تبليغاتX
وبخند

webkhand

شیخ ابو امیر

webkhand

http://webkhand.blogfa.com

وبخند

وبخند

وبخند

اين وب خند، مكاني گشت براي اداي پند، تا شايد به راه آيند بندگاني چند، و در هر دو جهان خلائق گردند سودمند؛
وب خند به همت مردي تاسيس گرديده، بسيار گران سنگ و ورزيده، كه دورادور عالم را چرخيده؛
شيخي نا قلا و خوش مرام، ايامش همه به كام، و خود او نيز شخصی (شيخ ابو امير) نام؛
كه اندك محاسني هم بر سر و صورت وي روييده، بسيار راه حق پوييده، بوي بهشت از دور بوييده ، و وی طريق سعادت جوييده ؛
وليك همچنان، با وجود نظر منان، چونان بقيه ي بنی بشر علاف است و حيران؛
پس چندي در اين زيبا مكان، به مزه پراني مي پردازد وايراد نغز سخنان؛ تا بلكه برايش به درد آيد دل رحمان!
غیر از طنز همه چی تعطیل!

وبخند

 

 

ناطق سپس افزود: «پدر و پسر دعوا کنند، ابلهان باور کنند!» اینکه بین یک پدر و پسری مرافعه پیش بیاید طبیعیست. اصلاً اگر پیش نیاید یک جای کار بدجوری می لنگد و چه بسا در موارد اینچنینی دست عوامل بدخواه بیگانه هم در میان باشد.

یکی از حضّار سوال کرد: با احتساب گفته ی حضرتعالی آن پدر و فرزندهایی که بینشان شکرآب نیست غیر آدمیزادند؟!

ناطق لبخندی زد و گفت: پس چه؟ آدمیزادند؟! معلوم است که نیستند. آدم عاقل باید روابط حسنه اش را با ابوی اش به گونه ای جلو ببرد که حسادت همسایه ها و سایر اهالی منزل را بر نیانگیزد. یعنی با پا پس زدن و با دست پیش کشیدن، یا شاید هم بالعکس! ولی نکته ی مهم اینجاست که نباید پدر و پسرها خیلی هم قربون صدقه ی هم بروند، اگر بروند آنوقت است که چشم بقیه از حسادت بترکد و بپاچد به در و دیوار. برای همین است که گهگداری خوب است با هم دعوا کنند، تو سر و کلّه ی هم بزنند، حرف هم را سبک کنند و بگویند «گور بابای فلانی، گفته که گفته، برای خودش گفته» و بعد همان کار خودشان را بکنند و طرف را به هیچ جایشان حساب نیاورند!

در این لحظه بغضی توی گلوی ناطق نشست، سرش را دور از میکروفن گرفت، از روی میز دستمالی برداشت و فین کرد. بعد هم یکی دو قورت آب خورد و ادامه داد: خدا اموات همه ی جمع حاضر را بیامرزد. آقام وقتی بچّه بودم ترکه ی انارین کف پام می زد، فلفل می گذاشت روی زبانم، یک وقتهایی هم که آمپرش بالاتر بود با انبر داغم می کرد! ولی همیشه جلوی بقیه تعریف می کرد «من از این دنیا همین بنده زاده را دارم که خدا برایم نگهش دارد الهی. قرار است نام و رسم خانوادگی را همین پدرسوخته حفظ کند.»

دوباره ناطق سرش را گرفت آنطرف ودستمال برداشت و ... . سرفه ای کرد و گفت: اصلاً یک وقتهایی میشد پدرجانم از داربست مو آویزانم میکرد تا درس عبرتی بشوم برای سایر حضرات، یا مجبور می شدم پشت در بخوابم. اینها مهم نیست، مسائل داخلی است که به احدی مربوط نمی شود و نبایداز چهار دیواری خانه درز کند بیرون. فوقش بچه میمیرد، باغچه را می کنند و چالش می کنند. چیزی که زیاد است از این بچه مچه ها! ولی مهم اینست که آدم اگر پسرش کوتوله و خرفت و ملنگ هم باشد باید جلوی سایرین ازش تعریف تمجید کند و "آقازاده آقازاده" از دهنش نیافتد بلکه دیگران جرات نگاه چپ کردن به او را به خود راه ندهند. حکایت خاله سوسکه و پای بلوری فرزندش!

