|
اين وب خند، مكاني گشت براي اداي پند، تا شايد به راه آيند بندگاني چند، و در هر دو جهان خلائق گردند سودمند؛
وب خند به همت مردي تاسيس گرديده، بسيار گران سنگ و ورزيده، كه دورادور عالم را چرخيده؛
شيخي نا قلا و خوش مرام، ايامش همه به كام، و خود او نيز شخصی (شيخ ابو امير) نام؛
كه اندك محاسني هم بر سر و صورت وي روييده، بسيار راه حق پوييده، بوي بهشت از دور بوييده ، و وی طريق سعادت جوييده ؛
وليك همچنان، با وجود نظر منان، چونان بقيه ي بنی بشر علاف است و حيران؛
پس چندي در اين زيبا مكان، به مزه پراني مي پردازد وايراد نغز سخنان؛ تا بلكه برايش به درد آيد دل رحمان!
سلام
این آخر سالیه همه دارن به حساب کتاباشون می رسن. امیدوارم ما هم به حساب کتابامون برسیم. صمیمانه و بی تکلف فقط میگم عیدتون مبارک... برای منم دعا کنید پای سفره هفت سیناتون![]()

کاریکلماتورهای عید محور!
چهارشنبه سوری، سور و سات ترقّه فروشها را جور می کند، و ایضاً متخصّصین سوختگی را!
همه از نزدیک شدن سال تحویل خوشحالند جز ماهی قرمز ها!
شاید سنّت پرورش سبزه ی عید، ریشه در زندگی چارپایان داشته باشد!
دوتا از سین های سفره ی معتادها، “سیخ” و “سنگ” است!
معتادها به جای هفت سین، سفره ی هفت شین می چینند!
برای بچّه مدرسه ای ها نحوست چهاردهم فروردین کمتر از سیزدهم نیست!
در تعطیلات نوروزی، تنور دید و بازدید دزدها هم گرم است!
حاصل وصلت میمون ننه سرما و بابا فیروز، شده نوروز!
در ایّام نوروز، رژیمی ها هم رژیمشان را به حالت تعلیق درمی آورند!
خوش به حال درختان که لباس نویشان را رایگان از بهار می گیرند!
لینک مطلب در نشریه الکترونیک کافه طنز
خدا خیر بدهد دولت کریمه ی برکار را که دراین سه ونیم سال اخیر، ما غم هرچه اعم از بی پولی و بیکاری و تورّم را خورده باشیم غم بی سوژه ماندن برای طنزنویسی را عمراً نخورده ایم به خدا! از آلان هم داریم حرص می خوریم که بعد از خرداد آینده بر سر آینده ی حرفه ی ما چه خواهد آمد با کنار رفتن دولت فخیمه ی عدالت مدار... انشالله!
بگذریم. در آن دورانی که جناب کردان دکترایشان را گرفتند و صدای بسیاری از بخیلان و معاندان (بدلیل کوتاهی دستشان از بیت المال و وامهای کلان!) بلند شد که واحسرتا، در دول اسلامی فقط جاعل و کلاهبردار در سطح دولتی و حکومتی و وزیرستانی کم داشتیم که آنهم نصیب شد، ما هم دست به قلم بردیم و چیزی در سایتی نوشتیم که منتظر بودیم کمی آبها از آسیاب بیافتد تا در معرض دید عموم بگذاریم. حالا که آبها از آسیاب مذکور افتاده امید که کسی از خوانندگان اینجا، نخوانده باشد و به جا نیاورد!!
اندر احوالات کذّاب الوزراء، شیخنا کردان
آن رفیق پینوکیو، آن وزیر اسبق من و تو؛ آن دکتر حاذق غیر آمپولی، آن مالک پی اچ دیِ پولی؛ آن معاف سربازی به حکم کفالت، آن همردیف پت و مت در جهالت؛ آن وزیر جاعل بی مدرک، آنکه از کابینه زود شد دَک؛ آن به بارآور اکبر الافتضاح، آن جلوس کرده به مجلس استیضاح؛ آن گرفته خلق را به باد استهزاء، آن اخراجی کابینه با 188 تا امضاء؛ آن شیخ الشّباب همیشه خندان، مضحکة الخلق عوضعلی کردان (حفظ الله مدرکه) معاون لاریجانی بود و بسیاری را رفیق جانی بود و درکل آدم فانی بود!
