستانم در نشريه ستون آزاد رسید. حالا اینکه چندتاش قیچی شد و چندتاش رفت زیر چاپ بنده که بی خبرم! اگه کسی مطلع شد من رو هم خبردار کنه!!

 

 

تفاسیر ناشیانه ی شیخ ابو امیر

 

 

  • وزير سابق اقتصاد(!): كابينه پر از اقتصاد دان هاي حرفه اي است (جرايد)

-         بر منكرش لعنت. اگه جز اين بود كه افزايش 100% قيمت مسكن و برخي اقلام ديگه مي رفت رو پايه ي200-300 % !

 

 

  • بيكاري در بين زنان تحصيل كرده پنج برابر مردان است (جرايد)

-         ما هرچي به دخترا ميگيم بيخود زور نزنيد و جاي پسرا رو توي ورود به دانشگاه تنگ نكنيد فكر مي كنن كه خصومت شخصي داريم. اينو كه ديگه ما نگفتيم، جرايد گفتن!

 

 

  • رئيس صنف دامپزشكان: بيش از 5000 دامپزشك بيكار در كشور داريم (جرايد)

-         خب باباجان، تقصير دولت خدمتگزار چيه كه 5000 تا جك و جونور مريض تو كشور پيدا نميشه كه اين دامپزشكاي محترم ويزيتشون كنن؟!

 

 

  • محسن تقيّد: دوستي هاي اينترنتي منجر به ازدواج، موجب افزايش طلاق شده است (جرايد)

-         انصافاً من يكي كه مجاب شدم چرا اينترنت پرسرعت پر و پا نميگيره. سرعت اينترنت و سرعت طلاق نسبت مستقيم دارن عزيز من!

 

 

  • يك مقام دولتي(!): نرخ تورّمي كه رسانه ها جار مي زنند، تورّم كاذب است (جرايد)

-         در اين راستا با هدف شفاف سازي اذهان عمومي پيشنهاد تقسيم نرخ تورّم به انواع: كاذب، صادق و ساير موارد(!) را مي دهيم!

 

 

  • كاشاني بعد از جلسه ي هيات رئيسه ي پيروزي راهي سي سي يو شد (جرايد)

-         ... والبته مطلع شديم كه علي پروين به عنوان دسته گل عيادت، پيشنهاد استعفاي آقاي كاشاني رو تقديمش كرده!

 

 

  • سخنگوي دولت: غير از سخنگويي دولت مابقي پستهاي من شغل به حساب نمي آيند (جرايد)

-         راست ميگن ديگه. همونطور كه بيكاراي جامعه "سركار" هستن ايشون هم تك شغله به حساب ميان!

 

 

  • فيروز كريمي: ماندنم در استقلال منوط به قهرماني در جام حذفيست (جرايد)

-         گرچه اگرم استقلال قهرمان نشه احتمالاً آقاي كريمي ماشين عيالش رو ميفروشه و برميگرده اهواز!

 

 

  • يكي از نمايندگان مجلس: برخي نمايندگان در صحن مجلس خواب جا مي كنند (جرايد)

-         به نظرم اگه كميسيوني با عنوان "رفع خستگي و كاهش بي خوابي" در مجلس تاسيس بشه، هم ايرادي به خواب كسي وارد نيست و هم خواب عزيزان نامبرده وجاهت قانوني پيدا ميكنه!

 

 

  • افشين قطبي: هنوز هم قول قهرماني پرسپوليس را به هواداران ميدهم (جرايد)

- ما ميگيم سنگ پاي قزوين، شما محبت كنيد بخونيد قلب شير و بازي بين المللي! ضمن اينكه آقاي قطبي اشاره نكردن اين قهرماني مربوط به چه سالي و كدوم ليگ ميشه!

 

 

طبق معمول نظرات دوست داشتنیتون باعث خوشحالی حضرت شیخ خواهد بود!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

می تونید لینک دانلود شماره ی جدید (اردیبهشتماه) نشریه ستون آزاد رو از اينجا دریافت  کنید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 0:55  توسط شیخ ابو امیر  | 

تست شاگرد شوفری اتوبوس!

 

از آنجا كه مشكل بيكاري تحصيل كردگان، امري فراگير شده و ظرفيت مشاغل ثابت دولتي از حد تكميل نيز فراتر رفته و از آنجا كه طبق اصل 44 بيش از اين نيز نمي توان به اميد كار دولتي نشست و به آن دل بست، نتيجتاً توسط يك منبع نيمه موثق كه گويي خود او نيز در جرگه ي دوستان بالا سري قرار مي گيرد، مطلع شديم كه درخواست براي احراز و تصدي حرفه ي شريف شاگرد شوفري اتوبوس روزافزون گشته است. از ديگرسو، چون كلاسهاي مختلف آمادگي در آزمونهاي ورودي ارشد و كارشناسي و فني حرفه اي و صد چيز ديگر به شدت باعث چرب شدن نان صاحبان آن مشاغل شده، به اين فكر افتاديم تا نتايج تحقيقات علمي و مكاشفات عملي خود در باره ي اين حرفه(شاگرد شوفري) را مدون نموده و در اختيار متقاضيان قرار دهيم. باشد كه مقبول خدا و بندگانش افتد و از اولي بهشت برين و از دومي نيز خانه ي ويلايي نصيبمان گردد. تست كردن مايلين به امر شاگرد شوفري اتوبوس در قسمتهاي زير مي گنجد كه مفصلاً به آنها مي پردازيم:

 

تست اعتياد: اين تست، بسيار مهم و حياتي است ولي مثبت يا منفي بودنش چندان اهميتي ندارد يا بهتر است بگويم اصلاً اهميت ندارد، چرا كه اخيراً به دليل سهولت در امر استخدام، قرار بر اين شده كه اين قسمت از مفاد امتحاني حذف گردد.

 

تست صدا: اين عامل، هنگام سوار كردن مسافران بين راهي كاربرد بي بديلي دارد، همچنين در زمانهاي توقف و يا راه افتادن مجدد كه احتياج به تجميع مسافران مي باشد. لذا سعي كنيد صداي حتي الامكان كلفت و كلفت تري داشته باشيد تا مورد پسند شوفر ها قراربگيريد.

 

تست رياضي: در اين مورد، استعداد زيادي لازم نيست. اگر فقط مضارب رقم كرايه ها( اعم از مقصد يا بين راهي) را بلد باشيد، كفايت مي كند. ضمناً بارها هم كرايه ي مختص خود را دارند كه اطلاع از اين ارقام و مضاربشان هم مثل بقيه الزامي است. معمولاً در اين مورد، مشكل زيادي امنيت شغلي شاگرد شوفران را تهديد نمي كند، زيرا اكثريت قريب به اتفاق آنان را فارغ التحصيلان دانشگاهي تشكيل خواهند داد.

 

تست خدمات فني: اين قضيه شامل تعويض لاستيك هاي پنچر، گريس كاري لوازم مربوطه و چك كردن تسمه ها مي شود. شايد پيش خودتان فكر كنيد كه مسائل فني ، شامل نكات پيچيده تري است ولي واقعيت امر اينست كه از شغلي مثل شاگرد شوفري نمي توان بيش از اين توقع داشت و بايد به همين اندك تخصص اكتفا نمود.

 

تست پذيرايي: در اين باب به شما توصيه مي كنم كه راه رفتن روي طناب را با انواع و اقسام حالات، تمرين كنيد. حاصل ممارست تام شما اين مي شود كه قادر خواهيد بود، داخل اتوبوس ودر موقعيت هاي گوناگون هندلينگ و غيره كارهاي خدماتي از جمله پخش كردن سانديس بين مسافرين و مهمتر از آن ريختن چاي براي شوفر محبوبتان را به خوبي انجام دهيد.

 

تست جسماني: چون طبق قوانين، صحبت با راننده ممنوع است و ما ايراني ها به قوانين خيلي احترام مي گذاريم، در صورت بروز هرگونه جدل بين مسافرين، لازم است شخص قدري در دسترس باشد تا مسائل را رفع و رجوع كند. ضمناً بالا و پايين گذاشتن ساكهاي مسافران هم انرژي زيادي مي طلبد كه نياز به بدني بس ورزيده و كارا دارد.

 

تست هوش: حقيقت امر اينست كه اگر اين قسمت در هر شغلي كارايي داشته باشد، در حرفه ي شاگرد شوفري كاملاً هجو و بيهوده است. وقت گرانبهاي خود را با انجام اين مرحله ي طاقت فرسا هدر ندهيد و تمركز خود را روي ديگر بخش ها معطوف كنيد.

 

تبصره ي 1: آگاهي از آهنگهاي شوفر پسند و پخش آنها، مي تواند شانس پذيرش شما را افزايش دهد.

تبصره ي 2: داشتن سبيل در رفته از هر دو سمت و همچنين موهاي فر و وزوزي جزء موارد به شدت مثبت خواهد بود.

تبصره ي 3: براي افزايش احتمال قبولي، بايد هر دروغ يا خالي بسته شده توسط شوفر را بي قيد و شرط تاييد نماييد، حتي اگر پذيرش آن  توهين به شعور شما تلقي شود.

 

 

تذكر1: اين مجموعه ي آموزشي حاصل دسترنج ما در تحقيق و تفحص مربوط به اين امر است، پس حق كپي رايت و انتشار آن محفوظ و درا ختيار ماست.

تذكر2: تخطي از فاكتور قيد شده در تذكر 1، پيگرد قانوني دارد.

تذكر3: با كساني كه نسبت به تذكر 2 بي تفاوت باشند به شدت برخورد خواهد شد.

تذكر آخر: خطاب به كساني كه نسبت به تذكر 3 هم بي توجهي مي كنند فقط مي توانيم بگوييم: با بچه ي آدم يك بار صحبت مي كنند!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/31ساعت 0:1  توسط شیخ ابو امیر  | 

آشیخ ابو امیر هنوز گور به گور نشده!

سلام

 

صلاح ديدم تا شايعه ي گور به گور شدنم بيشتر پر و پا نگرفته سر و گوشي بجنبانم و زنده بودنم را كه به جز مواردي معدود مايه ي خرسندي همگان است به اطلاع عموم ملت هميشه در اينترنت برسانم. اميد است كه با شنيدن اين خبر، اضافه مصرف خرما در كشور متوقف شده و اين كالاي خودتاميني، مثل ساير اقلام تناولي و غيره به جرگه ي وارداتي ها نپيوندد!

 

خبر اول: حضرت مستدام آشيخ ابو امير، به سنه ي 87 خورشيدي و يكشنبه ي گذشته با كمال خوشحالي و در حالي كه جيغ شاديش خواب را براي عده اي از بيماران ضعيف القلب به مرگ تبديل كرد، به لقب فاخر "خان دايي" مفتخر گرديد! ضمنا خواهر زاده ي همايوني كه از قضا "نازنین فاطمه" نام گرفته و خان دايي اش "گل خانوم" صدايش مي كند در سلامت كامل به سر مي برد و با تمام قوا يا در خواب است يا در خواب است و يا در خواب! در بقيه ي اوقات هم ابتدا فول و بلافاصله تخليه مي شود!

 

پ.ن خبر اول: تبريك خشك و خالي تا حالا دردي از كسي دوا نكرده؛ مؤدبانه ترش مي شود اين كه اگر سكه ي تمام هم نشد بي ايراد است همان نيم سكه هم كفايت مي كند...!

 

خبر دوم: سه شنبه ي گذشته براي شركت در جلسه ي رسمي "سازمان علمي-پژوهشي دانشجويان عمران سراسر ايران" عازم بلاد "دختر بندري پرور" خوزستان شدم! جلسه اي داشتيم با معاونت دانشگاه "جندي شاپور" دزفول و نمايندگان 10 دانشگاه منطقه ي 9كشور. شب هم حظ وافر بردم از اسكان در استراحت گاه اساتيدشان كه اگر 5 ستاره نبود لااقل 4 ستاره بود. روز بعد در جلسه ي سازمان كه در دانشگاه "شوشتر" برگزار ميشد شركت كردم و جمعه هم كه تماما به گشت و گذار و حال و حول گذشت. براي اولين بار بود كه به خوزستان و به خصوص قسمت شمالي اش سفر مي كردم. بدجور طلبه ي زيبايي هاي طبيعي آن منطقه شدم و احيانا زين پس هروقت گم و گور شدم، سفر ناگهاني به مناطق مذكور را هم جزء گزينه هاي متصوره ي خودتان بگنجانيد! دوستان خوبي هم به جمع دوستان قبلم اضافه شدند كه بعضا آدمهاي به خصوصي بودند، البته بعضي ها بيشتر...! سفر با قطارهمراه جمعي 80 نفره (60پسر+20دختر) كه همگي دانشجويان مهندسي عمران باشند حس بسيار خوبي بود كه اميدوارم از اين به بعد بيشتر تجربه اش كنم. با توجه به بيانات دهن پركن اينجانب در صحن علني سازمان، از طرف دبير حال حاضر سازمان هم به طور رسمي از اين حقير دعوت به عمل آمد تا به عنوان عضو سازماني و رسمي در جلسات آتي سازمان شركت كنم، البته با توجه به سنگيني دروس و احيانا آمادگي براي آزمون ارشد بعيد است كه وقت كافي براي فعاليت مفيد در سازمان را داشته باشم... ولي احتمالا در تصحيح و بازبيني اساسنامه كه به عهده ي عده اي من جمله من (حرف"م"در"من" اول مکسور و در"من" دوم مفتوح خوانده شود- پایان افاضات و اضافات نگارنده) گذاشته شده شركت خواهم داشت.