شخصی داخل جمعیت گفت: ولله پدر ما نه پوست از سرمان کند نه توی گونی مان کرد ببرد بیابان ولمان کند. همیشه هم جلو و پشت دیگران مجیزمان را گفت و لوسمان کرد. نه کسی حسودی کرد و وردی خواند که بلائی سرمان آمده باشد نه حرفمان افتاد سر زبان این و آن که مثلاً این پدر و پسر باهم اختلاف دارند. این چه مرضی است که آدم آن کارها را بخواهد بکند؟

ناطق پوزخندی زد، سرش را خاراند و گفت: شما نمی دانید. من از روی سند حرف می زنم. به شما اطلاعات غلط داده اند، اسنادش هم موجود است! کلاً «چوب بابا گله هرکی نخوره خله» شما نخورده اید و این حرفها را می زنید عیب کار از بنده و ابوی مرحومم نیست که. هست؟؟! شاید ننه ی شما اسپند دانه ای چیزی بافته بوده بالاسر خانه تان آویزان کرده بوده. ننه ی ما که از این هنرها نداشت.

در اواخر جلسه ناطق تصریح کرد: از این دعواها همیشه بوده. حالا هم هست. بعدا هم تمام نمی شود. مطمئن باشید هیچ پدری به بد پسرش راضی نیست، نمی خواهد یک مو هم از تنش کم بشود.

صدای داد کسی آمد که: پس پسر چه؟ اگر روزی رسید که برای ارث خوری کلّه ی پدرش را هم زیر آب کرد حکمش چیست؟

ناطق تاب نیاورد و کفشش را به طرف چانه ی همان شخص پرت کرد. بعد هم جلسه شلوغ شد و حرفهای ناطق ناتمام ماند...

 

+ | نوشته شده توسط شیخ ابو امیر در یکشنبه 1388/05/11 و ساعت 1:2 
 

 

خیلی وقت است که به دلیل مشغله های مرغی(!)-قاطی مرغها شدن و این صحبتها!- فرصت نوشتن پیدا نکرده ام، بخشهایی از مطلبم را که 5-6 ماه پیش یادم نیست در کجا (احتمالا نشریه حدیث زندگی) چاپ شد با موضوع نه چندان بی ارتباط «عشق» اینجا و کاملش را در ادامه ی مطلب قرار داده ام تا اگر دوست داشتید بخوانید.

 


... اینکه از هر زاویه ای می شود به عشق نگاه کرد و تلنگری به آن زد، هم خوب است و هم بد. به قول معروف از آن خرهاست که می توان با هر چوبی آن را زد و به هر طویله ای آن را راند. در هر مغز و مُخی هم متناسب با ظرفیتش جا می شود!...

 

... عشق هم زیادش خوب نیست؛ آنوقت است که کوه کنی و سربه بیابان گذاری و گذر از هفت خوان و چه و چه در پی دارد. اگر هم امروزی تر باشد که جار و جنجال و قهر و فرار از کانون داغ خانواده و این قبیل اتّفاقات روی شاخش است!...

 

... نمونه ی معروفش همین (یا همان) مجنون که شهره ی آفاق است و همه می شناسیمش. آنقدر بی خورد و خوراک شد، خماری و بی خوابی کشید، سر به بیابان گذاشت و کلّه ی مردم زمان خودش را کچل کرد تا آخرِ سر، پادشاه را هم ضلّه و عبیر کرد؛ او هم با وصفیات آب و لعاب داری که از زبان مجنون شنیده بود خواستار دیدار لیلی شد. لیلی را آوردند؛ یک دختر کم ابرویِ یک وریِ کچلِ خِپِلِ سیاه (نه سبزه!) با دماغی به قاعده ی این هوا! همه ی دربار مانده بودند گیج و ویج و حیران که مجنونِ فلان فلان شده عاشق چی چیِ لیلی شده است. این است فلسفه ی عشق؛ «اگر در دیده ی مجنون نشینی» و این حرف ها...

 

... نمونه ی مجنون و لیلی توی فرهنگ و آثار پارسی کم نداریم. شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین، بیژن و منیژه و قس علیهذا. بین آثار غربی های ملحد و شرقی های کمونیست هم مانند رومئو و ژولیت، رز و جان، هایوتا و آمیئوری، جومونگ و سوسانا(!) و غیره زیاد پیدا می شود. همه ی این عاشقانه ها یا آخر و عاقبت خوشی پیدا نکرده اند یا اگر هم به سرانجام رسیده اند در طی مسیر و کسب نتیجه، دمار از روزگار بانیانشان درآمده!...