آورده اند چو مادر گیتی چشمش به جمال وی روشن شد نیشش چونان امروز روز باز بود و همچو دختربچگان هماره سرشار از ناز بود. در عنفوان جوانی که هنوز طاسی بر کله ی وی چیره نشده بود در و دهات را رها کرده و به شهر طهران داخل اندر شد. او را کرامات بسیار نسبت داده اند و سرگلش دکتر شدنش به طرفة العینی بود، چونان که خودش نیز در سرّش واماند و انگشت حیرت به دندان گزید. نقل است عمری از کیسه ی دولت ارتزاق مفت نمود با مدرک نداشته و چون توسط سایت الف لامدرک بودنش هویدا گشت عرضه داشت: «ولله بی تقصیرم. مقالاتی گردآورده بودم از بریده روزنامه ها که آکسفورد بنا به آن مرا مستحق دریافت دکترای افتخاری دانست» و بعد که اظهر من الشمس شد آکسفور رشته ی مذکور را اصلاً ندارد که بخواهد به کسی مدرکش را اعطا کند، عرضه داشت: «بنده بی اطلاعم، شخصی که مدرک را به من داده متخطی است و شخصاً از او شکایت هم کرده ام.» علی ای حال تا این ساعت، کسی با آن تفاصیل یافت نشده و وضع بر همان منوال است که باید! در جایی هم سخنی ایراد نمود به این شرح که: «حالا یک غلطی کردیم. به خاطر یک دستمال که قیطریه را آتش نمی زنند!»
از دیگر کراماتش به تن کردن خرقه ی اوستادی بود و چه بسیار دکتر و مهندس که به حکم وی در رگ و پی جامعه ی بیمار ما تزریق شد. دکترایش که هیچ، ارشد و لیسانس و الخ هم کشکی از آب درآمد و فی الحال که قلم میزنم هنوز در جائی ندیده ام نبشته باشند لااقل ششم دبستان را به پایان رسانده. علی النهایه پایش دوم بار به بهارستان باز شد، هرآنچه کذّابی چو او را سزد بر سرش آمد و اکنون کسی را آگهی نیست زان پس به کدامین جعده پای گذاشته و سر از کدام بیابان درآورده و الآن کدام ننه مرده ی از همه جا بی خبری را دمخور است! اینگونه است که گویند: «الهی، جزای خلق، عملش باد هرچه باد…»
سلام،
باز هم رفتم سراغ طنزپاره های قرضی از وبلاگ آلونک خودمان! اکثراْ مینیمال است. الباقی را هم که شبیه چیزی نیست هر اسمی پسندیدید رویش بگذارید. کاریکلماتورها را گذاشته ام برای پست بعدی!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نیّت:
نیّت می کنم...
قربتاْ الی تو...
الله اکبر!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دوستی داشتم که شنیده بود با ازدواج می تواند نصف ایمانش را حفظ کند. او هم برای حفظ تمام ایمانش رفت دو تا زن گرفت!!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جوجه ی پرنده در فکر پریدن است...
شنیده است که کافیست خود را رها کند پرواز را خواه ناخواه خواهد آموخت...
خود را از ارتفاع رها می کند...
ولی اتومبیل که کاری به قوانین پرواز ندارد...
پرپر می شود!!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پسر از بس با دختر تماس گرفته بود و گوشی او رفته بود روی پیغامگیر، خسته شده بود. پیغام گذاشت: شنیدن بازپخش صدایتان خوشایند نیست، لطفا مرا از برنامه ی پخش مستقیم صدایتان مطلع کنید!
با تشکر- دوست پسر فعلی ات، غلام!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر معتقد باشیم که «ازدواج» از آن شتر هاست که روزی پشت در خانه ی هر کسی خواهد خوابید، چه بهتر که این شتر، چرتی بزند و رفع زحمت کند. نه اینکه کنگر بخورد و لنگر بیاندازد!
تست مرتبط: کدامیک از گزینه های زیر نشان دهنده ی رابطه ی «خوابیدن» و «چرت زدن» است؟
الف) نامزدی - دوستی
ب) هیچکدام موارد!
ج) ازدواج - صیغه
راهنمایی: کسانی که گزینه ای جز جیم را علامت زده اند، سری به نزدیکترین پزشک حاذق بزنند!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
یکی از قوانین فیزیک: آینه ی تخت تصویر جسمی را که روبرویش قرار دارد منعکس می کند!