 

پ.ن اول خبر دوم: دوستاني كه زود به زود از من ياد مي كردند و در سفر هم خبري از آنها شد، هم در نواحي مركزي قلب اينجانب بيشتر جا باز كردند و هم از نعمت سوغاتي بهره مند شدند، در عوض دوستان كم معرفتي (عمرا خطابم با شما دوست عزيز نيست!) كه بيخيال احوالات ما بودند حالا بايد آب دهنشان را با ولع قورت بدهند.

 

پ.ن دوم خبر دوم: از تمام دوستان بلاگستاني كه  با كامنت (اعم از عمومي و خصوصي و خيلي خصوصي!) يا در حد پيشرفته تر بوسيله ي همراهم جوياي احوالم شدند و خواستند از سلامتم (چه جسماني، چه غيره!) آگاه بشوند همينجا صميمانه تشكر كرده و خطاب به دوستان كم معرفت (كه بازهم عمرا خطابم با شما نيست!) بايد بگويم: خجالت هم چيز خوبيست، از بقيه ياد بگيريد!!

 

پ.ن سوم خبر دوم: در اين چند روز متاسفانه اتفاقات ناگواري براي دو دوست بنده افتاده كه اخيرا مطلع شدم و از همينجا براي بهبود و سلامتشان دعا مي كنم...

 

... والسلام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/25ساعت 1:39  توسط شیخ ابو امیر  | 

"مرد هزار چهره" کمدی تاثیر گذار یا رفع تکلیف "مدیری" ؟!

شايد خيلي ها با اين حرف من موافق باشند كه "مديري" در مجموعه ي "پاورچين" يكي از بهترين كارهايش را در بخش كمدي اجتماعي همراه با ديالوگ هاي طنز و شوخي هاي تصويري ارائه داد و با نمايش فضاي كوچك يك خانواده بعلاوه ي سكانس هاي مربوط به اداره، توانست ضمن ايجاد ارتباط با شيرازه ي كلي قشر معمول جامعه (عمده ي مخاطبين) تصوير خوبي از نقد اجتماعي را پيش روي بينندگان تصوير كند. مجموعه ي طنز "باغ مظفر" هم كار خوبي از "مديري" بود كه تا حد زيادي با سليقه ي مخاطبين همنوايي داشت. فرق اساسي "باغ مظفر" با سريالهاي طنزي كه پيش از آن توسط "مديري" ساخته شده بود در لوكيشن ها، نوع گفتار به كارگرفته شده، تعداد بازيگران، و در نهايت موضوعات به نقد گذاشته شده در آن سريال بود. در "باغ مظفر" آنچه به وضوح به چشم مي آمد انتقاد از وضع سياسي موجود و مشكلات معيشتي مردم بود. چيزي كه در سريالهاي قبل كمتر محور شكل گيري چارت سريالها قرار مي گرفت. در سريالهاي به اصطلاح آپارتماني، عمدتا به مسائلي پرداخته ميشد كه نقطه ي اول و كانون انفعال آنها را، دايره ي خانواده و زندگي همجواري (همسايگي يا آپارتماني) رقم مي زد. مورد بحث من در اينجا سريال "مرد هزار چهره" است و صحبت پيرامون سريالهاي گذشته، احتمالاً از حوصله ي خوانندگان خارج...

و اما "مرد هزار چهره"! براي من جالب است كه چرا "مهران مديري" با آن همه تجربه در فرمهاي كمدي به جاي اينكه در كارش تغييرات محسوسي به سمت بهتر شدن ديده شود، باز هم دست به كارهاي تكراري و شوخي هاي معمول در بسط بازي  بازيگرانش زد. گرچه در توليدات سينمايي كمدي، بخشي از ديالوگ كميك ها را تكيه كلام هاي بانمك، و بخشي از سكانس ها را شوخي هاي بصري تشكيل مي دهد ولي توجه به برهه ي زماني ساخت يك سريال طنز، و قياس ديالوگ ها با مكالمات جاري در سطح جامعه، يا قياس شوخي ها با شوخي هاي متداول در جامعه بسيار ضروري است.

 

متن کامل در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت 1:7  توسط شیخ ابو امیر  | 

هفت آرزوي محال شيخ ابو امير!

در سایه ی دعوت دوست عزیزم سياهه و سایه ی عدم دعوت دوست عزیز ترم فلان بن هيچ كس اقدام به نگاشتن هفت عدد از "چند هفت" آرزوی محالمان نمودیم... باشد که مقبول افتد!!

1-     مردم ايران مهرباني و برخورد منصفانه با هم را ياد بگيرند و عمل شنيع كپي رايت را براي هميشه بگذارند كنار!

 

2-     نويسندگان وبلاگها به جاي خاطره نويسي و س ك س نويسي به نوشتن حرفه اي و مناسب روي بياورند!

 

3-     تعداد نؤوث اجتماع كم و كمتر بشود تا مشكل بي شوهري ريشه كن شده، دست مايه ي طنزنويسي واقع نشود و ما هم از صدقه ي آن اينهمه دشمن نداشته باشيم!

 

4-     مبلغ حق التاليف به شكلي فضايي رشد كند و هيچ نويسنده ي گرسنه اي در هيچ بلادي (چه مسلمان و چه ضالّه!) پيدا نشود!

 

5-     قيمت مسكن، مرغ و تخم مرغ و قس عليهذا، خودرو، نان، گوشت و پرتقال(!) كاهش بيابد!

 

6-     سال جاري برنده ي يك دستگاه آپارتمان همراه كليد طلايي، يك هواپيماي اختصاصي و اسكناس 10 هزار توماني به ارتفاع دوبرابر برج ميلاد بشوم!

 

7-     سال ديگر در چنين روزي هم درسم تمام شده باشد، هم خبر پذيرفته شدنم در مقطع كارشناسي ارشد رسيده باشد، هم مجوّز انتشار و توزيع يك نشريه ي كشوري را گرفته باشم، هم خوانندگان خوب وبلاگم همچنان خواننده ام باشند و هم شوهر باشم!!

 

 

پ.ن: در تكميل آرزوي محال شماره ي 7 بايد عرض كنم كه پدر بودن را هم بسيار دوست دارم...!

 پ.ن2: هفتصد و هفتاد و هفت آرزوي محال ديگر هم دارم كه سر فرصت برايتان خواهم نوشت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت 18:36  توسط شیخ ابو امیر  | 

(بهاریه...) + (نامه ي سرگشاده ي جمعی از ماهي هاي قرمز!)

 

 

آري... باز آمد... با تبلوري دوچندان... با تلؤلؤي كه خماري چشم ها را مي گسلد... با تلفيقي از هرآنچه كه زيباست... آمد كه چشم ها را بنوازد... كه نقش لطافت را بر آفريدگان خداوند ترسيم كند... آمد كه يادآور شود زندگي را، بودن را و آينده را... آمد كه تعريف جديدي از اميد پيش چشمانمان معنا كند... شايد هم آمد كه ثابت كند منكرانش همه دروغگويند... آمد كه رنگ تازگي بزند به مكرّرات... نمي دانم... واقعيت اينست كه به همه ي اين دليلها آمد و بي شك دليل آمدنش هيچ يك از اينها نبود... شايد اصلا آمد چون اگر نمي آمد حلقه اي از زنجير گردش گيتي ناقص مي ماند... چون بايد مي آمد...  شايد آمد كه بگويد سلام! ...پس سلام...!

سلام بهار... سلام نوروز... خوش آمدي... انتظار ديدنت به پايان رسيد...  خدا را شكر كه بازهم زنده بودم و آمدنت را به نظاره نشستم... پاينده باشي... با همه ي لطافتت... سبزيت... و حس اميد به زندگي كه در تمام اجزائت جاريست... سالها بيايي و بروي و مردمان را از درك عمق جمالت خوشنود سازي... جلوه ي قدرت خدايي... نماد معاد موعودش... شادباشي و سبز و مكرّر...

 

براي همه ي دوستان عزيزم سال خوب و خوش و سرشار از شادي رو آرزو دارم. اميدوارم شكفتن گل لبخند روي لبهاتون هميشگي باشه و عمر خوشيهاتون هم زياد... عيد همگي شما مبارك

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نامه ي سرگشاده ي جمعی از ماهي هاي قرمز

 

مردم بعضا دلرحم و عمدتا شريف خطه ي ايران زمين

 

سلام عليكم

 

بدينوسيله ما يعني جمعي از ماهي قرمزهاي اصيل، دورگه، دودمه و سه دمه ي در حال انقراض، اعتراض خود را نسبت به اسارت همنوعانمان در آستانه ي سال نوي شمسي ابراز مي داريم. با توجه به تحقيقات صورت گرفته توسط دانشمندان جوان و بومي ما، به اين واقعيت اساسي و فوق مهم پي برده ايم كه سنت اسارت ماهي هاي قرمز داخل تنگ و نمايش آنها بر سر سفره ي هفت سين بدعتي بيش نيست. بر اساس همان تحقيقات، برما روشن گرديده كه اين سنت غير حسنه و سنگدلانه توسط يكي از عوامل جيره خوار بيگانه به نام حاجي فيروز وارد فرهنگ غني شما ايرانيان مقيم ايران، ايرانيان مقيم خارج و در مواردي هم خارجيان مقيم ايران شده است. وابستگي و خودفروختگي حاجي فيروز معلوم الحال پس از زوال دول حامي او، به تازگي مسجّل شده و پرونده ي او در دست مقامات ذيصلاح "دادماهي ستاني" در حال پيگيريست. به هر حال گزيده ي مطلب آنكه ما شديدا، با فرياد زير آب و تصاعد گازهاي مخرب گلخانه اي از خلل و فرج بدنمان، به اين انحراف القايي كه در حال منحط كردن افكار نوروزانه ي شما انسانهاي ايراني است، اعتراض داريم و خواهان پايان دادن به اين عمل متحجّرانه از سوي جنابان عالي و سركاران علّيه هستيم. لازم به ذكر است اصالت ما يعني  ماهي هاي قرمز يك رنگ و فابريك، بدليل كم شدن همنوع و متاثر از آن، موانع رفيع ازدواج رو به زوال گذاشته و كمتر ماهي پيدا مي شود كه لكّه ي سفيدي در بدن يا زبانم لال لكّه ي سياهي بر پيشاني نداشته باشد. انواع سه دمه و ابرو كمان و مژه بلند هم كه هيچ؛ تماما به ديار باقي شتابانده ايد و اثري از آثارشان در هيچ تنگ و استخري يافت نمي شود. گروهي از معتقدين متعصب هم كه مارا در گشودن سر اين نامه ياري رسانده اند همينجا و شديد الحن تر از ما، انزجار خود را از عمل شنيع قِر دادن سر و دم برخي همنوعان ضعيفه در مقابل ديدگان نامحرم شما، كه نماد بارز تبرّج است اعلام كرده و شما را باعث و باني فراگيري منكرات در جوامع كنوني و كانوني آبزيان مي دانند، ضمنا توصيه مي كنند كه تا زود است توبه نمائيد...

مخلص كلام اينكه آزادي حق مسلم ماست؛ پس يا به سرگشادگي اين نامه توجه كرده و عمل درخوري انجام دهيد و همكاري مقتضي را مبذول داريد، يا طي عملياتهاي انتحاري ممتد و پياپي شما را با موجي از خودكشي ها و از آب بيرون پري هاي مداوم و جانسوز و سفره ي هفت سين نابود كن مواجه خواهيم كرد!!

 

... و من الله توفيق

 

 

                                                                             امضاء

                                                                                     نمايندگان شوراهاي محلي آبزيان 

   


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 1:39  توسط شیخ ابو امیر  | 

وعده های انتخاباتی (فاز دانشجویی!)