 

... به قول مولانا «چاره ای کو بهتر از دیوانگی؟». این دیوانگی از آن دیوانگی های دفعتی و هردمبیل و قضاقورتکی نیست هان. این دیوانگی، حاصل عاشقی و زدن به سیم آخر از نوع کنترل شده و خودخواسته اش است. خوبی اش هم همین است که می شود توجیهی برای هر چیزی تراشید و با گفتن «من عاشقم» از شرّ نگاه های زاویه دار و غُرغُرهای خشونت بار خلاص شد و دیوانگی را بهانه کرد...

 

... وقتی سعدی (علیه الرحمه) اینگونه گفته چه توقّعی می شود از جوان امروزی داشت که نصف اشعارکتب فارسی اش متعلّق به گلستان نویس و بوستان پرور است؟! تازه اگر فرض را بر این بگذاریم که ابیاتی مثل «پرده بردارز رخسارکه دیدن داری/ سر برآور ز گریبان که دمیدن داری» از کلیم کاشانی را نخوانده و نشنیده باشند! اینجسات که وجوبِ وجود بازوهای برخوردی مثل ارشاد (چه گشت، چه وزارتخانه اش) بیشتر احساس می شود...

 

... عیّاری و رندیِ خواجه ی شیراز، از همه ی اشعارش مشخّص است و در این میان ساقی و شاهد هم شاهدند! به قول خودش «شاهد و رند و نظر بازم و می گویم فاش/ تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام». هیچکدام از این هایی که حافظ گفته در دسته بندی هنرهای هفت گانه نمی گنجد ولی به هر حال هرکدام هنریست برای خودش و حافظ هم با این حساب، اوّل و آخرِ هرچه هنرمند بوده است!...

 

... جای دیگری هم فتوا داده که «هر آن کس که در این حلقه نیست زنده به عشق/ براو نمرده به فتوای من نماز کنید» که من خودم شخصاً نمازگزار صف اوّل صفوف اینچنینی خواهم بود...

 

... نمی خواهم صغری کبری بچینم که عشق مُرد، یا فاتحه ی عشق را باید در این زمانه خواند، نه. هنوز هم شاید باشد مواردی ازعشق و عاشقی که ارزش قصّه پردازی و فیلمنامه شدن را داشته باشد ولی غالب عشق های امروزی قابل اعتنا نیستند. «فلان پسر می خواسته زنگ بزند به موبایل پدرش اشتباهاً شماره ی دختر ناشناسی را گرفته؛ بعدش هم عذر خواسته و گفته اگر ممکن باشد بازهم در فرصت مقتضی مزاحمتان بشوم! در جواب فرد مورد مزاحمت واقع شده که دلیل را جویا شده، عرض کرده: شنیدن صدایتان باعث شد دلم قیلی ویلی برود!» یا «فلان دختر که در بهمان سایت معلوم الحالِ دوست یابی خورده به تور یک پسر بیست و شش ساله ی خدمت رفته، با مدرک کارشناسی ارشد که ساکن زعفرانیه و پدرش صاحب شرکت واردات-صادرات است. با قد یکصد و هشتاد و پنج و دو دهم سانتیمتر و چشمان آبی و موهای خرمایی. طرف، شک هم نمی کند برای شصت و چندمین بار رفته باشد سرِکار!» یا «فلان دانشجو (پسر و دخترش توفیری نمی کند) دو روز نشده رفته دانشگاه، برمی گردد اظهارمی کند دریچه های جدید نور از جانب یکی از همکلاسی ها رو به زندگی اش باز شده! بعدش هم یک ازدواج مختصر و مفید دانشجویی که به لطف دولت و دانشگاه ها با وام های چند صد هزار تومانی تمامی سدهای موجود بر سر راه امر مبارک ازدواج برچیده شده و به لقای یکدیگر نائل می آیند.» یا «فلان آدم ماشین گیرش نمی آمده، کسی پیدا شده ترمزی زده و او را رسانده (حالا بماند که چه موقع و کجا)، بعدش هم بادا بادا مبارک بادا!»...

 

...مشکل اینجاست که عادتمان داده اند روی هر حسّ و حالی که اسمی برایش پیدا نمی کنیم، نام"عشق" را بگذاریم و خلاص. نباید فراموش شود به قول حافظ «زیور عشق نوازی نه کار هر مرغیست!»

سلامت و پایدار باشید و زیر سایه ی عشق، برقرار

 

 


ادامه مطلب
+ | نوشته شده توسط شیخ ابو امیر در شنبه 1388/05/03 و ساعت 15:1 
 

free template blog free template theme template