استثنا: آینه ای که به قاعده ی یک و نیم وجب (یا بیشتر) خاک و زنگار رویش را پوشانده باشد!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آورده اند: روزی چندی از بازاریان که با هم دوست بودند، راه روستایی در اطراف محل سکونتشان را پیش گرفتند تا به زیارت امامزاده ی آنجا بروند. ظهر که شد، به نماز ایستادند و دیدند یکی از آنها که سایرین می دانستند اهل نماز نیست، نشسته و بر نمی خیزد تا نماز کند. سایرین به او تذکر دادند این یک روز را که برای زیارت آمده اند، خرق عادت کرده و نمازی به کمرش بزند! او نیز پذیرفت و همراه بقیه مشغول شد. مرد که نمی خواست انگ بی دینی را بیش از این همراه بکشد، سجده ی اول را بسیار طولانی کرد تا القا کند غرق در معنویات شده. همین زمان عقربی سر رسید و نیشش را بر پیشانی مرد بازاری فرو کرد! او نیز نماز را شکسته و شروع کرد به خدا بد و بیراه بگوید که فلان فلان شده، مگر نمی بینی برای تو سجده کرده ام؟ چرا گذاشتی آن کژدم حرامزاده به مقصودش برسد؟! بعد هم رو به دوستان کرده و گفت: نگفتم نماز خواندن به من نیامده؟ این هم نتیجه اش!!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مرد نگاهی غضب آلود به همسرش انداخت و گفت: چرا بی اجازه ی من رفته ای بینی ات را عمل کرده ای؟ من همان قبلی را بیشتر می پسندیدم. اصلا تا حالا به این فکر کرده ای که اگر نبود آن دماغ شما، ممکن بود هیچوقت مجذوب قیافه و صورتت نشوم؟!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آورده اند ۵۰-۶۰ سال پیش که سفر ها به راحتی امروز نبود، عده ای تصمیم گرفتند برای زیارت مقبره ی سیدالشهدا به کربلا بروند. با شرایط آن زمان و وسائل تردد (الاغ و قاطر و الخ!) مربوط به آن، چیزی حول و حوش سه چهار ماه طول می کشید تا چنین سفری به سرانجام برسد. یکی از حاضران در کاروان زیارتی، یک پیرمرد شیره ای بود که به زور سر پا می توانست بایستد! جمع به او گفتند: «سفر ما سفریست مشکل، با مشقت زیاد، گرما، بیماری، شاید هم کم آبی و کم خوراکی. حالا تو با این وضعیت می آیی چیکار؟ بعید است پایت به کربلا برسد!» او هم با حنجره ای بغض آلود پاسخ داد: «نیت کرده ام شفایم را از آقا بگیرم. شفا از شر این افیون لعنتی را.» همه ی همراهان تحت تاثیر قرار گرفتند و وی را همراه بردند. بگذریم از مشکلات فی الطریق الی حصول بالهدف!! خلاصه رسیدند به کربلا و حرم حضرت امام حسین(ع). رفتند داخل و هرکسی به فرمی شروع کرد به مویه و زاری و دعا. آن مرد معتاد هم رفت جلوی ضریح و خودش را با پارچه ای سبز، دخیل وار بست به ضریح! خوب که دل جمع سبک شد و حاجاتشان را خواستند و اشکهاشان را فشاندند، گرسنگی بر ایشان مستولی شد و تصمیم گرفتند بروند به کاروانسرائی جائی برای خورد و خوراک و استراحت. موقع رفتن به پیرمرد گفتند: «تو ناراحت نباش، همینجا بمان، ما میرویم غذایت را هم می آوریم همینجا بخوری تا انشالله به زودی پاک و سالم با هم برگردیم به شهرمان.» دیدند پیرمرد معتاد فوراْ پارچه را از دستش باز کرد و همراه جمع آماده ی رفتن شد! گفتند: «کجا؟ مگر نمی خواهی ترک کنی؟» گفت: «شما دیگر چه جور رفقائی هستید؟ مگر قصد کشتن مرا کرده اید ای از خدا بی خبرها؟! اینطور که نمی شود ترک کرد. باید بیایم یک لقمه غذا بخورم، یک نخود چیزکی بکشم تا توان نشستن پای ضریح و گریه زاری کردن را داشته باشم یا نه؟!!»
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
حقوق اين وبلاگ محفوظ است و كپي از آن حتی با ذكر نام هم مجاز نمي باشد |