 

تا حالا به وعده هاي نامزدهاي انتخاباتي دقّت كرده ايد؟

 

يكي قول مي دهد رفاه را به زندگي مرغها بازگرداند تا تخم هاي درشت تر و با قيمت تمام شده ي كمتري از خود دفع كنند! يكي قول افزايش فشار گاز مناطق بي گاز را مي دهد! يكي قول ارزان كردن آجيل شب عيد را مي دهد و حتي ممكن است در ستاد انتخاباتي اش به رايگان آجيل توزيع كند! يكي قول مي دهد امواج كم فشار و پرفشار را از پايه نيست و نابود كند تا با نزديك شدن سال نو، شاهد چند برابر شدن قيمت ميوه جات نباشيم! يكي قول سيمان يارانه اي مي دهد تا همه بتوانند زمين هاي 99 ساله شان را بسازند! يكي قول حذف تعرفه ي واردات ماشين هاي خارجي را مي دهد تا همه از نعمت الگانس سواري به قيمت مفت بهره مند شوند! يكي قول ارزان شدن سكه را مي دهد تا آقايان در شرف طلاق، نگران پرداخت مهريه هاي سنگينشان نباشند! خلاصه هركسي وعده اي مي دهد...

 

 من هم داشتم فكر مي كردم كه اگر قرار بود دانشجويان در بهبود وضع دانشگاه ها سهمي از تصميم گيري داشته باشند و اگر اين سهم به عده اي از دانشجويان اعطا مي شد كه نماينده ي عوام قشر دانشجو باشند و بازهم اگر من مي توانستم نامزد شوم و احياناً تاييد صلاحيت مي شدم و خيلي چيزهاي ديگر، آنوقت من هم اين وعده ها را به دانشجويان مي دادم:

وعده مي دادم نهادي براي رفع خصومت اساتيد و دانشجويان كه از پيدايش اولين دانشگاه وجود داشته، داير شود و مسائل في مابين را رفع و رجوع كند! وعده مي دادم تا سلف را طرف قرارداد يك رستوران درست و درمان كنم تا همه از نعمت اولاي غذاي سالم بهره ببرند، اگر هم نشد لااقل با بيمارستان امراض معدوي(!) قرارداد مي بستم! وعده مي دادم همگي كلاسها به صورت مختلط برگزار شود تا حس اميد به زندگي تمامي دانشجويان به وجود لاوجودشان بازگردد! وعده مي دادم "ستاد واسطه گري مراودات جزوات درسي و رفع مطالبات دانشجويان" هرچه زودتر آغاز به كار كند! وعده مي دادم كارگروهي را با هدف تشريح فلسفه ي وجودي "افتادن" تشكيل دهم تا اساتيد به قباحت دادن نمره ي زير ده پي برده و به درگاه لايزال توبه نمايند!

وعده مي دادم تا بودجه ي عمراني دانشگاه را تمام و كمال صرف ساخت خوابگاه هاي متاهلين با امكانات كامل و جامع نمايم! وعده مي دادم كه كمتر وعده بدهم و بيشتر عمل كنم! وعده مي دادم كه از وعده هاي عملي نشده ي ديگران درس بگيرم! همينجور به صورت ممتد وعده مي دادم...!

 

شما به سهم خود بفرمائيد، اگر كانديدا شوم به من راي مي دهيد؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 17:26  توسط شیخ ابو امیر  | 

وعده های انتخاباتی و سن امید به زندگی!

انتخابات اصولاً پديده ي به شدّت مدرن و باب طبعي است. به خصوص اگر نوع آزاد آن باشد كه مي شود نور علي نور و عيار دموكرات بودن جوامع را به صورت وحشتناكي بالا مي برد. جنبه هاي مفرّح و زيباي انتخابات زياد است، يكي از بالقوه ترين اجزاء هر انتخاباتي، وعده هاي انتخاباتي است كه البته در اكثريت قريب به اكمل موارد، به صورت بالقوه ي ابتدايي باقي مي ماند و تنها مي تواند آمال و آرزوهاي برخي كانديداها را به فعليت برساند! اين وعده ها گرچه معمولاً ثمري به حال و روز افراد جامعه نمي رسانند و وضع و حالشان كمافي السابق همان خواهد بود كه بوده، ولي لااقل به انبساط خاطر و تقويت روحيه ي خيلي ها مي انجامد. اين را ما نمي گوئيم، دكترها گفته اند!

طبق تحقيقات صورت گرفته سن اميد به زندگي پيش از انتخابات حدود 70-75 سال است و به محض شروع تبليغات كانديداها كه قرين وعده هاي آنها نيز هست، به صورت صعودي طي يك هفته ي مجاز تبليغات بالا مي رود و مي رسد به 100-120 سال كه البته بسته به ژنتيك افراد و سلامت جسماني آنها متفاوت است! بعد از سرد شدن تنور انتخابات، اميد به زندگي نقطه ي اكسترمم ماكز خود را پشت سر گذاشته و به شكل منحني درجه سه نزول مي كند تا جايي كه حتّي ممكن است خط افقي نمودار را نيز قطع كند و جامعه به "حس تمايل به مرگ جمعي" مبتلا شود!

من باب تحليل اينكه وعده ها از كدام ناحيه موجب شادماني مردم مي شوند و به زنده ماندن اميدوارشان مي كنند كنفرانس ها گرفته شده و متخصصان بسياري تئوري هايي را مطرح كرده اند، ولي آنچه مبرهن است كانديداها مي توانند همه ي آنچه را كه عمري رؤياي رسيدن به آن را داشته اند و علي ايّ حال هنوز هم بدان دست نيازيده اند، در قالب وعده و وعيد انتخاباتي در سرليست امور خود و سرسخن ميتينگ هاي به اصطلاح انتخاباتي(!) بگنجانند. مشخصاً هم خودشان حظّ وافر مي برند از اينهمه خوش صحبتي و نعمت نطق زايده ي خيال، هم حضّار هوش از سرشان پريده و براي لحظه اي فرصت انفصال از غم دنيا و مافيها را مي يابند. آخر الامر هم كيفور مي شوند از اين هه نعمت جورواجور كه اين آقا يا شايد هم خانم(!) كانديدا قرار است واسطه ي وصال به آنها بشود! نه اينكه فكر كنيد وعده ها در حد وعده  باقي مي مانند و محقّق نمي شوند هان، مطلقاً! اگر اينگونه بود كه ما بيكار نبوديم اين خطوط را رقم بزنيم كه زبانم لال بخواهند فرداروز انگ نوشتن طنز شبه سياسي به ما وارد كنند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/05ساعت 1:30  توسط شیخ ابو امیر  | 

شیخ عزب!

سلام به همه ی دوستان اعم از نویسندگان و خوانندگان عزیز. امروز دستم رفت به قلم و بعد از مدتها چیزی نوشتم. به نظرم رسید که از جایی به بعدش رو قطع کنم و از خواننده های عزیز بخوام که تکمیلش کنن. به نظرم میاد که اگه از جانب دوستان همراهی بشه کار جالبی از آب در بیاد! بعد از اینکه تعداد کامنت ها و ادامه ی "القصه..." به تعداد کافی برسه مابقی متن نوشته ی خودم رو هم می ذارم در ادامه ی این پست...          موفق باشید

 

شیخی همسر از کف بداده بود و چندی بود غمگین و ناخوش احوال روزگار می گذرانید. از غم این واقعه که اهالی عزب می خواندندش سر به گریبان برده بود و جز گهگداری آنهم به ناچار سر از گریبان خارج نمی کرد. شبی با جمعی از مریدان در حال عبور از کنار دریاچه ی دهشان بودند که شاگردان نظاره کردند استاد هق هق زد زیر گریه و دیده پرخون کرد و دودستی بر سر کوفت و داد و فغان سر داد و خاک بر سر خود ریخت و هر آن کاری که فکرش را بکنید یا نه کرد و جمله شاگردان انگشت حیرت به سوراخ دهانشان فرو اندر برده بودند به شکلی که نیا و نبین که حیا از قدیم الایام گفته اند مایه ی پیرایه ی مومن است!

شاگردان را وسواس سر درآوردن از راز و غیب این مسئله به اذهان نیمه فعالشان افتاد چونان ککی که وقتی به تمبان کسی افتد تا خشتک از سرش به زیر نکشد رهایش نمی کند! القصه...

 

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

عجب اینکه دوستان ما یک به یک از آغوش گرم و نرم خانواده قهر نموده و اقدام به تاسیس وبلاگ می نمایند...! این همخاک هم جو دیگر دوستان گرفتش و کاملا بی جهت(!) اقدام کرد به تاسیس وبلاگی به نام بی جهت . بروید... بخوانید... محظوظ شوید... نشدید هم نشدید... اصراری نیست!!

WWW.B-jahat.blogfa.Com

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام

این وبلاگ احتمالا به زودی آپ می شود و برای تنبیه خوانندگان بی خیال که به خواسته ی من توی این پست بی تفاوت بودن از گذاشتن ادامه ی متن پست اجتناب می کنم تا اندر خم یک کوچه و اندر کف بمانند... در ضمن از همه ی عزیزان با محبتی که ادامه ی پست رو به سلیقه و قلم خودشون کامل کردن ممنونم... ایشالله تو خوشی هاتون جبران کنیم!!

خوش باشید و شادزی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 1:11  توسط شیخ ابو امیر  | 

معرفي يه بلاگر جديد!

سلام

يكي كه هنوز درست و حسابي احراز هويت نشده(!) اقدام به تاسيس وبلاگي كرده با عنوان طنز فروش! ولی چیزی که معلومه باادبه و البته درمورد استعداد طنزنویسیش هم باید بعدا اظهارنظر کرد! ما که از پست اولش خوشمون اومد... اگه دوست داشتین شما هم سری به طنزفروش بزنید...

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 23:36  توسط شیخ ابو امیر  | 

چهار روایت کوتاه!

 

1

پريروز پسرهمسايه را ديدم كه در كوچه بازي مي كرد و مي خنديد. گفتم مگر دوران امتحاناتتان نيست؟ چرا درس نمي خواني؟ گفت پسفردا امتحان داريم، فردا مي خوانم. ديروز بازهم ديدم كه همان پسر دارد در كوچه بازي مي كند و غرق شادي است. گفتم مگر فردا امتحان نداري؟ پس كِي مي خواهي درس بخواني؟ گفت چرا ولي خدا كه شب امتحان را از من نگرفته امشب می خوانم.

امروز صبح ديدم كه پسر همسايه مان گريه كنان از جلويم گذشت و وارد خانه شان شد، بعد هم در را محكم بست. ياد يكي از معلم هايم افتادم كه هميشه ورد زبانش بود: "زهي خيال باطل!"

 

2

خانه ي پيرزن خالي بود. پسرك شيطاني با گوله ي برف زد شيشه ي خانه ي پيرزن را شكست. چندي بعد پيرزن به خانه اش آمد. خورده شيشه ها را كه ديد به دنبال عامل شكستن شيشه گشت. چيزي نيافت... رو به پنجره كرد و به خنده گفت: حتماً قضا و قدر بوده!

 

3

دختر جواني وارد صحن امامزاده شد و بی مقدمه زد زير گريه. شروع كرد به ناله و درد دل با امامزاده كه: يا امامزاده ي جليل القدر، فلان امتحان دو واحدي ام را خراب كردم. فلان مقدار نذر ضريحت مي كنم كه پاس شود. فردا دوباره آمد همانجا و باز بی مقدمه زد زير گريه كه: يا امامزاده، بهمان امتحان سه واحدي ام را گند زدم، اگر پاس شود بهمان مقدارنذر ضريحت مي كنم. روز سوم شد و دختر باز آمد و تا زد زيرگريه، خادم امامزاده كه دو روز گذشته هم شاهد ماجرا بود خطاب به دختر جوان گفت: همشيره، چرا بيخود وقتت را صرف درس خواندن مي كني؟ شهريه ي دانشگاهت را نذر ضريح آقا كن و صبح تا شب همينجا بنشين زار بزن. ان شاء الله كه همه ي واحدهايت پاس مي شود!

 

4

گفت احساس تنهايي مي كني؟ گفتم نمي دانم! گفت حالت خوش نيست؟ گفتم نمي دانم! گفت چند وقت است كه اينگونه اي؟ گفتم نمي دانم! گفت كاري هست كه بتوانم برايت بكنم؟ گفتم نمي دانم! گفت به گمانم عاشقي! گفتم نمي دانم! گفت ولي من مي دانم...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 18:54  توسط شیخ ابو امیر  | 

شلوار المثني تان مبارك!

 

از آنجا كه بسياري از مردان متاهل (نزديك به تمام آنها!) به دلايلي از قبيل كم تجربگي، عدم تطابق با پديده هاي ماوراء طبيعه و همچنين ترس از عاقبت الامر، سراغ عمل روح افزا و جان بخش ازدواج موقت(!) نمي روند، و باز از آنجا كه با اين نرخ تورم و قيمت مسكن و حقوقهاي اندك، عمراً هيچ مردي ياراي دوشلواره شدن دائمي را در خود نمي بيند، تصميم گرفتيم راهكارهايي جهت دق دادن همسرانتان به شما مردان متاهل (جنت مكان خلد آشيان!) نشان دهيم تا بتوانيد به موازات زنده بودن، زندگي(!) كنيد. اين مطلب صرفاً مزاح است، ولي با اين وجود از زناني كه سابقه ي بيماريهاي قلبي عروقي دارند و يا باردارند مي خواهيم كه از خير مطالعه ي اين پاراگراف بگذرند، در غير اينصورت حنجره ي خود را براي يك جيغ ممتد آماده كنند:

-         شبها تا مي توانيد دير به خانه برگرديد، البته براي توجيه تاخيرتان دليلي غير ازترافيك لازم است، چراكه بعد از سهميه بندي بنزين، اين معضل به كلي ريشه كن شده!

-         بوي نامطبوع، جزء لاينفك جوراب آقايان است. پس وقت خود را بيهوده صرف شستشوي آن نكنيد، به هر حال فردا هم دوباره همين بوي امروز از آن متصاعد خواهد شد!

-         جورابي را كه صحبتش شد درون تراس يا راه پله نياندازيد، گناه مرغان آسمان و همسايه ها چيست؟! بهترين جاجورابي، زير بالش تخت دونفره تان است!

-         زندگي عاشقانه و استفاده از كلمات محبت آميز در برخورد با همسر، امروزه دِمُده شده. بد نيست براي ايجاد تنوع گهگاهي نسبت به همسرتان ابراز تهوع(!) كنيد!

-         تا مي توانيد از خواهر و مادرتان تعريف كنيد. هرچه باشد اين دو عنصر مهم، جدا از رابطه شان با همسر شما(!) سر قفلي نظام خانواده به حساب مي آيند!

-         چند وقت يكبار براي مشاركت در كارهاي خانه دست به شستن ظروف بزنيد، با توجه به مهارت بي بديل آقايان، توصيه مي كنيم ترجيحاً سرويس چيني جهاز همسرتان را بشوئيد!

-         جويدن ناخن در اكثر موارد راهكار مناسبي جهت سوهان كشيدن به اعصاب زنان است، امتحان كنيد، اگر كفابت نكرد فين فين (!!) كنيد.

-         كنترل تلويزيون حق مسلم شماست. سريالهاي مورد علاقه ي همسرتان را با فوتبال، اخبار، راز بقاء، يا هر چيز ديگري كه صلاح مي دانيد جايگزين كنيد!

... واما اگر هيچ كدام از اين كارها افاقه نكرد، توصيه هاي من را با صداي بلند و رسا براي همسرتان بخوانيد، اين يكي حتماً جواب مي دهد...

 خدا همسرتان را بيامرزاد؛ ضمناً شلوار المثني تان مبارك، برازنده ي شماست!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 22:5  توسط شیخ ابو امیر  | 

سرباز مادر مرده!

خبر جديد مبني بر احتمال بازگردانده شدن تعدادي از آثار باستاني كشورمان توسط انگلستان، باعث خشنودي بسياري، من جمله نگارنده اين سطور شد. در نتيجه نظر چندي از مردم را در اين رابطه جويا شدم:

 

يك پيرزن: ننه، مي دونستم بالاخره اينا سر عقل ميان. نفرين ننه ي اون سرباز هخامنشي گريبونگير اين لامصبا شد. جونم مرگ بشن الهي!

 

يك سوسياليست: حق انتخاب خود آثار باستاني (از لحاظ فراذهني و اين صحبتها!) موجب بازگشتشان به موطن اصلي آنها شد!

 

يك دموكرات: اين امر پيش بیني شده اي بود كه با توجه به قدرت انتخاب هرچيزي در سرنوشتش، دير يا زود محقق مي شد!

 

يكي از مقامات ميراث فرهنگي: اظهار نظر به عهده ي مقامات آثار باستاني است. قرار نيست كه هميشه ما جوابگوي همه چيز باشيم!

 

يكي از مقامات آثار باستاني: بازگردانده شدن اين آثار، حق مسلم ما بود!

 

يك دانشجوي دانشگاه آزاد: بازگردانده شدن يا نشدن، مسئله شهريه است!

 

يكي از حاميان دولت: مسئله ي ديپلماسي قوي و خوش اخلاقي ما نبايد فراموش شود. اين اتفاق، يكي از نمادهاي تحقق عدالت بود!

 

يكي از منتقدين دولت: اگه اينطورياس پس چرا اون سرباز ننه مرده آخرش حراج شد؟!

 

يك گداي خياباني: سرباز؟ كوش ؟ كجاس؟ جناب سروان ديگه از اين غلطا نمي كنم!

 

يك شاعر مآب احساساتي: اين مسئله نشون دهنده ي جريان خفيف خون لطيف شكسپير در رگهاي اونهاست!

 

يك پوپوليست: اين جريان راهي براي منحرف كردن اذهان و كم توجهي مجدد به بهبود وضع كارگري مي باشد!

 

يك سخنران با سابقه: بازهم كار انگليس است، ما از همان عنفوان امر هم عرض كرده بوديم كه هر چه آتش است از گور اين انگليسيها بلند مي شود. اي لعنت بر ذات پليد استعمار پير...!

 

يك باستان شناس: آقا شما اگر مي دانستيد كه چه سرمايه ي عظيمي دارد به كشورمان بازگردانده مي شود، به جاي اينكه اينجا يخلا بگرديد الآن در فرودگاه آماده ي پيشواز بوديد!

 

يك راننده ي تاكسي (در راه فرودگاه!): حالا اين اثر مثراي باستاني كه نقدش تو صحبتاتون رفت، اينقده ميگين فلان و فيصاله، چي چي هستش اصلا؟!

 

يك كارمند فرودگاه: پروازي كه سراغش را مي گيريد، حداقل با دوسه ساعت تاخير مي نشيند!

 

مخبر تلويزيون موجود در سالن انتظار: ... بازگردانده شدن آثار باستاني كه در بخش خبري قبل اعلام شد، همچنان در هاله اي از ابهام به سر مي برد!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/03ساعت 1:27  توسط شیخ ابو امیر  | 

ماجرای سفرمان به جشنواره ی دوسالانه و مابقی قضایا!

سلام...  مدتي طولاني است كه كمتر وقتي براي به روز رساني و يا بازديد از وبلاگ دوستان پيدا كرده ام، بيشتر شايد به خاطر اين كه درگير كارهاي شماره ي جديد نشريه دانشگاهمان بودم. جشنواره ي سراسري دوسالانه ي نشريات دانشجوئي دانشگاه آزاد، 19 تا 22 همين ماه، در شهر تنكابن استان مازندران برگزار شد. نشريه اي كه سردبيري اش بر عهده ي من است با نام "شوك" به عنوان نشريه ي برگزيده ي منطقه ي 4 به اين جشنواره ارسال شد. من و مدير مسئول نشريه ( همان ياغي كه شايد بعضي ها هنوز خاطرشان باشد!) به همراه دو نفر از نشريه ي "يه خط در ميون" دانشگاه شهركرد، به اين جشنواره ي دوسالانه اعزام شديم. از راه طاقت فرساي 13 ساعته و وضع ناراحت كننده ي سفر آن هم با اتوبوس كه بگذريم، ورودمان خودش عالمي از اتفاقات قاراش ميش بود. هنگام ورود به دانشگاه تنكابن، توسط نگهبان به سالن تربيت بدني هدايت شديم كه گويا محل نمايشگاه و غرفه ها بود! البته از همان ابتدا با مهمان نوازي منحصر به فرد ميزبانان به فوريت از محل رانده شده و به جهت پذيرش به ساختمان ديگري رهنمون شديم. مسئول محترم پذيرش پس از بلند شدن از خواب ناز و به موازاتش عمليات خميازه و ... سرانجام اذن دخول دادند و ما را با فرمي متفاوت پذيرش كردند!

ساكهاي مسافرتي جناب ياغي در تمام مراحل گزارش سفر، به جز لحظاتي محدود همراهمان بود و بر دوش ما سنگيني مي نمود. گرچه در آن ساكها همه چيز يافت مي شد جز لوازم مثبت و حياتي من جمله تيغ جيلت(!) وقتي محل اسكانمان را جويا شديم، جواب اين بود كه بايد تا ظهر در مراسم افتتاحيه ي جشنواره حضور زوري به هم رسانيم و بعد از آن اگر خدا ياري كند اجازه ي ورود به محل استراحتمان را خواهيم يافت. علي الحساب در نمازخانه ي دانشگاه اطراق كرديم و با صبحانه ي خريداري شده به حساب جيب مبارك، دلي از عزا در آورديم. بعد كه ديديم به رسم ايرانيها، چند ساعتي تاخير در برنامه چيزي ناچيز است و اميد به شروع برنامه درموعد مقرر نداشتيم، ساكها را كشان كشان برديم به محل اسكانمان كه مجتمع "رشد" نام داشت. محلي زيبا و دنج و همه چيز تمام كه تنها مشكل عمده اش بي برنامگي و به قولي خرتوخري مزمن(!) بود! آنجا هم كسي كه گويي كليد دار محوطه بود يافت مي نشد و التزاما وسايلمان را چاپانديم در انباري محل...

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 23:7  توسط شیخ ابو امیر  | 

"تو این وان" یا بعبارتی: ( Two in One ) !!!

از همه دوستاني كه منتظر به روز شدن مجدد "وب خند" ماندند ممنونم.حس از دست رفته تا حدي برگشته! براي رسيدن به اين شمار ه ستون آزاد يه زور مختصري زديم و حاصل شد اين. تا ببينيم در ادامه چه خواهد شد...!!!

----------------------------------------------------------------------------------------

چگونه برانيم كه زنده بمانيم؟!

(ويژه خانمها)

 

در خبرها داشتيم مبتكري ژاپني اقدام به ساخت خودروي مخصوص خانمها نموده است. با توجه به مهارت ماورائي بانوان در شوفري و ديگر استعدادهاي درك نشده اين مخلوقات، مشخصات فني خودروي ويجه(!) نسوان به شرح ذيل تخمين زده مي شود:

 

      -          تعبيه گارد آهني از جنس تيرآهن 24 به بالا، در هر چهار سمت خودرو بعلاوه سقف

-          مجهز به سيستم خودكار " اطلاع رساني به شوهر"، در هنگام بروز تصادفات

-          سامانه هوشمند تعديل سرعت، حداكثر 35 كيلومتر در روز و 30 كيلومتر در شب(!)

-          برخورداري از بوقهاي دوبله با صداي I Love U 

 

 

 

 

نيازمنديها

 

 

فاتحه...

بدينوسيله گم شدن ناگهاني كارت سوختم را به اطلاع همشهريان گرامي مي رسانم. از آنجا كه توقع بازگردانده شدن آن توسط يابنده، خواسته نامعقوليست فرد مذكور حداقل محبتي كند وفاتحه اي نثار روح والده مان گرداند.

داغديده

 

 

نيازمنديم

به تعدادي خانم با شخصيت، آب و لعاب دار و ترجيحا مجرد، جهت تسريع در پخش نشرياتمان نيازمنديم.

مسئول توزيعاسيون ستون آزاد

 

 

 

فوري، تضميني

اضافات بيني شما را در كمتر از سه سوت منهدم مي كنيم. بدون درد، فوري و تضميني...

كلينيك دكتر دماغ كوب

 

 متن کامل در ادامه ی مطلب...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 11:13  توسط شیخ ابو امیر  | 

می دونم تکراریه !

سلام... دارم پیشاپیش میگم که بیخود تو قسمت نظرات خون خودتون رو کثیف و مال من رو کثیف تر نکنید...!

اولا موضوعات هر دو نوشته تکراریه!

دوما تاریخ مصرف مطالب تا حدی گذشته!!

سوما دارم خیلی به سمت دانشجویی نویسی پیش میرم!!!

... و اما در جواب سوالات پرسیده نشده و انتقادات صورت نگرفته:

اولا موضوع تکراری هم واسه خودش عالمی داره!

دوما مهم اینه که آدم مسموم نشه مابقی بهونس!!

سوما دست و دلم به نوشتن نمیره درواقع به هیچ سمتی هم نمیرم!!!

و اما بعد:

توصيه هاي كم و بيش خواهر و برادرانه

 

.

.

.

.

.

 

 

فرهنگ لغات یا به قول یارو گفتنی: دیش کنری (!)

 

کنکور: منفور، هر آنچه موجبات ناراحتي را فراهم آورد

دانشجو: طيف مظلوم جامعه، اخراجيهاي زندگي

دانشگاه: توليدي مدرك، بالابرنده ي آمار بيكاري

 استاد: همه كاره، كسيكه نشود روي حرفش حرف زد

جزوه: ناجي وصال، هووي كتاب، مطاع كمياب

شماره دانشجويي: پلاك ليزري همراهGPS

خوابگاه: برهوت، مكان فقدان هرگونه امكانات

دمپايي: قاتل كاروان سوسك، سلاح جماعت نسوان

سلف: قربانگاه، جايي كه غذای لذیذ یافت می نشود

ژتون: نان آور، كارت هوشمند سهميه بندي غذا

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/12ساعت 0:9  توسط شیخ ابو امیر  | 

هفتالو (یا) جاسبی، این عجیب 7+1 !

 

اخيراً در يكي كه نه، در چندتا از جرايد جمله ي قصاري خواندم كه به تحّير عقلم منجر گرديد و من را مشتاق به دانستن نام نگارنده ي آن كرد. جمله اي به اين شرح :" هزينه ي تربيت دانشجو در دانشگاه هاي دولتي، هفت برابر دانشگاه آزاد است" بعد از تحقيق زياد فهميدم كه اين جمله از جناب جاسبي نقل قول شده  و از آنجا كه دست مايه ي جالبي بود به تفسير آن مي پردازم و برداشت ها و پيشنهاداتم را به شرح زير ارائه مي دهم:

 

 

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 18:49  توسط شیخ ابو امیر  | 

پيشگيري از ترشيدگي يا چگونه مجرد نمانيم؟!!

 

1-     آقايان از خانمهاي با شخصيت خوششان مي آيد، سعي كنيد خودتان را بيشتر در معرض ديد بيماران شيزوفرني قرار دهيد!

 

2-     لوازم آرايشي و عطر آلات(!) از نان شب هم واجب تر است، پول جيبي خود را بيهوده صرف خريد عروسك و آلاسكا نكنيد!

 

3-     از تجربيات هم سنّان متاهل خود استفاده كنيد، چرا كه همين تجربه باعث شده امروز به وضعيت آنها غبطه بخوريد!

 

4-     حربه ي جزوه نوشتن كهنه شده، وقت خود را تلف نكنيد و در طول برگزاري كلاس بلوتوث گوشي خود را روشن بگذاريد!

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/26ساعت 21:14  توسط شیخ ابو امیر  | 

شخصيت شناسي سريال ميوه ي ممنوعه!

حاج يونس فتوحي: نماد يك پير زاهد و اسگول واحد(!) اين مرد به مانند آتش زير خاكسترعمري را در خفا سپري كرده و حالا با كنار رفتن خاكستر تمايل زيادي دارد كه همه چيز را به آتش بكشد. بازهم ثابت شد كه انسانها در هر سن و سالي پتانسيل هر غلط داخل و يا خارج چارچوب را دارا هستند. يك سست عنصر با درصد زيادي خورده شيشه!

قدسي: نماد آن دسته از زنهاي بي تفاوت، كه به قيمت پستي مختصر و يك احترام فرماليته حاضرند همه ي زندگيشان را فنا كنند. كسي كه به شكل مذبوحانه اي با هر چيزي كنار مي آيد و قدرت جنگيدن بر سر چيزي را كه حق مسلم اوست ندارد. قرباني اصل " نو كه اومد به بازار، كهنه ميشه دل آزار" !

 

خانوم تهراني: نماد يك دوست ناباب. كسي كه با دوستي از نوع خاله خرسه، رفيق خود را منفور شوهر و نهايتاً نيست و نابود كرد و بعد از چند قسمت ابتدايي ناپديد شد. از آن بانوان محترمه ي خاله زنك كه 25 ساعت را در شبانه روز پاي تلفن مي گذرانند!

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/19ساعت 13:7  توسط شیخ ابو امیر  | 

یه خبر معمولی!

راستش خیلی وقته که حس و حال درستی واسه نوشتن ندارم. اوایل فکر می کردم به زودی رفع میشه... ولی انگار بازم اشتباه می کردم! چند وقتی میشه که غیر طنز چیزی نمی نویسم و شاید دلیل این کرختی و رخوت همین تک موضوعی کار کردن باشه. تصمیم گرفتم بازم مثل قبلها از همه چیز و با هر سبک و سیاق و سوا از خوب و بد بودن قلمم بنویسم ولی چون قول دادم که توی "وب خند" همه چی غیر از طنز تعطیل باشه نمی خوام این قول رو بشکنم و به همین دلیل از امشب وبلاگ دیگه ای رو تاسیس کردم با نام دل واره که قراره از این به بعد خونه ی دوم من بشه... ممکنه برای دوستان طنز نویس و طنز دوست زیاد جالب نباشه ولی به هر حال لازمه ی بقای عمر  هر دلی صحبت از حس دله و دل واره هم حس دل منه!!! 

 واه واه... دیگه کم کم داره حرفام رنگ خاله زنک بازی می گیره...! ولی خیالتون راحت. اگه خیال کردین که نوشتن توی اون وبلاگ از کار من توی اینجا کم می کنه و از خوندن مطالب من راحتید و نفس راحت می کشید باید بگم که سخت در اشتباهید... اعتیاد من به طنز نویسی جنبه ی روانی شدیدی داره که به این سادگی ها و با بستن به تخت و صحبت با مشاور و  ... قابل ترک نیست!!

پس منتظر پستهای بعدی من باشید...

...تا بعد

فراموش نکنید                   دل واره       www.Delvareh.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 0:22  توسط شیخ ابو امیر  | 

سفر پرزیدنت و ماوقع ( یا ) نگاه به سفر پرزیدنت از این زاویه...!

 

همين يه مدت پيش بود كه شنيديم آقاي پرزيدنت قراره برن سازمان ملل تا يه خورده اون جماعت از خدا بي خبرو نصيحت بكنن. خبرنگار ما (كه زيادم از صحّت گفته هاش مطمئن نيستيم) مي گفت، دليل اين كار بي توجّهي اونا نسبت به مرسوله ي مكتوب پرزيدنته كه به اين ترتيب مصداق علني "صد رحمت به گاو" رو به نمايش گذاشته بودن. پرزيدنت هم براي تحقّق شعار " مشتي بر دهان استكبار" به اتّفاقات گذشته رنگ بي خيالي زدن و عازم ولايت كفر شدن. ايشون در جواب سؤال خبرنگارمون در مورد هدف از سفر گفتن:« مي خوام برم اونجا تا پيام دوستي ملّتمون رو به ملّت اونا برسونم. ما مشكلي با ملّت اونا نداريم... مشكل ما جرج بوشه كه بداخلاقي مي كنه، بوش بايد اخلاقشو عوض كنه تا مشكلشون حل بشه. مي خوام بگم ما همه رو دوس داريم، همه هم ما رو دوس دارن... بوش نظرسنجي كنه ببينه واسه چي هيشكي جز سگش دوسِش نداره! حاضريم اين مسئله رو به رفراندوم هم بذاريم. اين دولت اوناس كه تو دنيا بي احترام شده و هيشكي واسشون تره هم خورد نمي كنه. بريد بپرسيد، تو همين سطح شهر بپرسيد ببينيد الآن همه ي كشورا واسه ايران تره كه هيچ، جعفري هم خورد مي كنن. تازه اون كه چيزي نيست، پيازم پوس مي كنن...! »

 

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 23:10  توسط شیخ ابو امیر  | 

آقاي وزير، اشتغال زائي براي افاغنه؟!

  عكسي ازسند فاش شده ي شهرداري تهران كه با كمي دقت، مي تونيد متوجه جنبه ي طنز دراماتيك(!) موجود دراين بخشنامه بشيد...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 12:18  توسط شیخ ابو امیر  | 

ارتباط اقدامات دولت فخیمه با مهار نرخ تورّم!

 

برخي اوقات در جامعه كساني را مي بينيم كه بي رحمانه و غير كارشناسي، نوك پيكان اتّهامات را به سمت دولت فخیمه نشانه رفته و ميگويند دولت در "مهار نرخ تورّم" موفّق نبوده و اقدامي هم در جهت رسيدن به اين هدف انجام نداده است. نمي دانم اين عناصر معلوم الحال و مجهول الهويه كه گمارده ي بيگانگانند، چه مي كنند كه اين همه تقلّاي دولت محترم و زحمات بي شائبه ي شبانه روزي آن را نمي بينند؟!!

براي "روشن كردن اذهان عمومي" و جلوگيري از تشويش آن توسط مشتي از خدا بي خبر فوق الذّكر، تعدادي از اقدامات دولت را در ارتباط با كنترل تورّم و تقليل آن به تك رقمي شدن و نيست و هيچ شدنش را، به تقرير و تفصيل بررسي مي كنيم.

 

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 16:0  توسط شیخ ابو امیر  | 

توهمات فانتزی

 

از آنجا كه درس خواندن شبانه روزي، آن هم به مدّت مديد يك سال ( كمي بيش يا كم) تاثيرات انكارناپذير زيادي ( مثبت و بعضاً(!) هم منفي) بر روي ناحيه ي شمال غربي مغز، موسوم به "مخچه" بر جاي مي گذارد، اصولاً دانشجويان جديد الورود دچار خيالات عجيبي مي شوند كه في نفسه بد نيستند، امّا فكر زياد به آنها و نرسيدن به كاخ آمالشان، منجر به ديوانگي مزمن و خودكشي دِمُده و برق گرفتگي ناقص(!) مي گردد. اساتيد مجرّب تر از ما كه با بيماران رواني ( ديوانه هاي سابق) بيشتر سر و كار دارند، بر اين آرزوهاي دست نيافتني و تاثّرات ناشي از آن، نام علمي « توهّمات فانتزي» را نهاده اند. ما نيز در اين سال هاي به گل نشستن در ساحل بي پايان علم(!) كه اصطلاحاً به آن نام "دانشگاه" اطلاق مي شود، افراد زيادي را ديده ايم و بيش از آن شنيده ايم، كه مبتلا به اين مرض بدواً لاعلاج و سهواً كشنده بوده اند و الآن ديگر نيستند(!). حالا تفسير فعل "نيستند" را از عهده ي خودمان خارج و به حيطه ي تحليل مغزي خوانندگان آگاهمان داخل مي كنيم...!

 

اگر مي خواهيدهمين اندك اميدتان، مبدّل به ياس نشود لطفاً پاراگراف زير را نخوانيد

 

روانشناسي ثابت كرده كه تاثير جمله ي فوق در تحريك حسّ فضولي خوانندگان تا به حدي است كه 120% كساني كه متن ابتدايي را خوانده بودند، مستقيماً به سراغ خواندن اين پاراگراف مي آيند.

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 0:15  توسط شیخ ابو امیر  | 

يك داستان عجيب با دو روايت غريب!

 

روايت اول

يكي بود، يكي نبود، خلاصه خيلي ها بودند و خدا تنها نبود! يكي دختري بود كه اسمش مينا بود. يك جاي ديگر هم يك پسري بود كه اسمش نيما بود. از قضا مينا و نيما هم سن بودند. مينا كنكوري بود، نيما هم بود. هر دو هم درس خوان بودند. از قضا كنكور اينگونه رقم زد كه هر دو در دانشگاه سراسري پذيرفته شدند و بازهم از قضا در يك دانشگاه! مينا آمده بود براي ثبت نام، نيما هم آمده بود. از قضا هم زمان به صف ثبت نام و اپراتورها رسيدند. مينا مي خواست فرمي را پر كند ولي خودكار همراهش نبود. از قضا نيما خودكار همراهش بود و آن را به مينا قرض داد. اين آشنائي شيرين تا به اينجا تماماً قضا و قدر بود.

---------------------ادامه در ادامه

روايت دوم

يكي بود، يكي نبود، خلاصه خيلي ها بودند و خدا تنها نبود! يك پسري بود كه اسمش نيما بود. يك جاي ديگر هم يك دختري بود كه اسمش مينا بود. از قضا نيما و مينا هم سن بودند. هردو هم كنكوري بودند. هيچ كدام هم درس خوان نبودند. از قضا كنكور اينگونه رقم زد كه آن سال هيچ كدام قبول نشدند و بعد از يك سال و تكرار همه ي مراحل مكرره ي فوق، در يك دانشگاه پولكي پذيرفته شدند! نيما آمده بود براي ثبت نام، مينا هم آمده بود. از قضا هم زمان رسيدند به صف ثبت نام و نيما كه خودكار همراهش نبود، خواست از مينا قرض بگيرد. ولي مينا گفت كه به خودكارش احتياج دارد و قس علي هذا. اين آشنائي نه چندان شيرين تماماً حاصل قضا و قدر بود.

---------------------ادامه در ادامه

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/15ساعت 19:27  توسط شیخ ابو امیر  | 

امان از قسمت...!

 

در زمان حكومت پيشين (لعنة الله عليه) رفته بودم مصاحبه براي استخدام در چايخانه ي يكي از ادارات. ديدم شلوغ است و از هر صنفي، آدم آنجا هست. هر كسي در مقالي اظهار نظر مي كرد و پرتي مي پراند. ازكسي پرسيدم: اينها كه تماماً صاحب نظر و كاردانند؛ اينجا چه مي كنند؟ گفت: اينان كه مي بيني، تخصصشان مربوط است به اصناف آبا و اجدادي، وگرنه خودشان همه چون تو علافند و در جماعت سماق مكان و كف دست ليسان مي گنجند! انرژي ام افزون شد و پا پيش گذاشتم تا براي مصاحبه اعلام آمادگي كنم. از قلمدار پشت ميز پرسيدم: چايخانه مگر سفارت و كاردار خانه است كه مصاحبه دارد؟ گفت: احمق جان، نمي فهمي...بلكه بالاتر، كمتر در امور مملكتي دخالت كن.

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 12:42  توسط شیخ ابو امیر  | 

تست شاگرد شوفری اتوبوس!

 

از آنجا كه مشكل بيكاري تحصيل كردگان، امري فراگير شده و ظرفيت مشاغل ثابت دولتي از حد تكميل نيز فراتر رفته و از آنجا كه طبق اصل 44 بيش از اين نيز نمي توان به اميد كار دولتي نشست و به آن دل بست، نتيجتاً توسط يك منبع نيمه موثق كه گويي خود او نيز در جرگه ي دوستان بالا سري قرار مي گيرد، مطلع شديم كه درخواست براي احراز و تصدي حرفه ي شريف شاگرد شوفري اتوبوس روزافزون گشته است. از ديگرسو، چون كلاسهاي مختلف آمادگي در آزمونهاي ورودي ارشد و كارشناسي و فني حرفه اي و صد چيز ديگر به شدت باعث چرب شدن نان صاحبان آن مشاغل شده، به اين فكر افتاديم تا نتايج تحقيقات علمي و مكاشفات عملي خود در باره ي اين حرفه(شاگرد شوفري) را مدون نموده و در اختيار متقاضيان قرار دهيم. باشد كه مقبول خدا و بندگانش افتد و از اولي بهشت برين و از دومي نيز خانه ي ويلايي نصيبمان گردد. تست كردن مايلين به امر شاگرد شوفري اتوبوس در قسمتهاي زير مي گنجد كه مفصلاً به آنها مي پردازيم:

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/03ساعت 14:25  توسط شیخ ابو امیر  | 

پا توی كفش جلال رفيع!

 

 شعر طنزي از استاد، جلال رفيع در ستون دريچه ي روزنامه ي اطلاعات به چاپ رسيده بود با نام " طنز و نقد" كه تمام و کمال تايپ كرده ام!!

  

اي دريغا بازهم( سطح تخصص) نازل است- كار دكتر فاضل است!

وين، معمّا( يا به قول خارجي ها) پازل است- كار دكتر فاضل است!

 

گرچه با يك راي، دكتر فاضل از كابينه رفت- گرچه او بي كينه رفت

مركب دارو و درمان بازهم پا در گل است- كار دكتر...

 

هر كجا ديدي مريضي را مچل يا در هچل- كور يا كر يا كچل

هر زمان بيمار را ديدي به مرگش مايل است- كار...

 

اي دريغا چيزي از(حصبه)،(تراخم) كم نشد- بعد فاضل هم نشد

گر علاج اينهمه ويروس و ميكرب مشكل است- كار...

 

گرچه با دفترچه، آن بيمار مسكين بيمه شد- هم حقوقش نيمه شد

دكتر و دفترچه ي بيمه چو جنّ و بسمل است- كار...

 

بهر آموكسي سيلين يا شربت آمپي سيلين- يا اريترومايسين

در دواخانه به صف صد مسيو و مادموازل است- كار....

 

گر به جاي آن كز استيضاح، به بهتر شود- پاك خر تو خر شود

كار استيضاح ما حقّ است امّا باطل است- كار...

 

گر پدر در آتش بيماري فرزند سوخت- كليه خود را فروخت

ور غني از فقر مستضعف هميشه غافل است- كار...

 

هرچه بيماري است در اينجا و انجا يا مرض- هرچه باشد الغرض

گر در اينجا ديفتري يا آنكه در آنجا سل است- كار...

 

بهر جرّاحي اگر شد آن مريض محتضر- نوبتش سال دگر

كار ما دائم دعا بهر شفاي عاجل است- كار...

 

گفت با من آنكه در دارو فروشي پادو است- توي ( ناصر خسرو) است!

غير از اينجا جاي ديگر جستجو بي حاصل است- كار...

 

هر كه مي خواهد ز كليه عكس برداري كند- پرتو انگاري(!) كند

گر ندارد اسكناس آن كليه عاطل باطل است- كار...

 

از پي پرتو نگاري گرميسّر آ... مپول- نيست بي تزريق پول

غم مخور آمپول كليه قيمتش ناقابل است- كار...

 

بهر عكس كليه گر پرتونگاري لازم است- پول داري لازم است

پرتو پول ار نباشد كار دنيا كنسل است- كار...

 

" پرتو نيكان نگيرد هركه بنيادش بد است"- مفلس است و تنگ دست

هر كه بي پول است، بي بنياد بي جان بي دل است- كار...

 

آي، دانشجوي مفلس، عازم خارج مشو- طالب كالج مشو

بگذر از خير فرنگستان كه (ماني) ( ليتل) است!- كار...

 

هم به (هاسپيتال) معروف ( كرامْوِل) دل مبند- اي مريض مستمند

از كرامول آنچه مي ماند براي ما (وِل) است- كار...

 

گفتي آن بيمار را منزل به منزل مي برند- تا كرامول مي برند

گرچه سنّش بيشتر، از شصت و پنجاه و چل است- كار...

 

آن مريض از نسل آدم نيست، مي باشد ملك- رفته تا اوج فلك

يا ز اهل البيت زر يا اهل علم الكامل است- كار...

 

گر نداري پول، زائو را بگو اي مستطاب!- در خيابان رو بخواب

زايمان رايگان كار زنان عاقل است- (ايضاً!) كار زنان عاقل است!

 

زن مريد مرد باشد اي عيال پاك بن- ناقص العقلي مكن!

يك مريد خر به از صد روستا در بابِل است- (ايضاً= ايزن) در بابِل است!

 

چون نباشد تخت، وضع حمل كن در تاكسي- يا دكان واكسي!

بين تخت و تاكسي، فقر تو تنها حائل است- كار...

 

تا تو را در شهر مستشفي به مستشفي برم- زايمان كن در برم

تاكسي در حكم مستشفي ست، مثل منزل است- كار...

 

زوجه محتاج چك دكتر، چكاب قابله است؟- هشت ماهه حامله ست؟

چاره ساز او صدور چك به وجه حامل است- كار...

                                                                                                         ( شعر اورجينال از جلال رفیع)

 من هم جسارتاً چند بيتي به ادامه اش اضافه كردم و آن، همين است كه در ادامه مي خوانيد:

 

دكتران زايش و مامائي و وصله كني- غايب و بل تِلْفُني

صِرف مدرك ميزند جار، قابل است- كار دكتر فاضل است!

 

آن عزيزان شكمْ سير و چماقِ بر رئوس- صاحبان ماچ و بوس

جنسشان بر آنچه(HIV) بگویند ناقل است- کار... 

 

اينكه ما سر در نمي آريم از وضع زمان- هم ز ايران هم جهان

نقص علم از ما نباشد، نقص دنيا كامل است- كار...

 

(اطلاعاتي) عزيزان مراد كاخ ما- جايشان بر شاخ ما

نقششان در بيت ماضي هم تماماً فاعل است- كار...

 

او كه مي گويد چه ارزان گشته مسكن- چه نر باشد و يا زن

وانگه از دنياي امروز في المثل هم غافل است- كار...

 

ماي بيچاره كه پيكان هم نداريم زير پا- قد يك مخروبه جا

زير پاي زادگانِ (مستران) هم (شاتل) است- كار...

 

اينكه مي بينيد( جلال)، خارجي شد را به را- هركجا و جا به جا

خُرده بر او نيست جاري، مدرك او تافل است- كار...

 

ما كه در درياي قحطي مي شويم غرق- في ولايات الي الشّرق

مامن امن غنيان بعد از اين هم ساحل است- كار...

 

گرچه گريه بر خلائق شد حلال-  بر (رفيع) و بر (جلال)

گريه اش حاصل ز ديدار هزاران سائل است- كار...

 

شايد از بهر كلام ناب جاري بر زبان- كلّه سرخِ درْ دهان

پشت سر گويند: عقل شاعر ما زائل است- كار...

 

هركه از اشعار و ليچارم نگيرد درس و پند- دارد او اخلاق گند

بدتر از آن هم بگويم؛ عقل، ناقصْ كامل است- كار...

 

خواب و كابوسم مسمّا شد به نام چِرت و پِرت- فِرت و فِرت

خواب شيخ ما (ابو مير) صبحِ اكمل، باطل است- كار...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 23:7  توسط شیخ ابو امیر  | 

کاریکلماتور

 

ما کاریکلماتور نویس نیستیم ولی کاریکلماتور نویسا رو دوست داریم! نظر دادنش با شما عزیزان... فقط می دونم که هر کدومشون ارزش فکر کردن، حداقل برای چند لحظه ی خیلی کوتاه رو دارن...

و به یاد استاد گران سنگ پرویز شاپور عزیز...که شاد باد روحش...و پاینده راهش

 

 - اگر دوست داري خود كشي كني، بدان آخرين باري است كه دوست داشتن را تجربه مي كني!

 

- عقاب از كبوتر شدن هراس دارد، چرا كه ممكن است شام بچه هاي خود شود!

 

- گل سرخ باغچه ام عاشق گل پشت پنجره شد، غافل از اينكه مصنوعي است!

 

- ماهي دريا به ماهي داخل آكواريوم حسادت مي ورزد، كه چرا آكواريوم كوسه ندارد!

 

- آه و لعنت شمع فروشان هميشه پشت سر اديسون هست!

 

- زبان مادري اش را فراموش كرده بود، به ديكشنري متوسل شد!

 

- كار هميشگي آينه حسودي كردن به شيشه است!

 

- منگنه ناجي وصال خيلي ها شده است!

 

- خروس، ساعت شماته دار را به چشم هوو مي نگرد!

 

- عاقبت جوجه اي كه از دست پدر و مادرش به گربه پناه مي برد، روشن است!

 

- در اثبات گفته اش كه انسان صادقي است، دهها دروغ تحويلم داد!

 

- ديدن فجايع انساني عالم پيرامون، ناراحتش مي كرد، تلويزيون را خاموش كرد!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/05/25ساعت 10:49  توسط شیخ ابو امیر  | 

قصه ی من و خاتمی !

 

يادش بخير. قبلا كه تو يه وبلاگ ديگه با اسم مستعار "صلاح شريعتمدار" مي نوشتم، مقارن با جريان ايتاليا و مصافحه ي آقاي خاتمي، عكسايي رو - كه آخرش هم نفهميديم مونتاژ بود يا نه – گذاشتم توي وبلاگ به اسم بدون شرح! كسي اومد و واسم يه كامنت با زبون طنز و از قول  محمد خاتمی گذاشت :

 

آقای صلاح شریعتمدار
سلام علیکم
مدتی بود می خواستم برای شما نامه ای بنگارم و شرح سفر ملعون و جزئیات ناگوارش را برایتان بازگو کنم تا کمی از بارگناهم کاسته شود و شما هم در جریان اتفاقات واقعه قرار گیرید . ولی چه کنم که هر بار عرق شرم پیشانی ام را پوشاند و من مستاصل از بیان آن وقایع شرمناک خود را لایق بر هم زدن پاکی! این صفحات بی آلایش! وب ندانستم . ولی اکنون که شما را پیگیر مسائل مهم اجتماعی یافتم چاره ای جز نگاشتن و گفتن نمی بینم...

 

 

منم كه توي اون وبلاگ طنز نمي نوشتم و عمدتا نوشته هام اجتماعی- سياسي بود، طاقت نياوردم و بند رو لو دادم و طبعم گل كرد و جوابش رو اينجوري دادم:

 

عليكم السلام يا سيد

 اگر مي دانستم كه شما هم درمقام عمامه به سري، از منبر محل جلوستان نزول مي كنيد و در مقام نگارش نامه براي اين حقير بر مي آييد، بي شك بازهم در اظهار نظر، هيچ ملاطفت به خرج نمي دادم و در اصل موضوع نيز كمترين تاثيري نمي گذارد! حال كه كيف و كوك سفرتان به دست مختصر فيلمبرداري و اندك فيلمي در قوطي رفته، تازه به ياد رعيت جماعت آزادي خواه افتاديد؟ آنگاه كه دست به سويتان افراشتم براي مصافحه يادتان رفته كه به يكي از آن بادي گاردهاي اوباشتان دستور داديد:" با رعايت اصول آزادي مدارانه بيندازيدش بيرون!". گفتم مرا آرزويي در دل نباشد جز لمس يد پر توانتان كه اينگونه طي 8 سال گندي بي مثال در مملكت زديد، در عوض شما چه كرديد؟ صاف دويديد به سوي آن جماعت نسوان و از اولي تا آخري همگي را به فيض رسانديد...

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت 23:6  توسط شیخ ابو امیر  | 

تفاسیر ناشیانه ی شیخ ابو امیر!

 

وزير ارتباطات: راه اندازي اينترنت بي سيم در ايران، واقعيتي شيرين است

آقا اجازه؟ ميشه با اين اينترنت سايتاي xxx باز كرد؟

مگه تو چند سالته پسرم؟

آقا به خدا + 18 سالمونه. قدمون كوچيك مونده فقط...!

 

امام جمعه ي تبريز: دشمنان در صدد تكرار تاريخ مشروطيت هستند

خبرنگار: منظورتون جدايي روحانيت از سياست و قدرته؟

روحاني مذكور:  نخير. منظورم توطئه ي جدايي لهجه ي تركي از ولايت تبريزه!!!

( تمام متون بالا با زحمت زياد از زبان مادر، ترجمه شده است...)

 

كروبي: 80 درصد ليست اعتماد ملي از جبهه ي اصلاحات هستند

س: پس بقيه چي؟

ج: 30 درصد مابقي هم از دوستداران اصلاحات هستند

س: ولي آقاي كروبي اينكه شد 110 درصد!

ج: خب 10 درصد از اين 30 درصد، عضو همان گروه اول هستند...!

 

علي ربيعي: جنبش دانشجويي نبايد به نااميدي برسد

- ببخشيد خانوم، شما نااميد هستين؟

- نخير، بنده دانشجوي ترم سه هستم

- بله. شنيدم دو ترمشم مشروط شدين!

 

مشاور رئيس جمهور اسبق: حركت اصلاحي همواره هزينه داشته است

خبر فوري: به محض تكثير خبر فوق بهره ي وامهاي بانك هاي دولتي به 50% و بانك هاي خصوصي به 70 % افزايش يافت

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 15:3  توسط شیخ ابو امیر  | 

حكايت سفر شيخنا ذوالقدر

 

روزي بعد از مشق درس و در پي ترك مكتب، خبري گوشهامان را لرزاند كه وادريغا! شيخنا قصد رحلت دارد... ما را تشويشي چند، در ذهن پديدار گشت، از آن جهت كه شرح سير و سلوك عارف نمايانه ي شيخ را سنواتي بود حلقه ي گوش ساخته بوديم و اندكي هم خار در چشم. اندكي به مغز ماسيده ام، قوت تفكّر خوراندم و چون در خاطرم آمد كه راوي خبر، از نزديكان شيخنا ذوالقدر است، ديده را به چند قطره اي اشك، نمناك ساختم. شايد كه پيش از رحلت آن عزيز، كه صد قافله ي دل با اوست، به گوشش رسانند و مايه ي تسلّي خاطر وامانده اش گردد. پارچه اي در جيب داشتم سياه رنگ كه براي التزام به بهداشت بيني، هر از چند گاهي آن را منقّش مي كردم. سريعاً آن را از زير ديشداشه ام درآوردم وبر سر در مكتب آويختم. در همين اثنا، شيخنا از اندروني به در آمد و ره به سوي ته دهليز گرداند. نتوانستم تحمّل كنم، بغضم تركيد و با هق هق بسيار پرسيدم: يا شيخ، شما را چه شده كه اينگونه بي قراريد و تاب ماندن نداريد؟

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/09ساعت 12:8  توسط شیخ ابو امیر  | 

هیچی

سلام

چند روزی نبودیم و کدخدایی را به یاغی عزیز سپردیم. گویا ایشان در نقاطی چند زیر آب ما را به جد زده اند و هنوز نفهمیده ایم که تا چه حد تاثیر گذار بوده است. به هر حال ما آمدیم و مجدد مشترکاْ با یاغی کدخدایی می کنیم. فکر نکنید وضعیت ما همان آشپزهای دوگانه و این صحبتهاست! اینها در مورد ما مصداق ندارد و اگر روایت شود کذب محض است. گذشته از شوخی با یک پست جدید خدمت می رسم ولی طولانی است و باید تابو تحمل خواندن تا آخر آن را داشته باشید. اگر هم نداشتید مسئله ای نیست از کیسه ی خودتان رفته است... علی الحساب موفق باشید

تا بعد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/09ساعت 0:33  توسط شیخ ابو امیر  | 

تفاسیر ناشیانه ی شیخ ابو امیر!

 

رئيس اتحاديه ي مشاوران املاك: مزايده هاي دولتي فروش مسكن، به گراني دامن زده است

مقام دولتي: شايعه است، آمارشان رسمي نيست، ما كارشناسان زبده اي از اساتيد دانشگاه در اختيار داريم، بعضي ها نمي خواهند دولت موفق باشد، سنگ جلو پاي ما مي اندازند...

 

علي اكبر اشعري: شيوه ي مميزي كتاب بايد عوض شود

مسئول مربوطه: موافقيد شيوه ي مميزي آن را مثل ترانه هاي مجاز كنيم؟

اشعري: نه قربان. بنده حرفم رو پس ميگيرم

 

هشدار استانبولي: كشور كردي در شرف تاسيس است

گروههاي حقوق بشر: اين خبر خوبي است. ما از تاسيس كشورهاي تركي و لري و بلوچي و ... نيز پشتيباني مي كنيم.

 

ايرج تقي پور: مديريت فرهنگي بايد ثبات داشته باشد

اولي:آقا ببخشيد. ايني كه بستين به درخت چيه؟

دومي: مديريت فرهنگيه

اولي : چرا بستينش آخه؟

دومي : واسه اينكه ثبات پيدا كنه!

 

ايران سال 1390 به باشگاه صادركنندگان بنزين مي پيوندد

ضمنا سال 1400 به باشگاه صادر كنندگان سلول هاي بنيادي و سال 1410 به باشگاه صادر كنندگان انرژي هسته اي.

يك منتقد آگاه: آقا اين اراجيف چيه كه مي گين؟ مگه ميشه كشور حق مسلم خودش رو صادر كنه؟ صادر نكردن انرژي هسته اي حق مسلم ماست

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/02ساعت 21:6  توسط شیخ ابو امیر  | 

تفاسیر ناشیانه ی شیخ ابو امیر!

 

قلعه نويي: تقصير باخت را به كسي نسبت ندهيد، فقط من مقصرم.

خيلي معذرت مي خواما آقاي فردوسي پور، ديديد تقصير من نبود. ببخشيدا، معذرت مي خوام. آقا عادل ديديد بعضيا كه مي گفتن واسه بي لياقتي و پيري و بي تكنيكي علي داييه كه تيم بد بازي مي كنه، كنف شدن؟ من با كله نزدم تو صورت آقاي شيث. شما فيلم بازي رو ببينيد... اون دو تا دستم رو گرفته بود. خيلي معذرت مي خوام، ببخشيدا

 

مدیران مسئول کیهان  اعتماد و اعتماد ملی به دادسرا احضار شدند  

خبرنگار: آيا شما خبر داشتيد؟

حسين شريعتمداري: بله. در مجلس شام ديشب، بازپرس ويژه اين موضوع را به مزاح عنوان كرد.

الياس حضرتي: اين شايعه كار كساني است كه خواهان به گل نشستن اصلاحات هستند.

محمد جواد حق شناس: بابا دست بندم رو باز كنين، اجازه بدين مصاحبه كنم.

سرباز: مامورم و معذور. بدو راه بيا، بنزين ماشينمون تموم شده!

 

ادعای جالب اسرائیل: تعداد زیاد دیپلمات های ایران یعنی رابطه با تروریسم

در عين ناباوري همگان امروز صبح در مقر دائمي سازمان ملل، جايزه ي ويژه ي مبارزه با تروريسم بين الملل به كشورهاي بوركينافاسو و جزاير فارو به طور مشترك اعطا گرديد! كارشناسان دليل اين انتخاب خود را، فقدان كاردار و كاردارخانه هاي منسوب به اين ممالك در ديگر ممالك عنوان نموده اند.

 

سخنگوی شاخه ی نظامی حماس: این ادعا که احمدی نژاد از نمایندگان حماس در دمشق خواسته است آزادی سرباز ربوده شده ی اسرائیلی را تا انتهای تابستان به تعویق بیاندازد بی پایه و اساس است. 

رجا نيوز: حتي اگر هم رئيس جمهور محبوب ما اين را گفته باشد، اين نشانه ي عدالت خواهي اوست.

جبهه ي مشاركت: اگر احمدي نژاد نگفته پس حتما فاطمه رجبي گفته!

الهام: تكذيب مي كنم، فاطمه تا صبح خانه بود.

 

متن کامل در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/04/31ساعت 19:45  توسط شیخ ابو امیر  | 

في منزلت ليلة الرغائب

 

خيل عظيمي از مريدان و دوستداران ما امروز دست بوس رسيدند و خواهان آن شدند تا خطبه اي ايراد بنماييم كه وجوب دعا در ليلة الرغائب را برايشان روشن سازد. از آنجا كه در مرام ما شيوخ نيست كه ديگران را از بلنداي منبر نظاره گر باشيم و به ريششان بخنديم، خواهش آنان را لبيك گفتیم. براي فراهم آوردن نسخه اي كه طالب زياد بيابد و بر حسن رسم ما بيافزايد، دوان شدیم سوي گنجه اي كه جزوات دوران تحصيل در مكتب را درونش جاساز نموده بودیم. ولي چه بگويم از بخت بد كه موريانه هاي اجداد به خطا( ولد الزنا)، يك خط در ميان آن نسخ را تناول نموده بودند و عمده ي بيانات به يغما رفته بود. آن شد كه به ناچار به بحر عظيم اطلاعاتمان پناه برديم و خودمان به جد، همه را تفسير نموديم؛ باشد كه همه مان را به ساحل نجات رهنمون سازد. شرح تفاسير و تعابير مكتوبه و منسوخه به شرح ذيل مي باشد :

اول نفس خودم و همه حضار را دعوت مي كنم به آنچه كه هيچ كدام نداريد و از آن به تقوا ياد مي كنند.

 

متن کامل در ادامه ي مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/04/28ساعت 15:37  توسط شیخ ابو امیر  | 

حکایت نصیحت شیخ

 

مردي خدمت شیخ گوژپشتي رسيد و گفت: يا مراد! از بحر عظيم حكمت و علمت مرا توصيتي چند فرما، تا ره توشه ام گردد و موجبات پا نهادن در طريق سعادت را از برايم فراهم آورد. شیخ گفت: در تمامي طول عمر، زياد نصيحت به گوش مردان خواندم و كمتر ديدم كه به انجامش مبادرت ورزند. ولي تو را اين يك نصيحت بس باشد كه از تمام دنيا به خرقه اي نيم پاره و قوتي اندك قناعت كن و از اختيار كردن زن به شدت بپرهيز، هیچ غمی چون زن نمی تواند چونین قوسی برکمر مرد بیندازد. پس مرا ببین و حساب کار را متامل کن. در خاطر دارم پارسايي عرضه می داشت:

زني از شوهرش پرسيد اي جان        تو من را دوست داري يا كه مامان؟

بزد بر سر دو دستي مرد بدبخت           كه از هر دو مهمتر فكّ و دندان

اگر اين توصيت را به گوش آويزي حشرت با بزرگان مسجّل گردد و چون سر بتابي، از برزخي ترين برزخيان گردي...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 12:21  توسط شیخ ابو امیر  | 

ما را دریاب استاد

گفتمش استاد ما را در نمي يابي                    بزد فرياد كي گستاخ تو كم يابي؟

جهان گشته پر از دانش پژوهان                        به لاينفك هر اشتر چو كوهان

چو گردانم سرم اين سو وآن سو                       نبينم جز دو صد شاگرد پر رو

اگر تنها خودت اينجا نبودي                               تو را ضايع نمودم من صعودي

برو ديگر دل ما را ميازار                                    حريم خود و ما را تو نگهدار

اگر پايت برون داري  ز جاجيم                            بفهمي ما چو درد لاعلاجيم

چنان دردت دهم ديگر نخوابي                           نويسندش درون هر كتابي

ز غمهاي ميان ترم فراوان                                 بگردانم تو را چون اين و چون آن

بكش پايت برون از كفش ما زود                         وگرنه سوي چشمانت رود دود

بگفت و خوف را در من بينداخت                        دلم را ترسو و ساكت كمي ساخت

چو افكار مرا مغشوش گرداند                            به لوح ذهن من منقوش گرداند :

كه تا من باشمت استاد و سرور                        تو هستي نوكرم حتي كه كمتر

تو فهميدي كه با چونين تفاسير                        تواني هم شوي جزء مشاهير

خودت را از حواشي دور گردان                          به پيش چشم من مشهور گردان

در آن صورت شوي شايد تو هم پاس                 كنم آدم حسابت بين اين ناس

شنيدم من ، پذيرفتم نصيحت                           بدانم باشد اين مطلب حقيقت :

" كه تا دانش بجويي در بلايا                             تو بايد چشم پوشي از قضايا

سرت پايين فكن حرفي مزن تا                          بگيري راس هشت ترم مدركت را "

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 12:8  توسط شیخ ابو امیر  | 

امثال آبکی و تمثیلات دانشجویی

 

آب آباداني است: با تماشاي بيابانهاي دانشگاه مي توان دريافت.

آب از آب تكان نخوردن: حاكي از اعتراض دانشجويان به وضع موجود وهمياري مسئولين.

آب از دريا بخشيدن: همان تخفيف!ببخشيد.تقسيط شهريه ها را گويند.

آب از دستش نمي چكد: در پايان ترم و نمره گرفتن از اساتيد متوجه خواهيد شد.

آب از سر گذشتن: وقتي تعداد مشروطي ها به اندازه انگشتان دست مي شود.

آب به ريسمان بستن: درس خواندن شب امتحان نمره هاي تك رقمي.

آب به سوراخ مورچه ريختن: دوستان نشريه چي هنگام چاپ مطالب حتماً متوجه شذه اند.

آب به هاون كوفتن: 20 واحد گرفتن وخيال واهي پاس شدن همه ي واحدها.

آب زير كاه: در نسخه هاي جديد اشاره دارد به پخت غذا در سلف دانشگاه.

آب در جگر نداشتن: فرداي روز ثبت نام و وضعيت جيب پدر دانشجويان است.

آب دردل تكان خوردن: دانشجوياني كه ساعت 5/8 سر كلاس ساعت 8 مي روند.

آب دريا را اگر نتوان كشيد/هم بقدر تشنگي بايد چشيد: توصيه مسئولين درمورد غذاي سلف.

آب در كوزه وما تشنه لبان مي گرديم: دانشگاه خودمان را مي گويد.

آب دست يزيد افتادن: خواهش وتمنا براي وام دانشجويي ونه و نوازجانب ياران.

آب دهان هر كسي به دهان خودش مزه مي دهد: عقده( رشته خود برتر بيني ) نزد دانشجويان.

آب را گل كردن: تمايل دو دانشجو به رسيدن و سنگ پراني و سودا گري شخص ثالث.

آب راه خودش را باز مي كند: مصداق علني دا نشجويان كوشا وتلاشگر دانشگاه ما.

آب رفته به جوي باز نيايد: همان نامه ي مشروطي است كه به در منزلتان خواهد رسيد.

آب روشنايي است: در ماست سلف مشهود است.البته ديگر نيست.بود!

آب سر بالا ميرود قورباغه ابو عطا مي خواند: پاسخ بي ربط دانشجو به سوال بي ربط تر استاد.

آب نطلبيده مراد است: دانشجو فكر مي كند درسي را مي افتدولي بعداًمي بيند 20 گرفته( به زبان ديگر: توهم خالي! )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 12:5  توسط شیخ ابو امیر  | 

اینم یه فرم خواستگاریه

                        

مواد لازم: يه عدد شازده پسر عاشق نما- يه دونه دختر تپل نجيب و سفيد مفيد- يه مادر سه پيچ و پيله(ترجيحاً به عنوان مادر پسر كاكل زري استفاده شود)

طرز تهيه: مادر سه پيچ بايد با اصرارهاي متوالي گل پسر عاشقش پابشه و يه تيليفون خرج مخ زني خانوادة محترم بانو كنه.طي تيليف ابتدايي مادر مذكور بايد با ادب بسيار، احوال پرس پدر زن آيندة پسرش و نهايتاً‌عروس خانوم(احياناً كلفت) نهايي خودش هم بشه. در حين روده زدن مكرر با مادر دختر و وصله و پينه كردن متوالي خالي‌هاش با زيركي وضعيت تجرد و خواستگاراي احتمالي و پيشين دخترك روهم بررسي كنه. (اين مورد در ميزان كلاس گذاشتن دو خانواده براي همديگه تأثير زيادي داره.)توصيه مي‌كنيم در اين مرحله اگر مادر مطلع شد كه دختر ،پيش از اين،خواستگار دكتر يا مهندس(غير آزادي)داشته،بهتره كه با چند الو الو كردن مكرر سيم تلفن رواز پريز كشيده و ديگه اقدام وافر به ضايع نمودن خودش نكنه. در غير اينصورت مي‌تونه به روده زدن ادامه داده و پس از دو سه ساعت كه خسته شد و خواست تيليفون رو زمين بذاره تاريخي براي خدمت رسيدن و پابوس از مادر مربوطه در پشت خط بگيره.( خواهشمنديم در اين اثني اين دو زن شايسته اقدام به تبادل دستور پخت غذا و مارك لوازم آرايشي معتبر نكنن تا زودتر گفتگوها به نتيجة دلخواه برسه.با تشكر) توصية ما به مادر دختر تپلي اينه كه در ابتداي امر ناز كنه و وقت ملاقات رو عقب بندازه. دست آخر معمولاً اينگونست كه شب پابوس،شب همون روز خواد بود، كه با اصرار مادر پايه و با دست پس زدن و با پا پيش كشيدن مادر دخترك فوق‌الذكر تعيين مي‌شه. لحظة‌موعود فرا مي‌رسه.بايد خونواده پسر مفلوك پشت در منزل دختر، صف كشيده و اقدام به زِر زِر كردن زنگ كنن. البته با وقار و فواصل زماني بلند. چون اگر تند تند زنگ بزنن خونواده دختر به ميزان اشتياق اونا براي خدمت رسيدن پي مي‌برن و بيش از پيش كلاس مي‌ذارن.

سعي بشه درملاقات اول از آوردن شيريني خودداري شه. چون ممكنه قضيه بهم بخوره و اين سه تا تأثير سوء داره:

1) ممكنه مقبول دختر نباشن و در نتيجه تو پوز شادوماد مي خوره . در اين زمان آقا بايد به جاي شيريني ، حلواو خرما ميل كنن.

 2) اگر از اقبال سوختشون آقاپسر مورد پذيرش واقع نشدن حداقل خيالشون راحت باشه كه پنج شيش هزار تومن پول زبون بسته رو بيخودي تو جوب نريختن و واسه شيريني حروم نكردن.

3) به خونوداه دختر ثابت مي شه كه خونواده پسر خيلي هم پررو و از خود راضي نيستن كه از جواب پلاس(+)دختر پيشاپيش مطمئن بوده باشن.

 بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 11:58  توسط شیخ ابو امیر  | 

ماجرای + شدن من

چند روزي بود كه حوصله نداشتم به سر و وضعم برسم. حتي موهام كلي وقت بود كه رنگ شونه رو به خودشون نديده بودن. نزديكاي غروب بود، داشتم حاضر ميشدم از خونه بزنم بيرون تا با رفقا بريم قهوه خونه يه قليوني بكشيم و يه ليوان چايي نبات نثار رگ و روحمون كنيم. همون موقع زنگ خونه شروع كرد به تلق تولوق، منظورم از زنگ، همون قوطي حلبي هاي دم درمونه كه با طناب تكونشون مي ديم و با سروصداشون كار زنگ رو انجام مي دن. همينجور پشت سر هم تلق- تولوق- تلق- تولوق... ديگه داشت مي رفت رو اعصابم. رفتم تو حياط و داد زدم: كدوم جونوريه؟  آروم تر، حلبي هامون رو سوزوندي! يكي جواب داد: منم غولوم دست پاچه. گفتم: هر كي ميخواي باش، آروم تر بابا. يه دفعه يادم اومد اين غولوم، نوچه ي كامي يه گوشه. كامران از بزن بهادراي محلمون بود. از اونا كه هيچكي جرات نمي كرد رو حرفش حرف بزنه. اين يارو بچه كه بوده با دختر عموش دعواش ميشه، زري(دختر عموي كامي) گوش كامي رو گاز مي گيره و تو عالم بچگي بهش ميگه: من شوهر يه گوش بيشتردوست دارم آخه كمتر بفيه نگاش مي كنن! كامي هم در جوابش ميگه: دوست دارم زنم دماغ نداشته باشه تا هيچكي نگاش نكنه! بعدم نامردي نمي كنه و يه گاز محكم ...

الآن ماجراي«كامي يه گوش و زري بي دماغ» از خيلي داستاناي ديگه مثل شيرين و فرهاد يا ليلي و مجنون، معروف تره و تا دو سه تا ميدون بالاتر و دو سه تا چارراه پايين تر مادرا واسه خوابوندن بچه هاشون، اين قصه رو تعريف مي كنن.غولوم دست پاچه رو مي گفتم كه سرو صدا مي كرد... پرسيدم: غولوم كارت چيه؟ زود بگو آخه من دارم ميرم جايي. غولوم گفت: آقا كامي احضارت كرده. گفتم: نمي دوني باهام چه كار داره؟ گفت: والا بي خبرم. گفتم: وايسا بند كفشام رو ببندم الآن ميام. مثل ننه مرده ها جيغ كشيد: نه! اين كارو نكنيا. پشت كفشاتو بخوابون پات كن، وگرنه آقا كامي شاكي ميشه. من كه كم و بيش جفت كرده بودم، زود پشت كفشام رو خوابوندم و با غولوم راه افتاديم بريم پيش كامي يه گوش.

 

بقیه در ادامه ی مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 11:52  توسط شیخ ابو امیر  | 

در د بی درمون

 

ديگه تحمل اين همه درداي جورواجور واسم سخت شده بود. ديگه داشتم قاطي مي كردم. با خودم مي گفتم آخه يكي نيست درد منو بفهمه؟ مي خواستم با يكي درد دل كننم، پس رفتم نشستم پيش ننم.

گفتم: ننه قلبم گاه گاهي تير مي كشه. دليلش رو مي دوني؟

ننم گفت: پاشو بچه،اداي بابا بزرگ پيرت رو در نيار.

گفتم: چشمام يه خورده كم سو شده...

ننم يه نگاه به بابام كرد و گفت: ديدي مرد؟ تا بچه بود گفتم چشاش ضعيفه ببرش دكتر، گوش ندادي. حالا كه رفته دانشگاه خودش فهميده.

گفتم: اينا به كنار، بعضي وقتا سر درد مي كنم.يه خوردم گيج ميرم...

ننم گفت: همش التماست مي كنم با موتور ميري بيرون كلاه بذار سرت، مگه گوش مي كني؟ مي ترسي يه وقت زلفات به هم بخوره!

گفتم: ننه ديدي جديداً چقدر زياد عرق مي كنم؟

ننم گفت: بچه انگار يادت رفته اينجا كاشونه! اينجا آدم زير كولرم مثل شير سماور ازش عرق ميره، چيز عجيبي نيست كه...

بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/04/26ساعت 11:48  توسط شیخ ابو امیر  |